ورود به برلین چندان هیجان انگیز نبود...همه جا به نظرم خاکستری رسید. خیابانها و پیاده رو ها خلوت...خلوت...وای خلوت...ساختمانهای بی حال پر از پنجره های کوچک. انگار که در زمان بازسازی بعد از جنگ همه چی فریز شده باشد. شهر پر از کامیون و تریلرهای نه چندان بزرگ و ساختمانهای در حال ساخت و جرثقیل و هوای هفده درجه و کاپشن و شال و درختانی که بعضا یاداور پاییز بودند...به همه اینها رفتار سرد و نه چندان کمک کننده دختر مو بلوند رسپشن که باعث انتظار طولانی مدت ما شد و درنهایت سراغ همکار اسپانیول و چشم ابرو مشکی اش رفتم که مثل اسپانیول ها با روی خوش کار ما را راه انداخت، اضافه کنم! نگاه زیرچشمی و زنانه کمی خصم الود که بین من و دخترک موبلوند رد و بدل شد، بین خودمان بماند! البته، خستگی هم حتما باعث چنین نگاه خاکستری از نظر من شده باشد! کمی که بخوابم حتما با این شهر زخم خورده  مهربانتر خواهم بود...