انقدر که در هامبورگ همه دارن فارسی و ترکی و عربی حرف می زنند، حس می کنم حتی یکی از مریضهای محل کار قبلی رو هم دیدم! هی به من نگاه کرد، هی من نگاه نکردم، هی با دقت نگاه کرد، هی من با دقت نگاهش نکردم تا از محل دور شدم! 

تو قطار، یک ربعی مادر و دختر ایرانی مشغول بحث بر سر رنگ چشم فی فی بودن! مادر می گفت کجاش سبزه؟! عسلیه چشمای اون...اصلا اونا تو خونواده شون چشم سبز ندارن. اما ببین دخترخاله ی تو چشماش آبیه!  دخترش می گفت مامان عسلی نیست، سبزه به خدا! روم نشد بگم به قول بابام، اصلارنگ چشماش نفس مورچه ای، صلوات!

دیشب تو قطار دختر چهارده پونزده ساله ی یه خانواده میگفت خدا کنه دوسلدورف مثل هامبورگ نباشه ها! و خواهر ده ساله ش داد می زد بابا، باباااا...اقاهه می گفت نفری چهل میلیون می گیرم، کار اقامت تون رو جور می کنم!😐

امروز یه دختر جوون که گمونم ساکن اینجا بود با خاله ش در حال انتخاب سوغاتی واسه مهسا جون بودند. دخترک می گفت خاله دیگه این کیف خوبه، بگیر. خاله هی کیف رو بالا پایین کرد و گفت فکر می کنی مهسا چی اورده بود واسه من! یه بلوز پرپری! مامانش فکر کرده کی هست که همچی بلوزی واسه من بفرسته! دخترک می گفت خب بیا این گردنبند بگیر، قیمتش مناسبه، به دردش هم می خوره. خاله گفت حالا فکر اینم باید بکنم که به دردش می خوره یا نه! همینم مونده...ما مهسا اینا رو ادم حساب نمی کردیم الان واسه خودش دم دراورده!

خلاصه مهسا‌جان! اون کیف یا گردنبند کلی فحش خانوادگی خورده تا بدستت رسیده، در جریان باش!

گمونم خودم شدیدا خاله زنک شدم که همه حرفهای خاله زنکی رو می شنوم!🙈