مادريد به معناي واقعي متروپوليس. شهري بسيار بزرگ، پرجمعيت با ترافيكي سنگين. نماي غالب ساختمانها سنگ يا آجر قرمز است. اجر قرمز هميشه حس گرماي خوبي دارد. رانندگي ها  چندان غريب نيست، هنگام چراغ سبز عابر پياده، تا لحظه آخر نمي داني كه اين اتوبوس يا ماشين با اين سرعت مي خواهد كنار خط بايستد يا به اسفالت كف خيابان بچسباندت! گرچه هميشه هم توقف مي كنند، ولي با اين سرعت؟! تاكسي ها سفيد رنگ هستند، آمبولانسها زرد سبز رنگ. با زبان لاتين خيلي مي شود حال كرد، مثل حل كردن معماست. در اسپانيا برعكس تصورم تعداد سياه پوستان، اعراب و محجبه ها خيلي خيلي كمتر بود. مردم اسپانيا شديد اهل حرف زدن و حرف دراوردن و تعريف كردن هستند! بارها و بارها صحنه هاي حرف زدن آرام و با اشاره سر و ابروي دو همكار فروشنده را پشت سر ديگري مي شد ديد😂 ولي وقتي همديگر را در خيابان مي بينند( كه به طرز عجيبي زياد اين صحنه ها تكرار مي شد) با صداي بلند و گرم همديگر را صدا مي كنند و به آغوش مي كشند. روبوسي دوبار بين مردها هم كاملا رايج است. دورهمي هاي مردانه خيلي خيلي زياد بود. انگار گروه تلگرام با هم قرار كافي شاپ گذاشته باشند، مردها دور هم جمع مي شوند و هنگام خوردن نوشيدني با حرارت حرف مي زنند و يا يك نفر از روي گوشي مشغول خواندن مطلبي است( كه نود و نه درصد مي شد حدس زد چه جوكي باشد!)، و همگي از خنده ريسه مي روند، از آن خنده ها كه طرف قرمز مي شود، دو انگشت شست و اشاره اش را زير عينك مي برد و گوشه داخلي چشمانش را مي فشارد و اشكش را پاك مي كند...خانوم هاي مسن گروهي با هم بيرون مي روند و چخ چخ اساسي مي كنند...هرجور حساب مي كنم ضريب غربتش خيلي پايين است! و طبق معمول هرجور حساب مي كنم سفر خيلي خوب است، اما خانه چيز ديگري ست. و در حال قند در دل آب شدنم براي رسيدن...