اندر حکایت شانزه لیزه
شانزه لیزه! فرانسوی ها اصطلاحی دارند که به معنای زیباترین خیابان جهان است. طبعا بلواری آن چنان فراخ، درختهای هرس شده ی یک شکل، فروشگاههای لوکس، کافه تراس های فراوان، مردمی شیک پوش در زیبایی این بلوار تاثیر فراوان دارند. انشعابات این بلوار به سمت ایفل، به نظرم اعیانی تر هم هست. برندهای لوکس تر، خانومهای آن چنانی تر، لیموزین ها و جگوارها و بنتلی ها، در برخی انشعابات بیشتر هم به چشم می خورند.اما تمام اینها دلیل نمی شود که مست یا بی خانمان در این بلوار به چشم نخورد. در چند ساختمان باز بود، سرم را پایین انداختم رفتم داخل! داخل یکی حراجی چندتابلو از ونگوگ بود، کتابخانه ای هم داشت پر از البوم های هنرهای قدیمی و معاصر و پست مدرن کشورهای مختلف...جای دیگری به گمان موزه رفتیم، سر از فروشگاه لباس دراوردیم، با آن حد از تزیینات و دکوراسیون لاکچری...کافه ای در شانزه لیزه هست، که نام افراد مشهوری که به آنجا رفته اند، روی زمین حک شده است. دنیاییست برای خودش این بلوار، جمع اضداد و بیانگر اختلاف طبقاتی...
عکس گرفتن وسط بلوار شانزه لیزه خودش داستانیست...افتاب باشد یا نباشد، چراغ سبز یا قرمز باشد، توریست ها به ویژه چشم بادامی ها به سی و چهارتا عکس رضایت بدهند و صحنه را خالی کنند یا نه، عکاس! اوه اوه...عکاس محترم آن لحظه نگوید بسه، بسه دیگه خودشیفته نشو! خلاصه داستان زیاد دارد که چکیده اش می شود این!
عکس را که دیدم، یادم افتاد با همین پیراهن گل منگلی، در سفر قبلی پاریس عکس دارم، کنار دیوار « دوستت دارم» و کلیسای نوتردام...پیراهن همان پیراهن، پغی همان پغی...من؟ هر روز از این چندسال، فرق کرده ام...سنم، چهره م، رفتارم، فکرم...بد یا خوب؟ نمی دانم، ولی مطمئنا به تعادل بیشتری با دنیای درون و بیرون خودم رسیده ام.