سالهای سال رنگ زرد و پرتقالی در زندگی من جا نداشت. شاید اخرین بار در دبیرستان، المیرا تی شرتی زردقناری رنگ از آلمان هدیه آورد. دوسه باری که پوشیدمش، حس کردم رنگش را دوست ندارم. به من نمی آید، مضطربم می کند...تا همین یکی دوسال قبل که یک روسری زردرنگ از خاله هدیه گرفتم، و حس کردم چندان هم بد نیست، و پوشیدمش و حتی بسیار پوشیدم...

پرتغال را در حالی ترک می کنم که می دانم دنیایی از رنگ های شاد زرد و پرتقالی زیبا را پشت سر می گذارم، می دانم که دلتنگش می شوم، همیشه در خاطراتم خوش یاد خواهم کرد، و مثل همیشه خوشحال از بازگشت به خانه ام. سرزمینی که کم از هیچ جا ندارد و فقط و فقط امید باید داشت تا روزی خاکستری ها از آسمان و دلهای مردمم زدوده شود تا آفتاب و رنگهایش بدرخشد...