با عوض كردن دو خط مترو و يك فانيكولار به ييلاق شهري كوچكي با ويلاهاي قديمي و اعيان بر بلندي كوههاي بارسلون رسيديم. از آنجا منتظر اتوبوسي كوچك و محلي مانديم تا ما را بر بام بارسلون و منطقه tibidabo ببرد، آنجا كليسايي قديمي و بزرگ بود كه از بسياري مناطق  بارسلون مي شد آن را ديد، در كنارش شهر بازي بود و باقي خانه ها و كوچه ها و مدرسه و زندگي عادي مردم...

تمام شهر و دريا و تپه هاي بلند سرسبزش ديده مي شد، برج مخابراتي بلند بارسلون را از نزديكتر مي شد ديد...

بارسلون از آن شهرهاست كه گيرايي عجيبي دارد، حسي آشنا و عاشقانه. از آن شهرها كه مي شود برايش بارها و بارها دلتنگ شد. در فرودگاه، دختر و پسري كم سن همديگر را تنگ به آغوش كشيده بودند، دخترك اشك مي ريخت. تا جايي كه چشمانم ياري مي كرد نگاهشان كردم. دوباري دخترك خواست كيفش را بردارد و برود، نتوانست. دوباره به اغوش پسر بازگشت، دست بر ريش پسر مي كشيد. دست آخر لحظه اي كه پسر، شانه هاي دخترك را گرفت و كمي از خودش دور كرد، تا بعد صورتش را بگيرد و پيشاني اش را به بدرقه ببوسد، اشكهاي من هم امان نداد...