پیراهن قرمز ابریشمی
بسیاری از بوتیک و مغازه های شهر لیون، کاملا بومی هستند. پارچه و طراحی و حتی دوخت توسط فرانسوی هاست. و نگویم از میزان خلاقیت و روح هنر در مردمان این شهر...موزه عروسک های خیمه شب بازی، مغازه های خیاطی، کفش دوزی، بافتنی، گالری های نقاشی، خوراکی های خانگی...
پیراهن قرمز ابریشمی دیدم و در تمام طول مسافرت، همان یک لباس را خواستم به تن کنم. صاحب مغازه زنی حدود چهل و پنج ساله، خوش هیکل، شیک و خوش برخورد بود. گفت هروقت پوشیدی بیا کمرش را برایت ببندم. از اتاق پرو با آن پرده و موکت دوست داشتنی بیرون آمدم، چنان با ظرافت کمر را دور تنم پیچید و چنان پاپیونی زد دلم غنج رفت. برایم یک جفت کفش بنفش تیره مخمل پاشنه بلند آورد تا بپوشم. گفت بیا در نور روز راه برو...رنگ و جنس لباس در عین سادگی، محشر بود. کمی که نگاه کردم، گفتم ولی به خاطر زیر زانو بودنش، کمی سنم را بیشتر نشان نمی دهد؟ سکوت کرد، دستهایش را در هم حلقه کرد. گفت می توانی لباس دیگری انتخاب کنی که اسپورت تر باشد، کم سن تر دیده شوی...اما، این لباس، این رنگ، زنانگی تورا نشان خواهد داد. و به فرانسه اصطلاحی گفت که فقط فیم ش را متوجه شدم. گفت این لباس روح دارد...راست می گفت. دقیقا از آن لباسها بود که یک دستکش نیم انگشت تور مشکی می خواست، با رژی قرمز رنگ و سیگاری بر لب و خرامان در کوچه ای، افرودیت وار راه رفتن...! خب من چون چنین خلاقیت هایی ندارم، لباس را نخریدم. ولی از توصیفات زن لذت بردیم. این فرانسوی ها برای خودشان آرتیستی هستند...تمام یادگاری من از این سفر، یک جفت کفش شد، با دنیایی حظ بصری...