ساعت ده و یازده دقیقه شب بود. و به گمانم هنوز وقت افطار نشده بود. چندسال قبل هم که پاریس امدیم، ماه رمضان بود، حدود ساعت نه و نیم افطار می شد...

خیابانهای پاریس هم چنان پرترافیک، پر از خل و چل، پر از ته سیگار و خیسی و بوی ادرار! 

پاریس پر از ارایشگاه ها و کافه...پر از مهاجر. سیاه پوست ها با مدل موهای عجیب، رنگ لباسهای شاد، صداهای بلند، تتوهای فراوان. پاریس هم چنان پر از کارتن خواب و مردان هیز ! قبلا هم نوشته بودم، هیزی به گمانم جزو فرهنگ مردان پاریس است، نسبت به زنها بی تفاوت یا محجوب نیستند. متلک می پرانند، لبخند، چشمک، شوخی، اشاره...می کنند! زیاد هم تنها نبودن یک زن برایشان مهم نیست! با زیرکی منظور را می رسانند😂نمونه ش، از یک موتورسوار در حال پارک آدرس پرسیدم، گفت مستقیم می ری بعد دست چپ. گفتم مرسی. صدا کرد، چشمک زد گفت پیاده زیاده ها، بیا با موتور برسونمت!😎

بلوار پیگالی، پایین تپه مونمارت پاریس. بلواری پر از کلاب، سالن های تئاتر، کاباره و در قسمتهای روبروی کاباره مولن روژ، پر از سکس شاپ. چندسال قبل،؟در پیاده روی وسط بلوار، دو دختر چهارده پونزده ساله با هم دعوا می کردند. جیغ های بنفش می کشیدند، و عجیب بود که کارشان به گیس و گیس کشی نمی رسید! در رقابتی تنگاتنگ، مدت زمان جیغ کشیدنشان طولانی تر می شد...امشب، آپارتمانهای قدیمی این منطقه، بی اختیار مرا یاد کتاب « زندگی پیش رو» نوشته ی رومن گاری می انداخت...