مهتاب

اسماعیل کاداره، نویسنده اهل آلبانی که در دوره حکومت کمونیستی انور خوجه قلم زده و کتاب نوشته، در دوره ای که به قول کاداره کسی نمی توانست به دیگری تلفن کند و جز احوالپرسی چیزی بگوید، چون می دانست که تماس ها بلا استثنا شنود می شوند...

از همین کتاب« یا شاید در آن شب مهتابی دل انگیز، خیلی صادقانه نیازی حقیقی به محبت حس کرده بود، شاید حتی دلش خواسته بود در آغوش کشیده شود، اما این غلیان احساسات به خودی خود هیچ ربطی به گزمند نداشت، چیزی مبهم بود، مثل واژه های این ترانه: آن که عاشق بود نه تو بودی و نه من، بلکه عشق بود...اما چگونه این حالت روحی را برای آن ها توضیح می داد؟ پیش از هرچیز لازم بود فرددختری جوان باشد تا حدس بزند که چنین حالتی می تواند وجود داشته باشد...»

*کتاب « مهتاب» نوشته اسماعیل کاداره، ترجمه مهدی گودرزی

کافه اروپا

« کافه اروپا» از سری کتابهای فلسفه به زبان عام هست. کتابهایی که برخی از *اونها رو خیلی دوست دارم. مثل « کمونیست رفت، ما ماندیم، حتی خندیدیم» نوشته ی همین اسلاونکا دراکولیچ. کتاب کمونیسم رفت، به گمانم بیشتر خاطره های شخصی اسلاونکا از لهستان بعد از فروپاشی کمونیسم بود. کافه اروپا، بیشتر به خاطره ها و اوضاع اجتماعی و رفتاری و اقتصادی مردم کرواسی بعد از کمونیسم همراه با نقب زدن به گذشته پرداخته است...حین خواندن، بسیاری جاها گفتم عین الان ما...عین الان ما...

بخشی از کتاب « دندانهای خراب» نام داشت که خیلی جالب توضیح داده بود داشتن دندانهای سفید و ردیف و سالم، چگونه از مظاهر تمدن و مطلوب واقع شدن در امریکا و کشورهای مدرن و طبعا قشر مرفه است...

*من انقدر از « اونها» و « اون» گفتن روحانیون سیاستمدار خوشم میاد. خیلی هم دلم می خواد مثل اونها بگم « اونها»! ولی روم نمیشه...

پ.ن: روح نازنین دیهیمی ، مترجم کتاب، شاد...🌺

سرزمین زردهای نارنجی

سالهای سال رنگ زرد و پرتقالی در زندگی من جا نداشت. شاید اخرین بار در دبیرستان، المیرا تی شرتی زردقناری رنگ از آلمان هدیه آورد. دوسه باری که پوشیدمش، حس کردم رنگش را دوست ندارم. به من نمی آید، مضطربم می کند...تا همین یکی دوسال قبل که یک روسری زردرنگ از خاله هدیه گرفتم، و حس کردم چندان هم بد نیست، و پوشیدمش و حتی بسیار پوشیدم...

پرتغال را در حالی ترک می کنم که می دانم دنیایی از رنگ های شاد زرد و پرتقالی زیبا را پشت سر می گذارم، می دانم که دلتنگش می شوم، همیشه در خاطراتم خوش یاد خواهم کرد، و مثل همیشه خوشحال از بازگشت به خانه ام. سرزمینی که کم از هیچ جا ندارد و فقط و فقط امید باید داشت تا روزی خاکستری ها از آسمان و دلهای مردمم زدوده شود تا آفتاب و رنگهایش بدرخشد...

کته پوتیتو پرتوجیوس!

طبعا غذاهای دریایی این منطقه معروف است. و تا انجا که دیدم ماهی کاد را حالت گریل یا سرخ کرده سرو می کردند، نه مثل شمال اروپا، غرق در سس! غرق میگویم غرقی می شنوید هاا...🙈🙈

شیرینی های کورواسان و برخی ناپلئونی های کاراملی و میوه ای زیاد بود. اما چیزی بسیار بسیار خوشایند بود؛ کته، جزو انتخاب پرتغالی ها برای غذاست! یعنی سوال می کنند رایس یا پوتیتو؟ یا هردو...

و نگویم از بوی کته ای که شب اول ما را کنار یک مرکز خرید مبهوت و مشعوف کرد...

 

فادو

فادو از ریشه لاتین به معنای سرنوشت، موسیقی سنتی و معروف پرتغال است. لحنی محزون دارد، و در اصل زاده ی مناطق فقیرنشین است. موسیقی که در اصل دو مرد گیتارنواز به همراه یک بانوی خواننده آن را اجرا می کنند...بیشتر در رثای دریانوردانی که به دریا رفته اند و مادران و همسران و معشوقه هایی بر ساحل چشم انتظارشان مانده اند...در محله های قدیمی لیسبون، نوای فادو را می شد از کافه ها شنید یا در بعضی فروشگاه های صنایع دستی چرخید و به موسیقی که پخش می شد گوش جان سپرد...به گمانم پرتغال رنگ و اندوه و شادی و رقص و فقر و سنت و مدرنتیه را همه یکجا دارد...

اتوبوسی به رنگ پرتقال

در سفر به پرتغال، از همان اول بنای اتوبوس سواری گذاشتم و از همسرجان خواستم قید مترو را بزند. مترو با سرعتی بیشتر، تصاویر دیدنی از فضای شهری را از چشم محروم می کند. با اتوبوس می شود در کوچه ها و خیابانهایی که شاید هرگز راهمان نیفتد، برویم و صحنه ای کوتاه از زندگی مردم شهر ببینیم...پرتغالی ها چهره هایی قدیمی دارند، یک اصالت امیخته با چند نژاد...رنگ پوست شان سیاه نیست، ولی سفید هم نیست. شاید به رنگ سرخ پوستها نزدیکتر باشد! سیاه پوست های لیسبون زیبا هستند. زنی باریک و سیاه با پیراهنی رکابی قرمز و پارچه ای قرمز رنگ دور سر، درایستگاه قطار نشسته بود، نوزادش را شیر می داد. به زیبایی و ظرافت شعله های آتش در شبی تاریک بود...

برزیلشه!

لیسبون مهاجر و توریست هندی زیاد دارد. به ندرت با لباسهای محلی شان، اکثرا با تیپ غربی...هندی های چشم درشت و ابرو کمان و موبلندی که به گمانم نژاد برخی با پرتغالی ها آمیخته شده، و رنگ پوست دوست داشتنی تر و پاهای کشیده تری پیدا کرده اند. از همان دختر هندی هایی که پسرعمه مادرم همیشه در جوانی آرزوی ازدواج با یکی از آنها را در سر می پروراند...

درست است که پرتغال کشور کوچکی ست که فقط با اسپانیا مرز خاکی دارد، اما توانسته زبانش را بین دویست و پنجاه میلیون نفر در دنیا گسترش دهد. زمانی در کتاب سفرنامه ماژلان خوانده بودم که در آن عصر، امپراطوری اسپانیا و پرتغال زمین را به دونیم تقسیم می کنند و صاحب می شوند! البته خوب کاری کرده بودند، کی به کی بوده! 

با چندپرتغالی که حرف زدیم، یک جوری حرف را به برزیل می کشاندند. از راننده پرسیدم اسمت چیست؟ گفت تیاگو، از اسامی برزیلی...و چند مثال از این دست. درکل گویی پرتغالی ها برزیل شان است!

قلعه Pena

قلعه افسانه ای Pena بربالای کوهستانی در شهرسینترا بنا شده است. مردم علاقه دارند افسانه ای بنامند، چون به لحاظ سبک و ساختار و تزیینات و رنگ آمیزی رویایی ست و شبیه کاخ های داستان های دیزنی لند است. این مجموعه از طرحها، توانسته بود رضایت پادشاه فردیناند دوم را جلب کند...از بین جاده ای جنگلی، تنه درختان کهنسال پیچک بسته، نیلوفر ها و گلهای آبی و صورتی رنگ که بگذریم به کاخ رویاهای پادشاهان زمان می رسیم. 

ولی برای من نحوه ساخت و رفت و آمد این کاخها همیشه افسانه ای تر از زیبایی شان بوده است...به نظرم قلعه Pena با رنگ های آجری و زرد خیره کننده و کاشی کاری های برجسته اش بر فراز کوهستان جنگلی، نمادی برجسته از رنگارنگی کشور پرتغال باشد.

پ.ن: ما که با توک توک و مینی بوس و پیاده رفتیم. از پادشاه خبر ندارم!

قلعه مورز

قلعه مورز در فاصله ۳۰ کیلومتری لیسبون در شهر کوچک سینترا قرار دارد، اسم آن مورز است چون توسط موروها (مسلمانان اسپانیا) در اوایل قرن ۸ ساخته شد، این قلعه در طول تاریخ وقایع زیادی را دیده است در هنگام لشکرکشی های مسیحیان اشغال شد، کلیسای کوچک آن در سال ۱۷۵۴ به شدت آسیب دید و در دهه های بعدی هم قسمت هایی از آن فرو ریخت و در نهایت متروکه شد و در اواسط قرن ۱۹ مورد بازسازی هایی قرار گرفت. 

با قطار تا شهر کوچک و قدیمی سینترا رفتیم. انتخابهای متعددی برای بالارفتن به کوهستان برای  دیدن قلعه ها بود. اتوبوس، مینی بوس، موتور، اتوموبیل حتی ژیان اسپورت شده! ما با توک توک استاد تیاگو در جاده ای که بی شباهت به جاده های کلاردشت یا جواهر ده رامسر  نبود، راهی شدیم. ترافیک زیاد بود. اتوبوس ها سر پیچ ها مجبور به یکی دوبار جلو عقب کردن بودند. تیاگو مردی جوان با موهای تراشیده بود. سر خر توک توک را کج می کرد و می انداخت لاین بعدی و سبقت از وسایل نقلیه ای که به صف منتظر حرکت بودند! و من خوشحال از اینکه معنی فحش های احتمالی راننده ها را نمی دانم! با توک توک های دیگر کل کل می کرد! اوضاعی می راند! در میانه مه و ابر به قلعه مورز رسیدیم. پر از برج و باروهای سنگی قدیمی و مرتفع و گلهای آبی و صورتی...تیاگو پیغام داد من برگشتم روستا، شما فعلا قلعه بابک رو بچرخید تا بیام!

Cristo rei

مجسمه ای بر فراز یکی از تپه های شهر لیسبون با الهام از تندیس مسیح بر بلندای ریو دو ژانیرو ساخته شده است. همزمان با اعلام بی طرفی پرتغال در جنگ جهانی دوم و به شکرانه عدم خسارت از جنگ این مجسمه ساخته و در ۱۹۵۹ افتتاح شد...

وقتی در گرمای افتاب ظهر به محوطه رسیدیم، همزمان  با سرودهای مذهبی ملایمی که در محوطه پخش می شدند، دچار حمله خواب شدم. روی چمن ها و زیر سایه دستهای افراشته حافظ این شهر، خوابیدم...و یادم رفت به این شعر که باد ما را با خود خواهد برد، یاد ما را در خود خواهد داشت...

پل ۲۵ آوریل پلی ست که بر روی رودخانه تاخو بنا شده است. و تپه های آلمادا را به شهر لیسبون متصل می کند. بسیار شبیه پل گلدن گیت سانفرانسیسکوست. جالب است سازنده این پل، شرکت امریکایی که پل اوکلند را ساخته، نه گلدن گیت! ولی به سبب شباهتش این دوپل خواهر هستند...

دالانی پر از نخل، جایی کنار مجسمه مسیح بود. حس عجیبی بود. بالا را که نگاه می کردم یاد تصویر تندیس مسیح در ریودو ژانیرو می افتادم، روبرو رودخانه تاخو که بیشتر به وسعت خلیج بود که در دوردست به اقیانوس اطلس سرریز می شود، و پلی که نمی دانی سانفرانسیسکو را یادآور است یا استانبول. و در سمت راست نخلستانها و شن و خاکش، خوزستان...انگار لیسبون حالی از جنوب و غرب و امریکای لاتین و معماری اسلامی را همه با هم دارد...

 

دختری به نام خوت!

( ادامه از پست قبلی) و عجبا که چیزی نگفت. به آنجا رسیدیم که گفتم اهل ایرانم. گفت برادر شوهرم به ایران سفر کرده بود و می گفت در شهرهای ایران گربه ها ول هستند. واقعنی؟! گفتم ها...ما گربه ها را دوست داریم. پرسیدم زبان اسپانیولی هیچ ربطی به پرتغالی ندارد؟ گفت زبان ما بیشتر به برزیلی نزدیک است. اسپانیول ها به جز در مناطقی از شمال اسپانیا کمی متوجه می شوند. ما پرتغالی ها بیشتر زبان اسپانیایی می فهمیم. ولی ربطی به هم نداریم. می پرسید در ایران هم بیوتی سالن مثل اینجا هست؟ گفتم ههع! بیا ببین چه رویال بیوتی سالن هایی هست. توضیح دادم که زنان ایرانی برای ارایش مو و صورت زیاد هزینه می کنند، حتی برای جراحی های پلاستیک. گفتم که در ایران مهمانی و دورهمی و عروسی زیاد هست، و خانومها خیلی به خودشان می رسند. به فکر فرو رفت و گفت، اینجا ساعت کار ما زیاد است، باقی ساعات هم بیشتر با کار منزل و بچه ها مشغولیم، چندان وقت پارتی رفتن نداریم. و زیر لب غر زد که وضع مملکت خراب است. گفتم شکر خدا که ما تنها نیستیم! موهایم را به دقت سشوار کشید، حرف زدیم و دست دادیم و گفت به امید دیدار دوباره...

قبلا هم دوبار در بلژیک، ارایشگاه رفته بودم. یکی ارایشگر زن، دیگری مرد. و‌انها هم هرگز اراجیفی که در ایران می پرسند یا عیب هایی که روی سرو کل آدم می گذارند، مطرح نکردند...

پ.ن: یادم رفت بگویم، اسم ارایشگر، خوت بود. می گفت ولی انکلیش ها نمی توانند بگویند خوت، می گویند روت!

دختری به نام خوت!

چند روز بود به سرم‌ زده بود موهایم را مرتب کنم. از پس شان بر نمی آمدم، اصولا غیر از دمب اسبی کردن، هیچ هنر دیگری برای آرایش مو، بلد نیستم. از من که اکثر عمرم مو کوتاه بوده ام، نباید چندان انتظار داشت! امروز صبح گرفت! آن ویری که همین الان یا باید بروم ارایشگاه، یا خودم دست به قیچی شوم! رفتم سر کوچه، یک ارایشگاه مثل ارایشگاه قدیم نوری خانوم خودمان بود. خانمی حدود پنجاه ساله صاحب مغازه بود. یک نفر هم بیگودی به سر نشسته بود و مشغول روزنامه خواندن. گفتم برای کوپ مو آمده ام. ابرو بالا انداخت و گفت الان؟ گفتم یس! گفت متاسفم، وقت قبلی ندارید. الان نمی شود. گفتم اوه! اوکی...رفتم بیرون و سر یک کوچه دیگر یک ارایشگاه پیدا کردم. دم در، یکی از ارایشگرها با موبایل در حال بحث کردن با آن طرف خطی بود و با حرص سیگار می کشید. داخل ارایشگاه کوچک دو خانوم جوان ناخن های همدیگر را مانیکور می کردند! سیمای یک نفر هم فویل به سر ته مغازه پیدا بود! گفتم برای کوپ مو آمده ام. آن دو‌بانو به هم نگریستند! و چیزی گفتند...یکی شان رفت بیرون همکارشان را صدا کرد، دخترک با اشاره دست، بی حوصلگی یا الان وقت ندارم را رساند. دوتایی داخل مغازه به این نتیجه رسیدند که من سه ساعت بعد بیایم برای کوپ. گفتم اسمم را بنویسید. نوشتند الی، ساعت یک ظهر...

راه افتادیم در خیابان ها و میدان و پارک و دست اخر رسیدیم به مال بزرگ نزدیک محل اقامت مان. هرچه تابلوهای راهنمای طبقات را خواندیم، فقط داگ استایلیست دیدیم! کمی چرخیدیم و در طبقه ای، زنی را مشغول بند انداختن روی صورت مشتری دیدم! فهمیدم انجا فقط مخصوصا ارایش صورت و مانیکور و پدیکور است. از دخترک پشت صندوق پرسیدم، هیر درسر اینجا هست؟ گفت آو کورس! و نشانی داد همان طبقه. رفتم به سالنی نسبتا بزرگ رسیدم، چندنفر امدند و پرسیدند برای چه کاری امدی؟ وقت قبلی داری؟ تا اینکه خانوم جوان عینکی گفت الی! من الان وقت دارم و می توانم هیر تو را کات کنم! گفتم قربان هندت! رفتیم و ده دقیقه راجع به اینکه چه مدلی می خواهم کوپ کنم صحبت کرد...اخرش گفتم تو خودت می دونی چکار کنی! گفت تنکز، اوکی. اعتراف می کنم که کمی دلم ریخت، چون احتمال افتابه برداری با این جمله من زیاد بود...اما وقتی شروع کرد به شستن موهایم و هی شست و ماساژ داد و یک چی هایی مالید و از پاشیدن یک قطره آب به روی پیشانی ام معذرت خواست، دلشوره ام برطرف شد. روبروی آیینه که نشستم هر لحظه منتظر بودم بگوید موهایت را کجا زدی قبلا؟ چرا موهایت شکننده ست، چرا کوری؟ چرا کچلی؟ و هزار عیب و انگ...( ادامه در پست بعدی)

کاشیکاری های لیسبون

آسانسور سانتا ژوستا توسط شاگرد گوستاو ایفل در دهه ۱۹۰۰ طراحی شد. این سازه عظیم راه حلی برای بالانرفتن از کوچه های شیب دار لیسبون این شهر هفت تپه بود. حالا جزو جاذبه های توریستی ست.

از کوچه های قدیمی و ریسه کشی شده و رخت پهن شده لیسبون نگویم...

از بزازی و انتیک فروشی ها و صنایع دستی و کاشیکاری های این شهر هم نگویم! عاشق تراموا زردهای این شهرم...

لیسبون، رنگ و رنگ و رنگ...

حدود دویست و شصت سال قبل، روز اول نوامبر، مردم شهر زیبای لیسبون، خود را برای جشنی مذهبی آماده می کردند، که ناگهان سه زلزله پیاپی و‌قدرتمند شهر را می لرزاند، مردمی که در کلیساها بودند زیر آوارها می مانند. ساعاتی بعد، امواج سونامی اقیانوس اطلس خود را به آوار شهر می رسانند تا ضربه بر پیکر شهر ویران شده بزنند...حالا، تجسم آن همه عظمت که ویران شده باشند، سخت است...بس که همه جا رنگ است و نور...

عجیب سنگفرش دارد این شهر...چندان هم منحصر به محله های قدیمی نیست. سنگفرش های پستی و بلندی پیدا کرده، ساختمان های کاشیکاری آبی، دنیای داخل هر ساختمان...

لیسبون رنگارنگ و حتی سرد!

برعکس همسر جان، من به هواشناسی چندان اعتقادی ندارم. اون دمایی که می نویسه، معمولا با فیلینگ لایکش چند درجه تفاوت داره! همیشه هم قبل از سفر از همسرجان دمای هوا رو طی روزهای سفر می پرسم و همیشه هم میگم هواشناسی بیخود کرده!🙈

این دفعه غافلگیر شدم! باورم نمیشد تو لیسبون از فرط خنکی هوا، تیتیرماخ بکنیم. و همسرجان چندبار ازم بپرسه، جدی واسه من یه پیراهن استین بلندی، سویشرتی چیزی ورنداشتی؟! و هی بگم اخه من اصلا فکر نمی کردم اینجا سرد باشه! الان امیدم به افزایش دمای هوا در طی روزهای آتی ست! 

لیسبون رنگارنگه، زبان پرتغالی هم اصلا قرابتی با اسپانیولی هنگام سمع نداره. بیشتر شبیه روسیه! به نظرم از این شهر داستانهای قشنگ دربیاد...

استادیوم سنتیاگو برنابئو

دختر مسوول عکس گرفتن تو ورزشگاه اشاره کرد بیا تو صف، نوبتم که رسید گفت با کدوم بازیکن می خوای عکس بگیری؟ گفتم رونالدو. گفت اوکی، گفتم آیم فرام ایران. گفت همم...اِران...گفتم همونجا که گلر ما پنالتی رونالدو رو گرفت!گفت اوه! 😐گفتم یااا😎اِرااان!

از این عکسهای دم حرمی...😂😂

موزه Thyssen-Bornemisza

امروز در صفی طویل ایستادم تا اثار نقاشی یک موزه زیبای دیگر را ببینم. اثار کلود مونه و بودین...و در طبقات بالاتر اثار مانه، پل گوگن، ونگوگ و ...

از جایی به بعد دیگر نه حس با دقت تماشا کردن می ماند نه توانش. کلیت ماجرا را دریافت می کنم. برخی تابلوها جذبم می کنند، برخی میخکوب...از جلوی باقی گذرا رد می شوم. بعضی را بلافاصله گوگل می کنم تا از چند و چونش باخبر شوم. بعضی از اسامی حتی به زحمت خواندنش نمی ارزد برایم! به گمانم موزه گردی، نمادی کوچک از رفتار هر شخصی با انسانهای دیگر در اجتماع باشد! 

پیشینه بصری نقاشی، در نگاه شخصی بی اطلاع مثل من، حداقل چیزی که القا می کند، گذر از دنیای تیره و خاکستری و داستانهای جن و پری و غول و بهشت و جهنم به سمت دنیای رنگهای شاد، ابهام کمتر، روزمرگی ها و حقیقت و طبیعت جاندار و بی جان زندگیست...به حق سبک امپرسیونیسم، نور و زیستن با رنگ را برای گالری ها و ادبیات به ارمغان آورد...از کوبیسم هم بگذریم، سبک های پست مدرن آخر را دیگر نمی توانستم درک کنم. اما دنیا و ذهن رنگی در نهایت گیراتر از خفقان و سیاهی و شر است...

 

موزه پرادو

بعد از سه ساعت پیاده روی و پرسه های بی هدف در ظل گرما و گذر از محوطه وزارت نیروی دریایی، نرده های وزارت دفاع، اداره مرکزی پلیس و قوای سه گانه ! به موزه پرادو رسیدم. دو به شک بودم که توان و حوصله ی موزه گردی دارم یا نه؟ کمی به مردی که گیتار می زد خیره شدم و‌گوش جان سپردم...بعد زدم روی زانوهایم و گفتم پاشو دختر...رفتم داخل موزه، و عجیب انرژی گرفتم...تالارهای بزرگ، سقف های بلند، تزیینات ساده، رنگهای خنثی دیوارها...چقدر یاد موزه های وین افتادم...صدها اثر نقاشی کوچک و بزرگ که تلاش برای دقیق دیدن همه شان بی فایده ست. تابلوی « ندیمه ها»، که یکی از ارزشمندترین نقاشی های اسپانیا و اثر ولاسکز می باشد، با تجمع نسبی مردم و تورلیدرها در جلوی آن مواجه بود. بسیاری از تابلوهای فرانسیس گویا، نقاش مشهور اسپانیایی نیز در این موزه نگهداری می شوند. پرتره های متعدد از نجیب زادگان، اثار رنگی و بعضا شبه کارتونی و حال خوب کن گویا...و اثار سیاه گویا، مربوط به زمانی که در انزوا فرو رفته بود،احتمالا بر اثر ناشنوایی بعد از ابتلا به یک بیماری تب دار...تابلوی « غول» تا مدتها به گویا نسبت داده می شد که بعدها کارشناسان دریافتند مربوط به یکی از شاگردان گویا بوده است...خلاصه، رفتم و دیدم و اگر ساق پاهایم زق زق هم کند، از کرده ی خود بسی دلشادم...

اینجا، مادرید!

بعداز ظهر نمی دونستم فوتبال بچسبم یا اون لیدی عزیزی که یه ظرف چیپس و یک لیوان نوشابه رو گذاشته بود جلوش و با هیجان! بازی اسپانیا روسیه رو تماشا می کرد. پاشو رو پاش انداخته بود ، هر چیپس رو در عرض چهل و سه ثانیه گاز می زد و هر از گاهی یک جرعه نوشابه به سلامتی تیم اسپانیا میرفت بالا...و برمی گشت  میگفت اوووه! از من که گذشت، شما لیدی طور فوتبال تماشا کنید!

یه اقایی هم کنار من داشت استرس می کشید و هرازگاهی با حرص یهو یه چیزی میگفت رو به من، منم می گفتن سی ! سی ! 

پ.ن: موقع اخرین پنالتی تمام ادمهای پشت سرم یک آه بلند کشیدند...الان تقصیر پاقدم من شد اسپانیا باخت؟!

کتاب «چای نعنا»

سفرنامه های منصور ضابطیان برای من، همیشه سرشار از حس خوب و خاطره های جدید و عکسهای سیاه و سفیدی ست که دنیایی از رنگ دارند...

کتاب دوست داشتنی « چای نعنا» خاطرات سفر به شهرهای مراکش است. سرزمینی که این روزها برای ما، خاطره ای خوش از جام جهانی برجای گذاشت...

از متن کتاب :

«سر ساعت یازده امین می رسد. ساعتم را نشانش می دهم و می گویم قرارمون ساعت ده بود، الان ساعت یازدهه. می خندد و می گوید اوه! از جریان ساعت خبر نداری؟ می گویم چرا می دونم...ساعت ها یک ساعت کشیده شده جلو. پس تو یک ساعت دیر کردی! باز می خندد و می گوید اشتباه نکن! اون مال کارای اداری و دانشگاه و این چیزاست. ما وقتی سر یه ساعتی قرار می ذاریم منظورمون همون ساعت قدیمه!

با تعجب توی چشم هایش نگاه می کنم و می پرسم خب ...چرا؟ این جوری که همه چیز به هم می ریزه! می گوید نه، خیلی هم خوبه...حالا جای بامزه ماجرا اینجاست که مراکشی ها با امدن بهار ساعت ها را مثل ما یک ساعت جلو می کشند اما به ماه رمضان که می رسند ساعت ها را دوباره به عقب می کشند و بعد از عید فطر دوباره جلو می کشند تا اول پاییز که باز عقب می کشند! خلاصه انقدر عقب و جلو می کنند که خودشان هم گیج می شوند. البته در تمام سال وقتی قرار است با هم قرار بگذارند منظورشان همان ساعتِ عقب کشیده شده است!!

حفره

مریض یه خانوم چهل و چهار ساله مجرد، اهل و ساکن یکی از شهرستانهای دور . خوشگله. خودش و دور و بریاش حسابی قرتی هستن. هربار ساعت یازده و نیم شب، همگی تریپ عروسی میان داخل اتاق معاینه. ‌پلاکت ها و گلبولهای سفید خونش خیلی پایینه. چندماهه مشخص شده که نارسایی شدید کبد داره، و تو لیست پیوند کبد قرار گرفته. هربار هم اصرار می کنه که من توانایی مالی ندارم برم شیراز، منو تبریز پیوند کنید. هربار یک بحث مختصری سر نسخه نوشتن دارم باهاش، که اصرار میکنه فلان دارو رو بنویس تو دفترچه خواهرم، اون بیمه نیروهای مسلحه و هزینه دارو کمتر میشه. و من هربار بهش توضیح میدم که تو دفترچه شخص دیگه ای دارو نمی نویسیم. ممنوعه...

این بار هم همگی تریپ عروسی، اومدن. ایندفعه سر هزینه ویتامین ایرانی بحث کردیم. هرچی می گفتم اخه بیمه که پول ویتامین نمی ده، می گفت بنویس تو دفترچه داداشم، اون از بانک می گیره! من که ننوشتم، ولی اعصابمو خراب کرد. اخر سر موقع رفتن به همسرجان گفت: من می خوام برم تزریق چربی؟ یه نامه بده ببرم واسه دکتر پوست. چشمامون گرد شد که تزریق چربی چی؟ کجا؟ گفت چندسال قبل یه امپول زدم رو باسنم، بعدا ابسه شد و خلاصه جای زخمش یه کوچولو خالی مونده. دکتر پوست گفته چربی خود بدنتو می خوام تزریق کنم اون حفره کوچولو پر میشه...علاوه بر اینکه چشمام از حدقه دراومد، مغزمم سوت کشید، دندونامم ریخت تو حلقم! همسرجان که داشت خودشو شرحه شرحه می کرد که تو هرلحظه ممکنه کبدت از کار بیفته، هرلحظه به خونریزی بیفتی، این چه کاریه...صداها محو شده بود و من فقط داشتم به این فکر می کردم که ادمی که هربار سر سی چهل هزار تومن یک عالمه با ما بحث می کنه، و از طرفی هربار میگه توانایی مالی ندارم، من کسی رو ندارم، تو این موقعیت اون حفره کوچولوی روی باسن اینقدر مهمه؟!