در بارسلون تعداد سياه پوست ها بسيار كمتر از آن چيزي بود كه در ذهنم بود. تقريبا اكثر دست فروش ها سياه پوست يا هندي هستند. آواره يا گداي سوري هم در بارسلون نديدم. اما از اهالي خودشان معتاد و كارتن خواب و گدا دارد. شهر حجم توريست بسيار بالايي دارد، هرلحظه كه سر بلند كنيد، يك هواپيما در آسمان در حال رفتن يا آمدن به بارسلون است.مركز شهر پر از گروههاي توريست است. هزينه ها به نسبت كشورهاي شمال اروپا مناسب تر است. سيستم حمل و نقل بسيار مرتبي دارد. بارسلون بسيار بزرگ و پرجمعيت است، جاهايي شديدا شبيه تهران است، با اين تفاوت كه كوچه ها و خيابانها منظم هستند، وقتي از بلندي به شهر نگاه مي كنيد انگار خط كش گذاشته باشند كنار بلوارها و خيابان ها...مثل تمام شهرهاي بزرگ به نظرم اختلاف طبقاتي زيادي داشته باشد. چندشب قبل يك گربه ديدم، كه آن هم خانگي بود و براي هواخوري به پارك آورده بودند...

در ورزشگاه اف سي بارسلونا، نپرسيده مي دانستم بايد سلام چند نفر را به آن زمين برسانم. موزه ورزشگاه پر از خاطرات اين تيم بود، رختكن ها، محل مصاحبه بازيكنان و كنفرانس هاي مربي ها، نمازخانه اي كه دوپاگرد بالاتر از راه زيرزميني بود كه بازيكنان قبل از وارد شدن به بازي در آن دعا مي خوانند، و بعد راهرويي كه به زمين استاديوم باز مي شود...نشستن روي صندلي هاي نيمكت ذخيره هم بالاخره حس باحالي داشت...جايگاه خبرنگاران در طبقه بالاي استاديوم، چمن هايي از ورزشگاه كه مانندمثقال زعفران در فروشگاه بيروني مي فروختند...با خودم فكر كردم چه سرنوشت ها كه در آن راهروها از اين رو به آن رو نشده...