خاله زنک بازی در هامبورگ!

انقدر که در هامبورگ همه دارن فارسی و ترکی و عربی حرف می زنند، حس می کنم حتی یکی از مریضهای محل کار قبلی رو هم دیدم! هی به من نگاه کرد، هی من نگاه نکردم، هی با دقت نگاه کرد، هی من با دقت نگاهش نکردم تا از محل دور شدم! 

تو قطار، یک ربعی مادر و دختر ایرانی مشغول بحث بر سر رنگ چشم فی فی بودن! مادر می گفت کجاش سبزه؟! عسلیه چشمای اون...اصلا اونا تو خونواده شون چشم سبز ندارن. اما ببین دخترخاله ی تو چشماش آبیه!  دخترش می گفت مامان عسلی نیست، سبزه به خدا! روم نشد بگم به قول بابام، اصلارنگ چشماش نفس مورچه ای، صلوات!

دیشب تو قطار دختر چهارده پونزده ساله ی یه خانواده میگفت خدا کنه دوسلدورف مثل هامبورگ نباشه ها! و خواهر ده ساله ش داد می زد بابا، باباااا...اقاهه می گفت نفری چهل میلیون می گیرم، کار اقامت تون رو جور می کنم!😐

امروز یه دختر جوون که گمونم ساکن اینجا بود با خاله ش در حال انتخاب سوغاتی واسه مهسا جون بودند. دخترک می گفت خاله دیگه این کیف خوبه، بگیر. خاله هی کیف رو بالا پایین کرد و گفت فکر می کنی مهسا چی اورده بود واسه من! یه بلوز پرپری! مامانش فکر کرده کی هست که همچی بلوزی واسه من بفرسته! دخترک می گفت خب بیا این گردنبند بگیر، قیمتش مناسبه، به دردش هم می خوره. خاله گفت حالا فکر اینم باید بکنم که به دردش می خوره یا نه! همینم مونده...ما مهسا اینا رو ادم حساب نمی کردیم الان واسه خودش دم دراورده!

خلاصه مهسا‌جان! اون کیف یا گردنبند کلی فحش خانوادگی خورده تا بدستت رسیده، در جریان باش!

گمونم خودم شدیدا خاله زنک شدم که همه حرفهای خاله زنکی رو می شنوم!🙈

نوچ نوچ گویان ژرمن!

ژرمن ها اکثرا ادمهای سرد و‌جدی هستند. خیلی هم ابراز تاسف می کنند! مثلا رو پله برقی خانومی با چمدونش راه رو گرفته بود و حواسش نبود. یه اقای میانسال از کنار من گذشت و موند پشت سر خانوم. و یک کلمه نخواست به خانوم بگه که ببخشید من می خوام رد بشم. ایستاد هی به من نگاه کرد و اشاره کرد به خانومه و نوچ نوچ کرد و هی سرشو تکون داد تااااا رسیدیم به اخر پله برقی!😐یا دیروز رو اتوبوس دریایی داشتیم حرف می زدیم، دو نفر هم جلوی ما نشسته بودند. به حرف زدن همسرجان و عمو، هی برمی گشتند به من نگاه می کردند و سرشونو تکون می دادند! البته اگه مدتی قبل بود، حتما به عمو و همسرجان اشاره می کردم که یاصندلی مونو عوض کنیم یا فعلا صحبت نکنند. اما تو دلم گفتم حالا بعد چندسال عمو و برادرزاده همدیگه رو دیدند، بذار حرف بزنند. اون اقایون هم یا خودشون تذکر بدن، یا برن رو صندلی دیگه...هی سر تکون می دن واسه من!

پریشب یکی بهمون گفت هَو اِ نایس تایم این هامبورگ! این جمله ی زیبا رو با چنان لحن جدی گفت که می شد با همون میمیک صورت بگه « انشالله پاتون بشکنه این هامبورگ»، یا « از ریختت خوشم نیومد با اون دماغت»! در کل لبخند زدن اینجا انرژی می بره...والا من اگه چندبار لبخند بزنم جوابمو ندن، یا افسرده میشم یا الله اکبرگویان به سمت شون گوجه فرنگی پرت می کنم! گزینه سومی هم هست، که اونو انتخاب می کنم و برمی گردم سر خونه و زندگی خودم😍😍

البته خب مطمئنا ادمهای باحال هم داره، حتی عمو خیلی سعی کرد مثال های مختلف بیاره از باحالی و مهربونی دوست های آلمانیش...اما هربار که گفتم مهربونی ربطی به سردی نداره، گفت اره خب...اکثرا ادمهای دیرجوشی هستند...

اگه ما نخواییم پناهنده بشیم باس کیو ببینیم؟!

نمی دونم چرا آلمان شبیه کلاس درس می مونه! هرمهاجری هم با ادم حرف می زنه از مقررات و نظم و سیستم اینجا کلی تعریف می کنه، بعد یه پکیج پیشنهادی واسه مهاجرت رو میز میذاره! به آپشن پناهنده شدن هم علاقه زیادی دارن...اصلا کسی هم سوال نمی کنه می خوای مهاجرت کنی یا نه 😐نظرشون اینه که دیگه ایران ویرانه و  هرطور هست فرار کنید! یه اقای ایرانی سه روز قبل داشتن توضیح می دادن که من خودم بیزینس من هستم و کارم ترخیص کالاهای سنگین از گمرکه. اینجا خوبیش به اینه که کسی بی سقف نمی مونه، کسی بی غذا نمی مونه...و در نهایت اون و مهندس تهرانی و پروفسور سمیعی رو نمی دونم داشتن کجا می بردن! البته اقاهه راننده اسنپ شون بود و گفت تاکسی هم مال خودم نیست😐 ولی ادم این موبلوندهای چشم آبی الکلی و بی خانمان زیر پل ها رو می بینه، یا زباله گردهایی که مدام با چراغ قوه توی سطل زباله ها رو می گردن، می مونه که « هیچ کس» بی سقف نیست ؟

به نظرم المان گرونه. البته نه در مقایسه با ریال ما🙈در مقایسه با درامد خودشون. هزینه رفت و آمد با وسائل نقلیه عمومی چندان ارزون نیست. درسته امکاناتی فراهم شده مثلا برای سه نفر با یک بلیط! یا مالیات شخص مجرد خیلی بالاتر از شخص متاهل و بچه دار هست و درکل تشویق به تشکیل خانواده ایناست. منتها گمونم موقع طلاق، انقدر قوانین سخت و هزینه بر هست که بهتره واسه ازدواج همی جوری، تامل بیشتری کرد!

حوالی هامبورگ

منزل ییلاقی عموی همسرجان و همسایه هاش، تیپیک خونه ی حنا دختری در مزرعه اینا! حیاط و جنگل روبرو، مرتع پشت سر، کدو، هیزم، بخاری هیزمی قدیمی، چوب و چوب و چوب...جیرینگ جیرینگ زنگ دوچرخه های همسایه های آشنا، و گاوهای منطقه هلشتاین! 

دیروز، چندساعتی که مهمان عمو در ان منطقه ی دنج بودیم، خیلی حنا شده بودم. هر آن امکان داشت برم نخ ریسی کنم وسط جنگل، یا دم غروب برم تو اون مرتع و در نفیر بدمم تا گاوها رو ببرم به طویله...

بعد از اتاق فرمان اشاره کردند که پاشو بریم که قطار الان میره و صبح زود باید برم کلاس و بیمارستان! و تمام رویاهای حنایی من قهوه ای شد! 

 

خداحافظ برلین

از کودکی دوستی داشتم که در دبیرستان رابطه خود و خانواده مان صمیمی تر شد...بخصوص دوسال اخر دبیرستان روزهای قشنگی را با هم سپری کردیم. دختری شاد و سرشار از رنگ. برعکس من، ریاضی و فیزیک را دوست داشت. هم هنرمند و خلاق بود. کارتون های قشنگی می کشید. تابستان هایی که ایران نبود، نامه های مفصلی برای هم می نوشتیم. اخرین اخبار فیلم و موزیک های مورد علاقه مان را می داد. عکس می فرستاد...چندباری خانوادگی سفر رفتیم. ماسوله، اصفهان، بندرانزلی، لوندیل آستارا...

کنکور که دادیم راهمان جدا شد. گمانم خودش سال اخر، درس خواندن برای کنکور ایران را ول کرد، تا برای دانشگاه برود آلمان...و رفت و رفت...

از آن دوست های خوش خاطره و بی حاشیه ام بود. نفهمیدیم که چه شد، کم کم ارتباطش را با همه بچه ها کمرنگ کرد...آخرین بار سال هشتاد و پنج، نیم ساعتی با هم چت کردیم. دوماه قبل، پدر و مادرش را در فرودگاه دیدم. کلی تجدید خاطره کردیم. راجع به او فقط یک جمله پرسیدم که دوستم خوبه؟ روبراهه؟ گفتند اره خوبه. برلین زندگی می کنه...نه من حرف اضافه ای پرسیدم و نه انها چیزی گفتند.

این روزهایی که در برلین بودم، بارها یادت افتادم. بارها فکر کردم شاید پشت پنجره این کافه، آن شرکت، داخل ماشینی که از کنار خیابان گذشت، تو هم بوده باشی.  بارها فکر کردم شاید با فاصله ای اندک از محلی رد شده باشیم...بیست و دو سالی از ندیدنت گذشته است. دلتنگت نمی شوم. چون مدتهاست یاد گرفته ام کمتر دلتنگ ادمها شوم...اما برای تو در برلین، این شهر زخم خورده، روزهایی زیبا، زندگی موفق و تفکری خلاق آرزو دارم...تو را که سالهاست نیستی به خدایان این شهر می سپارم و گونه های صورتی رنگت را از دور می بوسم...خداحافظ الی، خداحافظ برلین...

برلین نمکین!

نان های خوشمزه ای دارند. به عنوان یک نان دوست متعصب، بسیار از نا‌ن های چندغله شان خوشم امده است...انان معروف pretzel هست، که اکثر نان و شیرینی پزی ها، در انواع اقسام ساده و کنجدی و تخمه دار عرضه می کنند. گویا روی نوع ساده اش، یا دانه های نمک می پاشند یا کنجد...اعتراف می کنم به عمرم بلور های نمک اینقدر نخورده بودم. بماند که باقی را تکاندم روی چمن ها، ولی حس می کنم شوره زار شده ام! اما نانش خوشمزه هست...

پ.ن: در برلین، زنبور حکم مگس دارد. داخل ویترین های مواد غذایی، تو پارک، همه جا یک زنبور دور و بر کله ی ادم یا مواد غذایی در حال ویز ویز است!

کبوتر هم خیلی کم‌ دارند. سنجاب هم ندارن که! پرنده های اهلی شان، گنجشک ها هستن...

علامت ادمک چراغ راهنمایی شان  خیلی بامزه ست... 

انسان و طبیعت!

رفتیم موزه بزرگ نقاشی و مجسمه سازی در آیلند میوزیوم .تو یکی از طبقات، نوشته بود مجموعه نقاشی های این طبقه همگی اشاره به طبیعت و پرسه زنی انسان در طبیعت دارد...و این یکی از معروفترین نقاشی ها بود که تصویر بانویی دانمارکی ست گویا در حال صعود به کوهستانها...

اقای نگهبان چشم آبی بسیار جدی موزه هم جلوی این تابلو دوقدم جلو می رفت و دو قدم عقب. و من چون بسیار تحت تاثیر ارتباط انسان به طبیعت قرار گرفته بودم بعد از مطالعه نوشته تابلو، گوشی را دراورده، کادر تنظیم کرده و زارت عکس گرفتم. اقای چشم آبی جدی، چشماش از حدقه بیرون زد که ماداااام! فتو؟؟ گفتم نو فلش اخه! گفت مادااام؟ اونو خوندی اصلا؟! و با دست اشاره کرد که نوشته کلا فتو وربدن! 

اعصاب ندارنا...اینگدرم جدی اخه؟!🙄

شنبه ظهری در برلین

شنبه به مناسبت روز تعطیل و عید غدیر😂از کله سحر مردم هی ازدواج می کردند. و هی با ساقدوش های نان زیر کباب شان، تو پارک ها و موزه ها راه می رفتند و عکس می گرفتند و مارچ و مورچ می کردند. هی ماشین عروس بود که رد می شد و هی عکاس ها دنبال عروس داماد می جهیدند و هی می گفتند حالا یه بوس بده...حالا یه دست، حالا بخندین! حالا بالای پله ها...الان این ور کدو، یهو اون ور کدو...منم همه عروس داماد ها رو جاج کردم و هی گفتم ولی اون داماد سورمه ایه خیلی باکلاس تر از این آبی کاربنی درازه ست! ولی لباس عروس این دختر موبوره از اون پف پفیه قشنگتره...بعد انقدر ملت رو جاج کردم که افتادم همونجا رو سکوهای سنگی و به خواب عمیقی فرو رفتم!

یادمان هولوکاست برلین

یادمان هولوکاست، اثری مدرن از معمار امریکایی ست که درسال دوهزار و پنج، رونمایی و ویزیت برای عموم آزاد شد. دوهزار و هفتصد و یازده بلوک سیمانی که چیدمانی مرتب دارند. اما چون بر سطحی شیب دار بنا شده اند، از بیرون متوجه ارتفاع بلوک های میانی نمی شویم...فضایی  سرد که بناست روح جنایت هولناک هولو کاست را به بازدیدکنندگان القا کند. و انها را در خود ببلعد...

این محوطه، ورودی مشخصی ندارد و از هرجایی می شود وارد ردیف ها شد. 

گوشه ای از زمین حاشیه این یادمان حک شده بود: ورود به محوطه با مسوولیت خودتان خواهد بود. از پریدن روی بلوک ها، دراز کشیدن روی انها، خندیدن، بلند حرف زدن، نوشیدن و اوردن حیوانات خودداری کنید...چون ممکن است بی احترامی تلقی شود... یک آن تجسم کردم هرلحظه سروکله ی یک خاخام پیدا شود و به خاطر راه رفتن و عکس گرفتن، کشان کشان مرا ببرد انجا که مادرمرده ای نی انداخت!

بماند که بین بلوک ها، پدر و مادر ها مشغول قایم باشک بازی با بچه ها بودند. یکی دونفر با سگ هاشان می چرخیدند. در بلوک های کناری، دو‌مرد جوان مشغول بالا رفتن شیشه های نوشیدنی شان بودند...

اما، گمانم شب این محوطه به خصوص برای خانه های مشرف، کمی خوفناک‌باشد...

برلین حالی دارد شبیه خونین شهر. هرجا که پا می گذاریم یادمانی هست که نوشته دوهزار سرباز روس در اینجا کشته شده اند. دویست نفر در انجا، چند هزار نفر در بمباران این منطقه جان باخته اند...

چارلی چک پوینت

چک پوینت چارلی یکی از معروفترین پاسگاه های عبور مرزی بین برلین غربی و شرقی. علت نامگذاری شاید بدان جهت بوده که چارلی نامی معروف میان سربازان امریکایی بوده...و این قسمت از برلین غربی تحت کنترل امریکایی ها و متحدینش بوده است...اینجا می شود پول داد و با سربازان نمادین امریکایی و کلاه هایشان عکس گرفت. مهرهای ویزا هنوز همان کنار هستند...ان دور و بر، بازار کلاه های جنگی و المانی و روسی و ماسک های شیمیایی برای عکاسی داغ است. به عنوان یادگاری، تکه های دیوار برلین را می فروشند...

در برلین با سرعت هرچه تمام « کارگران مشغول ساخت و سازند»! مثل عروسی گرفتن های بی وفقه ما بین ماه رمضان و محرم انگار هرچی پروژه بوده با هم کلنگ زدند تا عاشورا تحویل بدهند! 

رانندگی در برلین هم ضریب غربت پایینی دارد! تند می رانند، پیاده و سواره چراغ قرمزها را می توانند نادیده بگیرند. بوق می زنند که اووه..یره، برو ببینوم! باحال تر از همه تردد تعداد زیاد تریلی و کامیون خوش سرعت در همه ساعات روز در خیابانهای شهر است! اما شهر کم ترافیکی ست و برای دوچرخه سوارها بسیار مناسب...

برلین مه آلود...

به قول رادیو چهرازی که می گفت جمشید پاییز یهویی میاد، ببین برگا رو، ببین نارنجیا رو، زردا رو...

امروز پاییز یهو اومد. با برگا و نارنجیا و زرداش...با بارون و باد و سرماش...با برج مخابراتی که یهو فرو رفت در مه...با انعکاس نورها بر زمین. با ادمهایی که سعی داشتند خودشون رو سریعتر به خونه برسونند. با اندک داوودی هایی که زیر بارون تکون می خوردند. با دست های در جیب و گردن های فرو رفته در یقه و شال گردن ها...پاییز یهویی به شهریور برلین گریز زد...

 

پرسه در برلین...

در برلین، حرفه ای انعام می خواهند و می گیرند! تیپ دادن و گرفتن اکثرجاهای دنیا مرسوم و معمول است، ولی اینجا یه جور باحالی مرسوم است! غیراز اینکه گارسون بالاسرت می ایستد و می گوید هزینه غذا را که با کارت دادید شامل سرویس دهی نیست. هزینه سرویس را نقدی پرداخت کنید! مورد داشتیم که منتظر زل هم زد تو چشم ما...خیلی جاها که گذری رد می شدیم، می دیدم کاسه ی انعام تو بستنی فروشی، کافه، جاهای معمول رو پیشخوان در معرض تخم چشم  مشتری ست! به گمانم کمی خصلت بلوک شرقی باشد! یاد مریض باکویی میفتم دوسال قبل امده بود برای ویزیت. برگه ویزیت را اورد گذاشت روی میز، و گفت مرحمت چقدر بدم؟ و پول از جیبش در می اورد. هی توضیح می دادیم که این برگه، همان پول معاینه است که بیرون پرداخت کردی. می گفت اون جدا! مرحمت چقدر می خواهید! 🙈و بعد از منشی پرسید، مطمئنی اگر مرحمت ندهم، درست معاینه می کند؟!

اخر شب از کنار یک کافه زنجیره ای، نبش یکی از میادین بزرگ رد می شدیم. رفتیم تو، نگاهی به کیک و شیرینی ها بندازیم. پای سیب ها را نشان همسرجان دادم، گفتم حالا اگر ایران بود، واویلا می شد! اقلا هفت هشت تا حشره کوچک که مورچه هم نبودند، روی پای سیب مشغول پاتیناژ بودند...عجیب بود در کافه ای شلوغ و پرفروش، همچین صحنه ای...

دوبار سوپ خوردم. بسیار خوشمزه. دون و آب سوپ ها جدا از هم. اما طعم و نمک و فلفل و اب لیمو به کفایت...

فاصله، فاصله است...

عکسی سیاه و سفید و بسیار پر احساس بر دیوار موزه برلین اویزان بود. سال ۱۹۶۴، زنی از برلین غربی، موفق به دیدار دختر و نوه اش در برلین شرقی شده است...فاصله، فاصله است. چه یک دیوار، چه دو قارّه...تفاوت میان مادربزرگ  آن  تصویر، با مادربزرگهایی که مسافت های طولانی و اوارگی های فرودگاه های ترانزیت را به جان می خرند تا فرزندان و نوه هاشان را در استرالیا و امریکا و کانادا ببینند، در رنگی بودن عکسهای امروزی ست...

موزه دیوار برلین

 موزه دیوار برلین. با تصاویر و وسایل و تکه های روزنامه های قبل از فروپاشی و زمان فروپاشی دیوار برلین...با فیلم هایی که چگونگی روند حادثه نوامبر ۱۹۸۹ را نشان می دهد...فیلمهایی که هرکدام از آن، برای ما صحنه هایی مشابه و آشنا دارد...مردمی که خواستار دموکراسی و آزادی هستند. زندگی شان را در یک ساک ریخته اند و از دیوار ها می خواهند عبور کنند تا طعم زندگی آزاد را بچشند...

و صحنه معروف جورج بوش پدر، گورباچف و هلموت کوهل در گذر از دروازه براندبورگ...و انها که با تیشه و کلنگ، دیوار را از میان برمی دارند...تصویر ماشین هایی که از برلین شرقی وارد برلین غربی می شوند، سمبلی معروف از حرکت آزادیست...و تصویر مردی که بر روی دیواره ماشین می زند و از ته دل می خندد، من و زنی که کنار دستم نشسته بود را به گریه انداخت...پسری که غریو شادی برمی آرد که من در برلین غربی هستم...

برای تمام نسل هایی که در آتش خودخواهی و خودرایی سران وقت مملکت شان سوختند، گریستم. برای همه انهایی که زمانی تونل کندند، بالون ساختند تا از این دیوار عبور کنند. برای انهایی که در بارکامیونها پنهان می شوند و از مرزها می گریزند. برای کسانی که به دریاها می زنند و غرق می شوند...برای تمام انهایی که می شناسم و هرروز مهاجرت می کنند تا غم غربت را به خود و در میهن ماندگان بچشانند...

دیوار برلین

برج دیده بانی در تصویر سیاه و سفید واقع در بالکن موزه دیوار برلین، همان برجی ست که در روبرو  در فضای دیواره های برلین قرار داشته است. همان مرزی که این شهر را به دو نیم قسمت کرد. شبانگاهی با کشیدن سیم خاردار شروع شد، بین خانواده ها، دوستان،  شیفتگان فاصله انداخت...بعدها دیواری بلند شد، بعد از آن دیواری سیمانی دیگر...فاصله انداخت بین مردمانی از یک خون و یک شهر...

روی دیواری تصاویر قربانیان عبور از دیوار برلین که اکثرا کشته شده یا به طرز مرگباری مجروح شدند نقش بسته بود...بین اینها کسانی بودند که هنگام فرار مورد اصابت گلوله قرار گرفتند، برخی نتوانستند فرار کنند و بین دو دیوار گیر افتادند و از ترس دستگیر شدن، خود را خلاص کردند. چندنفری شوربختانه، به اشتباه این مرز را رد کرده بودند! در این میان دو سه نفر سربازان برلین شرقی بودند که از انها به عنوان شهدای دفاع از دیوار برلین یاد می شد. و تعدادی کودک و نوجوان...

زمانی جایی خواندم، تنها کسانی که ازادانه می توانستند در مسیر این دو دیوار تردد کنند، خرگوشها بودند...

 

خیابانی زیر درختان لیمو

خیابان انتر دن لیندن به معنای خیابانی زیر درختان لیمو از معروفترین بلوارهای برلین است. که منتهی به دروازه مشهور براندبورگ می شود. هتل آدلون همان هتلی ست که شادروان مایکل جکسون فرزند نوزادش را برای نشان دادن به هوادارانش از بالکن آن آویزان کرد و به روایتی در حال عادی نبود در این خیابان واقع است و پس از آن این هتل پنج ستاره گران، معروفتر هم شد...این خیابان احتمالا حکم شانزه لیزه پاریس برای برلین را داشته باشد. دخترک چشم بادامی با تیپ نوستالژی دهه پنجاه و شصت، مثل دیگر چشم بادامی ها دقایقی طولانی مشغول ژست گرفتن برای عکس بود...دوست پسر عکاسش نیز دقایقی طولانی برای عکس گرفتن  روی زمین دراز می کشید و از حوصله و انعطاف چیزی کم نمی گذاشت!

نماد دروازه براندبورگ که شاید سمبل معروف شهر برلین باشد با الهام از بنای اکرو‌پولیس آتن با چهاراسب و ارابه ساخته شده است. سیاستمداران معروفی همچون باراک اوباما و بیل کلینتون از آن بازدید کرده اند. در مراسم یادبود فروپاشی دیوار برلین هلموت کهل و میخاییل گورباچف و جورج بوش پدر شرکت داشته اند...مخلص کلام الان من و اون  خدابیامرزها رو کجا می برین؟!😂

کلیسای جامع برلین

سر صبح چند دقیقه رفتیم بیرون ببینیم هوا چطور است، رفتیم و رفتیم! خلوت بود. نمی دانم اگر ما خط کشی عبور عابر ها را زیاد نمی بینیم، پس اهالی اینجا چرا اکثرا در حال دویدن برای رد شدن از عرض خیابانهایی هستند که ماشین و تریلر و اتوبوس ها با سرعت نسبتا چشمگیری در حال عبورند! ما هم می دویم، تا برچسب اسفالت نشویم...به کلیسای جامع برلین رسیدیم. با چمن هایی زرد و سوخته از گرمای هوای اخیر...با رد گلوله های فراوان و آثار مرمت و سوختگی بر ستونها و دیوارهای این کلیسا...پرده ای بر بالای پله ها اویخته شده بود به این مضمون: «نفرت، به روح صدمه می زند». برای ورود به کلیسا، بلیط هفت یورویی لازم بود. برای من جای تعجب بود که کلیسای جامع ورودیه داشته باشد. اکثر جاها بازدید برای عموم را رایگان دیده ام...در داخل، صحن بزرگ و گنبد مرتفع و نقاشی ها و ستون های سنگی و منبت کاری های ظریف، مثل همیشه با هیبت...اما بیشتر جذابیتش مجسمه های چهار انقلابی در دین کاتولیک از جمله مارتین لوتر در چهار گوشه سقف این کلیسا، همراه با تاریخچه ای که با انیمیشن های بسیار جذاب از زندگی امپراطورها و سیاستمداران و مبلغین مذهبی و عقاید و باورهایشان با استفاده از مونیتور و هدفون در چند گوشه کلیسا میشد دید و شنید بود...تا رسیدن به قاعده گنبد که در زمان جنگ به کل تخریب شده بود، دویست و شصت و هفت پله بود. به تراسی کم عرض گرداگرد گنبد رسیدیم تا تمام شهر برلین زیر پایمان باشد. از کلیسا که بیرون امدیم، جفتمان گفتیم می ارزید...همسرجان گفت همان اول نوشته بود که این کلیسا از جایی درآمد ندارد، و مبالغ ورودیه صرف نگهداری آن می شود...بیرون زدیم و سوار اتوبوس دریایی ها شدیم. عجیب افتاب و هوا یاری کرد. بر روی رودخانه به ارامی رفت و خانومی میانسال با صدایی مونوتون و هرازگاه مرموز، به المانی و انگلیسی تمام ساختمان ها و مناطق مهم برلین در کنار رود را معرفی کرد. از برلین شرقی تا سازه های جدید با سبک معماری های نوین شبه ضاحا حدید در قسمت غربی...تا پارلمان برلین و دفتر کار انگلا مرکل! و همچنان این شهر انبوهی از مجتمع ها و شرکت های سفید و خاکستری و شیشه ای چندطبقه و عظیم سرشار از پنجره ست. و خیابانهای خلوت به نسبت شهرهای جنوب...انگار همه ادمها داخل ساختمانها مشغول کار و کشف و اختراع باشند...این شهر داغون از جنگ با سرعتی چشم گیر خودش را بازسازی کرده است...

از کلیسا و سفر بر رودخانه عکسی ندارم. چون صبح نه گوشی داشتم، نه کیفی، نه چیزی...همه صحنه ها را چشم و گوش بودیم تا در خاطرمان ثبت شود...

برلین نه چندان خوشامد گو...

ورود به برلین چندان هیجان انگیز نبود...همه جا به نظرم خاکستری رسید. خیابانها و پیاده رو ها خلوت...خلوت...وای خلوت...ساختمانهای بی حال پر از پنجره های کوچک. انگار که در زمان بازسازی بعد از جنگ همه چی فریز شده باشد. شهر پر از کامیون و تریلرهای نه چندان بزرگ و ساختمانهای در حال ساخت و جرثقیل و هوای هفده درجه و کاپشن و شال و درختانی که بعضا یاداور پاییز بودند...به همه اینها رفتار سرد و نه چندان کمک کننده دختر مو بلوند رسپشن که باعث انتظار طولانی مدت ما شد و درنهایت سراغ همکار اسپانیول و چشم ابرو مشکی اش رفتم که مثل اسپانیول ها با روی خوش کار ما را راه انداخت، اضافه کنم! نگاه زیرچشمی و زنانه کمی خصم الود که بین من و دخترک موبلوند رد و بدل شد، بین خودمان بماند! البته، خستگی هم حتما باعث چنین نگاه خاکستری از نظر من شده باشد! کمی که بخوابم حتما با این شهر زخم خورده  مهربانتر خواهم بود...

 

 

 

 

سنگک، نان نیست، سبکی از زندگیست...

داشتم به مریض کبد چرب توضیح می دادم که درمانش رژیم غذایی صحیح و ورزش و نخوردن نون و برنج و فست فود و داروهای عطاریه. نگام کرد گفت آهااان...پس نون نخورم. یعنی فقط سنگک بخورم! 

آیا سنجح، نان نیست؟ آیا عرق کاسنی داروی بزازی ست؟! عقلم درد می کنه!

عنوان نوشت: جمله ای از دوستم الناز