دزديده چون جان مي روي اندر ميان جان من

بيماري داريم كه نامش " محسن آرام جان" است. خدا بيامرزد جد خوش ذوقي را كه چنين شهرتي انتخاب كرده است. 

از شما پنهان نباشد، هروقت نسخه اي برايش مي نويسم، به اين فكر مي كنم كه همسرش در خانه چگونه صدايش مي زند. دوست دارم خيال كنم زني با صدايي ملايم، هراز گاهي از آشپزخانه گفته باشد " آرام جانم" ناهار حاضر است. يا شبي پاييزي، يك چاي خوشرنگ ليواني با چند شكرپنير در سيني كوچكي براي همسرش برده و گفته باشد " نوش جانت آرام جانم"...

بماند كه مدتي ست بيماري چنان جانش را ناآرام كرده است كه جز با نسخه هاي مخدر، آرام نگيرد...

سروش سلامتي باش...

پاتولوژيست ها سروش سلامتي يا مرگ هستند. و چه دوست داشتني ترند وقتي جواب پاتولوژي بيمار حامل خبر خوش است، وقتي بيمار بارها دستش را رو به بالا مي گيرد و مي گويد خدارا شكر...خدا را شكر...يعني سرطان ندارم؟ بعد ادم مي خواهد قربان كبد بيمار و دست جراح و چشمان پاتولوژيست همه با هم برود...

چند روز قبل يكي از همكاران پز اسم مريضشو داد كه اصغر فرهادي بوده! خواستم بگم ما هم كم نمياريم... اسم مريض مون علي مصفا بود، تازه خوش تيپ تر هم هست!

مرباي پوست ليمو

يه روز رفتم خونه خاله، ديدم واستاده سر ظرفشويي! مرباي بي نهايت خوشمزه نارنج ورقه اي رو گرفته زير شيرآب، فشار مي ده تا شيره ش بره، بعد مي خوره! آه از نهادم براومده بود كه خاله!! اين چه طرز رفتار با مرباي نارنجه؟ ندا آمد كه دينمه قيز! نه مي تونم از رژيم بگذرم، نه از مربا...همين جوري هم خيلي خوشمزه س...

اومدم واسه دوستم تعريف كردم، دو روز بعد بهم گفت شكلات صبحانه رو گرفتم زير شير آب تا رژيمي بشه، افتضاح شد! 🙈💩

امروز هركار مي كردم مرباي پوست ليمو رو فشار بدم انگار قلبمو فشار مي دادم! اخه مرباي ليمو رو نبايد در حالي كه خون  دل جوانان ما مي چكد از چنگ او، درسته وارد دهان كرد تا طعم و شيره ش پخش بشه...؟

تا در محله گم نشوي

كتاب " تا در محله گم نشوي" نوشته پاتريك موديانو: موضوع كتاب جالب است، موضوعي كه براي هركدام ما ممكن است زماني اتفاق بيفتد. كه برگرديم به واكاوي خاطره هايي كه ناخواسته يا خودخواسته از ذهن فراموش كرده ايم. كه چه شد اين طور شد...؟

اما به گمانم توالي زمانش كمي مبهم بود، شايد در سفر حواس پرت تر بودم و نشد بعضي نكات را در ذهنم جمع و جور كنم. به هرحال، داستاني ست از روابط آدمها در پاريس...

از همين كتاب"چرا آدم هايي كه بود و نبودشان برايتان فرقي ندارد، آدم هايي كه يك بار با آن ها روبه رو مي شويد و ديگر هيچ وقت نمي بينيدشان، پشت پرده نقشي چنين سرنوشت ساز در زندگي تان بازي مي كنند؟"

 

كتاب " راهنماي دوست داشتني بودن به روش آدري هيپبورن"، كتابي است مشتمل بر تصاوير اين زن زيبا، و مختصر زندگي نامه و شرح سبك زندگي از زبان خودش و نقل قول هايي از دوستان و اطرافيانش...

شبهاي روشن

تجربه نشان داده در سفر كتابهاي جيبي و كم حجم به درد بخورترند. " شبهاي روشن" داستايوفسكي داستانيست معروف. از آن داستانها كه در شبهاي سپيد سن پطرزبورگ زيبا مي گذرد. در ايران، بر اساس همين كتاب، فرزاد موتمن فيلمي ساخته است با بازي زيباي هانيه توسلي بسيار جوان و مهدي احمدي...

از همين كتاب "صدايي پشت سر ما بلند شد: ناستنكا! ناستنكا! تويي؟ و به سوي ما آمد...

خدايا، چه جيغي كشيد. چه جور مي لرزيد! چه جور خود را از آغوش من واكند و به استقبال او شتافت!...من، درهم شكسته و ناچيز، ايستاده بودم و به آن ها نگاه مي كردم. ناستنكا خود را هنوز در آغوش او نينداخته، به جانب من بازگشت..."

مادريد متروپوليس

مادريد به معناي واقعي متروپوليس. شهري بسيار بزرگ، پرجمعيت با ترافيكي سنگين. نماي غالب ساختمانها سنگ يا آجر قرمز است. اجر قرمز هميشه حس گرماي خوبي دارد. رانندگي ها  چندان غريب نيست، هنگام چراغ سبز عابر پياده، تا لحظه آخر نمي داني كه اين اتوبوس يا ماشين با اين سرعت مي خواهد كنار خط بايستد يا به اسفالت كف خيابان بچسباندت! گرچه هميشه هم توقف مي كنند، ولي با اين سرعت؟! تاكسي ها سفيد رنگ هستند، آمبولانسها زرد سبز رنگ. با زبان لاتين خيلي مي شود حال كرد، مثل حل كردن معماست. در اسپانيا برعكس تصورم تعداد سياه پوستان، اعراب و محجبه ها خيلي خيلي كمتر بود. مردم اسپانيا شديد اهل حرف زدن و حرف دراوردن و تعريف كردن هستند! بارها و بارها صحنه هاي حرف زدن آرام و با اشاره سر و ابروي دو همكار فروشنده را پشت سر ديگري مي شد ديد😂 ولي وقتي همديگر را در خيابان مي بينند( كه به طرز عجيبي زياد اين صحنه ها تكرار مي شد) با صداي بلند و گرم همديگر را صدا مي كنند و به آغوش مي كشند. روبوسي دوبار بين مردها هم كاملا رايج است. دورهمي هاي مردانه خيلي خيلي زياد بود. انگار گروه تلگرام با هم قرار كافي شاپ گذاشته باشند، مردها دور هم جمع مي شوند و هنگام خوردن نوشيدني با حرارت حرف مي زنند و يا يك نفر از روي گوشي مشغول خواندن مطلبي است( كه نود و نه درصد مي شد حدس زد چه جوكي باشد!)، و همگي از خنده ريسه مي روند، از آن خنده ها كه طرف قرمز مي شود، دو انگشت شست و اشاره اش را زير عينك مي برد و گوشه داخلي چشمانش را مي فشارد و اشكش را پاك مي كند...خانوم هاي مسن گروهي با هم بيرون مي روند و چخ چخ اساسي مي كنند...هرجور حساب مي كنم ضريب غربتش خيلي پايين است! و طبق معمول هرجور حساب مي كنم سفر خيلي خوب است، اما خانه چيز ديگري ست. و در حال قند در دل آب شدنم براي رسيدن...

تنديس ماتادورها در كنار ميدان گاوبازي مادريد

ميدان گاوبازي مادريد، مهد گاوبازي اسپانياست. گويا بعد از ميدان گاوبازي مكزيكوسيتي و ونزوئلا بزرگترين ميدان گاوبازي دنياست. چون ديروقت رسيديم، نشد كه به بازديد داخل اين سازه عظيم برويم. و به تماشاي عكسهاي اينترنت بسنده كرديم. موزه اي هم در كنارش دارد.  به علت معماري خاصش، قدمتش بيشتر از انچه كه هست به نظر مي آيد. هنگام دور زدن در محوطه كنار ميدان گاوبازي، كاملا بوي طويله گاو به مشام مي رسيد. به طور اتفاقي چند زوج همجنسگرا هم در اين محوطه مي چرخيدند!

من و سانچو و دن كيشوت يهويي!

سالها قبل كه دن كيشوت مي خواندم و با سانچو پانزا و تخيلات و توهماتشان غرق مي شدم، به سروانتس غبطه مي خوردم. هنوز هم معتقدم براي كنار گذاشتن تنبلي و ترس از جدي نوشتن، بايد مدتي را در حبس بگذرانم!

دروغ چرا! من همچنان خيال پرداز و حتي گاهي متوهمم! ولي انقدر از كودكي به خيالاتم پروبال داده ام كه تك تك تبديل به واقعيت شان مي كنم...

براي گرفتن عكس با مجسمه دن كيشوت و سانچو مجبور بودم چهاردست و پا از زير مجسمه الاغ سانچو و اسب دن كيشوت رد شوم!

عطاري خوان كارلوس و برادران به جز خورخه شون!

اسپانيا ضريب غربت پاييني دارد، انقدر صحنه ها، بوها، صداهاي آشنا هست كه حس نوستالژيك و ميهني را در آدم برانگيخته كند. از ماش و زعفران و لوبيا چيتي و چشم بلبلي و باقلا گرفته تا ادويه ها و شيريني هاي سنتي خودشان در مغازه اي نزديك ميدان بزرگ مادريد بود. صاحبش هم يك پيرمرد مسن بود كه با دو خانوم ميانسال مغازه را مي چرخاندند. فقط سنگ پا نديدم جان خودم...

راستي از اسپانيول ها خواستيد دختر بگيريد، بيشتر فكر كنيد! انقدر حرف مي زنند، انقدرررر حرف مي زنند، انقدرررر بلند بلند ور ور ور ور ورررررررررر حرف مي زنند كه هزار رحمت به من !!

مادريد...

ريحان نوشته مثل جيمز باند كه خودش از ماشين پياده ميشه، بعد دگمه رو پشت سرش مي زنه تا ماشين منفجر بشه، ايندفعه بارسلون شلوغ شد پشت سرت:))

مادريد: از بالا، سرزميني بياباني، آبادي ها اطراف رودخانه ها و سدها بود. پوشش گياهي انبوهي نداشت، درختها با فاصله، خاك سرخ و سفيد و بعضي جاها شوره بسته. فرودگاه مادريد، از قشنگترين و رنگي ترين فرودگاههايي كه ديده ام. مادريد شهري بزرگ، با خصلت پايتخت ها. ساختمان هاي مرتفع( شبيه مسكو)، خيابان هاي عريضي كه درختان از دوطرف به هم پيوسته و سايه انداخته باشند( شبيه بلوار ملك آباد قديم مشهد)، پياده روهاي عريض. شهري كه خيابان ها سربالايي سرپاييني دارند. آب و هواي كمي بياباني دارد، صبح و شب خنك، ظهر بسيار گرم. مركز شهر، پرترافيك و شلوغ. مادريد هم تا نيمه شب زنده است، مردم رنگارنگ مي پوشند، جمعيت خود اسپانيول ها بسيار زياد و جوان است. زياد حرف مي زنند، تند حرف مي زنند و صداي اكثر دخترها و زنها عجيب بم و كلفت است! بعيد مي دانم چندان ربطي هم به سيگار داشته باشد، چون به چشمم، جمعيت سيگاًري بين مردم اسپانيا به وضوح كمتر از كشورهاي شمالي اروپاست. مردمش حسابي موبايل باز هستند. در اين مدت كه بارها سوار اتوبوس و مترو شديم، فقط دونفر ديده ام كه كتاب مي خوانند، باقي ( به از خودم نباشد!)همه در حال چت و اينستاگرام و باقي مخلفات...ميوه هاي اسپانيا درشت و طعم دار. انگور و گوجه فرنگي و پرتقال و هندوانه اش عاليست. گوجه فرنگي و آب گوجه فرنگي جزو لاينفك طعم هاي مورد علاقه شان است. بازي با زبان لاتين خيلي باحال است. بسياري از واژه هايي كه در آناتومي خوانده بوديم در جهت يابي كمك مي كند! واژه هاي تركي استانبولي كه برگرفته از لاتين است كم به درد نمي خورد. بسياري از مردم ميانسال و مسن اين كشور انگليسي نمي دانند حتي در حد شمارش ساده اعداد، در نتيجه همان زبان اشاره بسيار كارساز است. هرچقدر بارسلون پر از ماشين پليس بود، در مادريد آمبولانس بَبو كنان وسط خيابان ها لايي مي كشد! مردم گرمي هستند، حتي چراغ راهنمايي كه در اكثر كشورها موقع سبز شدن براي عبور عابر صداي تق تق مي دهد، اينجا سوت بلبلي مي زند...

بام بارسلون، tibidabo

با عوض كردن دو خط مترو و يك فانيكولار به ييلاق شهري كوچكي با ويلاهاي قديمي و اعيان بر بلندي كوههاي بارسلون رسيديم. از آنجا منتظر اتوبوسي كوچك و محلي مانديم تا ما را بر بام بارسلون و منطقه tibidabo ببرد، آنجا كليسايي قديمي و بزرگ بود كه از بسياري مناطق  بارسلون مي شد آن را ديد، در كنارش شهر بازي بود و باقي خانه ها و كوچه ها و مدرسه و زندگي عادي مردم...

تمام شهر و دريا و تپه هاي بلند سرسبزش ديده مي شد، برج مخابراتي بلند بارسلون را از نزديكتر مي شد ديد...

بارسلون از آن شهرهاست كه گيرايي عجيبي دارد، حسي آشنا و عاشقانه. از آن شهرها كه مي شود برايش بارها و بارها دلتنگ شد. در فرودگاه، دختر و پسري كم سن همديگر را تنگ به آغوش كشيده بودند، دخترك اشك مي ريخت. تا جايي كه چشمانم ياري مي كرد نگاهشان كردم. دوباري دخترك خواست كيفش را بردارد و برود، نتوانست. دوباره به اغوش پسر بازگشت، دست بر ريش پسر مي كشيد. دست آخر لحظه اي كه پسر، شانه هاي دخترك را گرفت و كمي از خودش دور كرد، تا بعد صورتش را بگيرد و پيشاني اش را به بدرقه ببوسد، اشكهاي من هم امان نداد...

استاديوم اف سي بارسلونا

در بارسلون تعداد سياه پوست ها بسيار كمتر از آن چيزي بود كه در ذهنم بود. تقريبا اكثر دست فروش ها سياه پوست يا هندي هستند. آواره يا گداي سوري هم در بارسلون نديدم. اما از اهالي خودشان معتاد و كارتن خواب و گدا دارد. شهر حجم توريست بسيار بالايي دارد، هرلحظه كه سر بلند كنيد، يك هواپيما در آسمان در حال رفتن يا آمدن به بارسلون است.مركز شهر پر از گروههاي توريست است. هزينه ها به نسبت كشورهاي شمال اروپا مناسب تر است. سيستم حمل و نقل بسيار مرتبي دارد. بارسلون بسيار بزرگ و پرجمعيت است، جاهايي شديدا شبيه تهران است، با اين تفاوت كه كوچه ها و خيابانها منظم هستند، وقتي از بلندي به شهر نگاه مي كنيد انگار خط كش گذاشته باشند كنار بلوارها و خيابان ها...مثل تمام شهرهاي بزرگ به نظرم اختلاف طبقاتي زيادي داشته باشد. چندشب قبل يك گربه ديدم، كه آن هم خانگي بود و براي هواخوري به پارك آورده بودند...

در ورزشگاه اف سي بارسلونا، نپرسيده مي دانستم بايد سلام چند نفر را به آن زمين برسانم. موزه ورزشگاه پر از خاطرات اين تيم بود، رختكن ها، محل مصاحبه بازيكنان و كنفرانس هاي مربي ها، نمازخانه اي كه دوپاگرد بالاتر از راه زيرزميني بود كه بازيكنان قبل از وارد شدن به بازي در آن دعا مي خوانند، و بعد راهرويي كه به زمين استاديوم باز مي شود...نشستن روي صندلي هاي نيمكت ذخيره هم بالاخره حس باحالي داشت...جايگاه خبرنگاران در طبقه بالاي استاديوم، چمن هايي از ورزشگاه كه مانندمثقال زعفران در فروشگاه بيروني مي فروختند...با خودم فكر كردم چه سرنوشت ها كه در آن راهروها از اين رو به آن رو نشده...

گائودي خدابيامرز...

اينقدر كه روز قبل براي ديدن آثار گائودي فنا شديم، بچه گائودي هم زحمت نكشيده بود! ولي دلخوشيم به اينكه الان محله گوئلا پارك و تمام سربالايي ها و كوچه ها و پله هاش رو بلديم! 

طراحي هاي عجيب گائودي آدمو به اين فكر مي بره كه بعضي ها چقدر جسورتر و غريب تر از زمان خودشون خيال پردازي مي كنند و حالا اينكه چقدر روزگار و شانس هم ياري كرده كه خيالاتشون به مرحله اجرا برسه آن هم بماند...

پ.ن : خونه هاي گوئلا پارك مارو ياد كارتون بلفي و لي لي بيت انداخت...

بارسلون پراز نانوايي و شيريني پزي است. بوي نان و باگت و كروواسان و انواع اقسام پيتزا تك نفره ها و دونات و فرانكفورتر و پيراشكي هاي گوشت و اسفناج و پنير هوش از سر آدم مي برد...شايد هم چون براي من خوشمزه تر از نان و خوشبوتر از بوي نان تازه، طعم و بويي در دنيا نيست، اين طور فكر مي كنم...

شيريني chorrus، شيريني معروف اسپانيايي هاست. شبيه باميه است. منتها بسيار كم شيره و تقريبا خشك و كمي طعم نمكي هم دارد. رويش شكر مي پاشند و گويا با سس شكلات يا طعم هاي مختلف هم سرو مي شود...خوشمزه است😊😋

 

برج آب بارسلون

ديدم در بازه، سرمو انداختم رفتم داخل برجي قديمي و آجري. . يهو پونزده تا سر برگشت به طرفم! پونزده اقاي بازنشسته مهموني دورهمي داشتن...روي ميزي چوبي و بزرگ  پراز برش هاي كالباس و گوشت و نان گرد و شراب بود...خواستم برگردم، چندنفري بهم گفتن " هالو، هالو"...جواب دادم و ديدم يكي از مردها سيني گوشت رو آورد و تعارف كرد. اصرار مي كرد دو سه تا بردار! يكي ديگه اومد گفت " هالو" گفتم راستش " هِلو"! گفت اوووه...نو انگليش. گفتم نو اسپانيول! گفت اوكي، و با دستش اشاره كرد كه صبر كنم. و كيفشو گذاشت رو صندلي و شروع كرد به صورت شمرده با من اسپانيولي حرف زدن و توضيح دادن برج!! فقط لبخند مي زدم، از تو گوشي ش، با ترانسليتر، جمله اي نشون داد كه معني ش به انگليسي مي شد صبح به خير خوش امدي... و بعد راجع به ساعات ويزيت برج برام گفت( اينارو از اشاره ش به ساعت و سقف فهميدم)، ساعتها رو خيلي شمرده مي گفت! گفتم فقط كوارترشو مي فهمم اخه🙈گفت صبر كن، رفت رو كاغذي كه توضيحات برج آب به انگليسي روش نوشته شده بود، برام نوشت...اسپانيول ها شبيه ما هستنا😃

بارسلون زنده و رنگارنگ

بارسلون شهري ست زنده. خصوصا شبهاي زنده اي دارد، تا ديروقت فروشگاه ها و مراكز خريد باز است و جمعيت در خيابان تردد دارند و برعكس اروپاي شمالي، ساعت شش عصر نخود نخود هركه رود خانه ي خود نيست!

بارسلون بسيار بزرگ و پرجمعيت است. در طراحي و ساخت خيابانهاي شهر، تنگ نظري نبوده است. خيابانها، بلوارها و پياده روها وسيع، فراخ. بارسلون رنگ زياد دارد، چه در معماري كه گاها بسيار به معماري اسلامي نزديك است چه در طراحي لباس و مبلمان شهري...لاتين ها خوب بلدند رنگها را به رقص دراورند. از امتداد كليساي ساگرادا فاميليا كه به سمت بالا رفتيم، بلواري پهن و سرسبز بود كه پياده روي عريض وسط آن، مملو از مادر و پدر و كودكاني بود كه در محوطه هاي شني مشغول بازي بودند. سالخوردگاني كه مشغول بازي شبيه بولينگ بودند، بعضا مشغول روزنامه خواندن يا صحبت با سگ هايشان....

رفتيم به كوچه اي قديمي رسيديم پر از بوتيك ها و مغازه هاي قديمي. يك آجيلي ديدم كه اگر در كوچه مقصوديه تبريز بود، باور پذيرتر بود! انقدر پيشخوان هاي قديمي داشت، كلي الك از ديوار آويزان كرده بودند. قصابي هاي اينجا ديدني هستند، شقه هاي گوشت نمك سود شده از ديوارها آويزان است، در پاكت هاي قيفي شكل، تكه گوشت هاي فرآوري شده( خام؟) را به عنوان تنقلات مي فروختند. گوجه فرنگي هاي اينجا خوشمزه و شيرين و پرآب است. دانه هاي انگور اين هوااا، از آن ميوه فروشي تبريز كه كلي ارزانتر است!

گائودي آثار متعددي از طراحي هاي عجيب ساختماني در اسپانيا دارد، من جمله ساختمانهايي كه در بلوار گراسيا هست. اين بلوار گراسيا هم بسيااار فراخ و دلباز و پرنور و هم مركز مد و فروشگاههاي برند برتر دنياست. از آن خدا تومني ها...بماند كه جلوي بوتيك تامي هيلفاير و گِس، صف كشيده بودند تا كجا! نفهميدم رونمايي از اخرين پليور ياسمني رنگ امسال بود يا كيف يشمي! اووه...كيف گفتم، يادم افتاد. بارسلون يعني معدن كيف هاي زيبا، طراحي هاي عجيب، كيف هاي دست دوز و رنگ رنگي...دنياي كيف اينجا رنگارنگ است:)

بارسلون

بارسلون بزرگ و پرجمعيت...آفتاب و نخل، بلوار و خيابانهاي عريض، آب و هوا و پوشش گياهي مديترانه اي. گل هاي خرزهره، چمن هاي كم پشت. سرزمين مردمان پرحرف، بلند حرف، تند حرف! انقدر حرف مي زنند و بلند حرف مي زنند كه خدا مي داند...مردماني اهل حال كه بي دنگ مي دنگند! بارسلون بندرگاهي بزرگ با تعداد كثيري كشتي هاي كروز و انبارهاي سيلو...هفته اينده همه پرسي هست، براي استقلال ايالت كاتالونيا از اسپانيا. از در و ديوار و پنجره هاي شهر پرچم آويزان است. شهر مملو از پليس است، به مناسبت جشن لامرچه چندروزي تعطيلات و كارناوال برپا بود.

كجستردام!

در آمستردام، همه چي با شيبي ملايم رو به ريختن است! يادم باشد سال قبل، قايقران به كناره كانال ها اشاره مي كرد و مي گفت سالانه تعداد زيادي دوچرخه داخل كانال ها سقوط مي كنند، و يك تا دو ماشين سواري نيز! در منطقه قديم و مركزي شهر، خانه هاي كج به سمت راست و چپ يا جلو، زياد به چشم مي خورد. شايد زماني نام اين شهر را " كجستردام" نهادند! هوا ياري كرد و روز قبل حدود ٩ ساعتي پياده خيابانها و كوچه هاي شهر را گز كرديم. اين حد از خاطره داشتن با اين شهر برايم جالب بود، فكر نمي كردم سال گذشته، سفر سه روزه، اينقدر جاي آشنا برايم به يادگار بگذارد!

 به گمانم امستردام براي هر قشري از جامعه جا براي زندگي داشته باشد. از لباس فروشي هاي دست دوم و شنبه بازارها و خوراكي هاي بسيار ارزان گرفته تا مراكز خريد گران و شيك، همه در كنار هم همزيستي مي كنند. در كوچه هاي مركز شهر، مي توان مغازه هاي خرتان پرتان فروشي عجيب ديد. از وسائل بالماسكه و هالووين و كلاه هاي رابين هودي و سرخپوستي و كفشهاي چوبي گرفته تا صفحه و كتاب فروشي هايي قديمي تنگِ هم، كه يادآور گزارش هاي بهزاد بلور است...

سه كشور بلژيك و هلند و لوگزامبورگ، اشتراكات زيادي با هم دارند و معروف به اتحاديه benelux هستند. فروشگاه هاي زنجيره اي مشتركي در بين دو كشور هست. وافل شيريني محبوب بلژيكي ها بود، ولي به گمانم دونات در هلند بيشتر از وافل طرفدار دارد. امستردام شهري شلوغ و پر از توريست است كه به خصوص در ايام تعطيل، شهر از مردم لبريز مي شود، حتي براي استفاده از پله معمولي هاي مترو، بايد دو سه طرفه صف ايستاد! 

حومه آمستردام پراز ساختمان شركت هاي معروف، و ساختمان هاي يك شكل و كوچك است. خانه هايي كه شبها هم كم نور است. يادم هست تا فاصله روتردام و آنتورپ سراسر پر از اين آپارتمانهاي كمونيستي شكل بود. آمستردام پر از موزه است، هرچه كه فكرش را بكنيد موزه اش در اين شهر يافت مي شود. گرچه استثنائا در امستردام هرگز حس ايستادن در صف هاي طولاني رفتن به موزه در ما شكل نگوفت...