از کودکی دوستی داشتم که در دبیرستان رابطه خود و خانواده مان صمیمی تر شد...بخصوص دوسال اخر دبیرستان روزهای قشنگی را با هم سپری کردیم. دختری شاد و سرشار از رنگ. برعکس من، ریاضی و فیزیک را دوست داشت. هم هنرمند و خلاق بود. کارتون های قشنگی می کشید. تابستان هایی که ایران نبود، نامه های مفصلی برای هم می نوشتیم. اخرین اخبار فیلم و موزیک های مورد علاقه مان را می داد. عکس می فرستاد...چندباری خانوادگی سفر رفتیم. ماسوله، اصفهان، بندرانزلی، لوندیل آستارا...

کنکور که دادیم راهمان جدا شد. گمانم خودش سال اخر، درس خواندن برای کنکور ایران را ول کرد، تا برای دانشگاه برود آلمان...و رفت و رفت...

از آن دوست های خوش خاطره و بی حاشیه ام بود. نفهمیدیم که چه شد، کم کم ارتباطش را با همه بچه ها کمرنگ کرد...آخرین بار سال هشتاد و پنج، نیم ساعتی با هم چت کردیم. دوماه قبل، پدر و مادرش را در فرودگاه دیدم. کلی تجدید خاطره کردیم. راجع به او فقط یک جمله پرسیدم که دوستم خوبه؟ روبراهه؟ گفتند اره خوبه. برلین زندگی می کنه...نه من حرف اضافه ای پرسیدم و نه انها چیزی گفتند.

این روزهایی که در برلین بودم، بارها یادت افتادم. بارها فکر کردم شاید پشت پنجره این کافه، آن شرکت، داخل ماشینی که از کنار خیابان گذشت، تو هم بوده باشی.  بارها فکر کردم شاید با فاصله ای اندک از محلی رد شده باشیم...بیست و دو سالی از ندیدنت گذشته است. دلتنگت نمی شوم. چون مدتهاست یاد گرفته ام کمتر دلتنگ ادمها شوم...اما برای تو در برلین، این شهر زخم خورده، روزهایی زیبا، زندگی موفق و تفکری خلاق آرزو دارم...تو را که سالهاست نیستی به خدایان این شهر می سپارم و گونه های صورتی رنگت را از دور می بوسم...خداحافظ الی، خداحافظ برلین...