اي خفته روزگار درياب

" در بخش ناكانو هم يك كتابخانه هست. به نظرم بعدا گاهگاهي به آنجا سر بزنم. بهترين چيز اين است كه از آدم پول نمي گيرند. ناكاتا نمي دانست اگر سواد نداشته باشي، راهت مي دهند.

 

هوشينو گفت: من پسرعمويي دارم كه كور مادرزاد است، اما سينما مي رود. آخر اين چه تفريحي است؟

من مي توانم ببينم، اما هيچ وقت نرفتم سينما.

شوخي مي كني؟ بايد يك وقت ببرمت."

اين پاراگراف از كتاب " كافكا در كرانه " را خيلي دوست داشتم. حكايت استفاده نكردن از داشته هامان...كتاب در اوج كم خوابي تمام شد ولي تازه نشستم به مرور كردن كتاب و جستجوي نقدهايش در اينترنت...مخلص كلام، جهان هاي موازي و سورئاليسم بيش از حد موراكامي را در اين كتاب چندان جدي نگرفتم. خواندم و خودم را به دست نويسنده سپردم تا با خودش به جنگل و كتابخانه و كلبه و رستوران هاي دم ايستگاه راه آهن ببرد و فكر كنم كه شايد من هم زماني از خوردن سوپ جلبك لذت ببرم ومعيارم براي نشان دادن قوام و اندازه چيزي، كته مشتي ژاپني ها بشود. حالا زالو يا ماهي ساردين هم از آسمان باريد، يك گِلي به سرم مي گيرم...
اين طور شد كه خاطره بازي هاي هاروكي همان نيم مثقال خواب شب را هم پراند و به ما را همه شب نمي برد خواب، دل خوش كرد...

پ.ن: مدتها بود كه جرات نكرده بودم اين كتاب موراكامي را بخوانم. چند وقت قبل دوستم را ديدم كه در همان چند لحظه كوتاه وسط خيابان گفت من ديروز كافكا در كرانه رو تمام كردم، فعلا تو آسمونم. همان جمله اش را قاپيدم!

و اين كوههاي دوست داشتني...

يك بازي ذهني قشنگ دارم. وقتي جايي هستم، كسي را شناخته ام، ردش را مي گيرم و فيدبك مي زنم كه جرقه اش، اولين بار از كجا زده شده است.
امشب در باران  سرد شب ژنو، قدم زده و خيس آب شده ايم كه يادم افتاد بسياري از تجربه هاي جديد يك سال اخيرم از يك املت خوردن در صبح جمعه در شاهگلي شروع شد.
بعضي ها يك جمله مي گويند، يك پيشنهاد بي هوا مي دهند و از زندگي آدم مي روند. مثل قطاري كه چند لحظه در ايستگاه توقف مي كند، آن چند لحظه گاهي در زندگي فرصتي است كه شايد اگر نباشد هم اتفاق بدي نيفتد، ولي گاهي وقتها پريدن در قطار و سخت نگرفتن و تحمل بعضي مشكلات شروعي براي سفر به ناشناخته هاست...
روياهايم را سالهاست جدي گرفته ام. از وقتي كه در كودكي كتاب " راهپيمايي گروه پنج تايي" انيد بليتون و " آنجا كه خانه ام نيست" رضا رهگذر را بارها خوانده بودم...
من از چند شهر در زندگي خداحافظي نكرده ام. از شيراز، از سنت پطرزبورگ، از مكّه...و موقع بازگشتن به پشت سر نگاه كرده و گفته ام اگر عمر و سلامتي باقي بود برمي گردم. و من از كوهها و درياچه هاي سوئيس هم خداحافظي نكردم...ممنون كه با من خوانديد.

ژنو باران زده و خنك!

 هتل اينتركنتينانتال ژنو يك چهارراه بالاتر از مقر سازمان ملل است. اينجا هتل پنج ستاره اي است كه شهرتش به سبب ديدارها و اقامت تعداد بسيار زيادي از سياست مداران جهان بوده است. مذاكرات ژنو بين ايران و ٥+١ هم در همين هتل بود. البته اشخاص مشهوري همچون جرج بوش، هيلاري كلينتون، كوفي عنان، حافظ اسد و ...و حدود ٤٠٠٠ نفر از وزراي كشورهاي مختلف در طي حدود پنجاه سالي كه از ساخت هتل مي گذرد در اينجا سكونت داشته اند. بيشترين شهرت اين رويدادها، ديدار رونالد ريگان و ميخايىل گورباچف است كه به نوعي آن را پايان جنگ سرد مي دانند، با آن جمله مشهور گورباچف كه به ريگان گفت " آمده ام خبر بدي به شما مي دهم، مي خواهم شما را از داشتن يك دشمن بزرگ محروم كنم!". هيلاري كلينتون و سرگئي لاوروف هم اينجا به نوعي با هم ديدار آشتي جويانه اي داشته اند...
خلاصه كلام اگر دشمن سرسخت و اهل مذاكره و البته پول فراواني داريد، در اين هتل هجده طبقه با هم قرار بگذاريد. بلكه فرجي حاصل شد:)

روبروي سردر مقر سازمان ملل ميداني قرار دارد كه پر از فواره  و مجسمه اي بسيار بزرگ از يك صندلي شكسته است. اين صندلي شكسته اثر يك طراح سوئيسي است كه از چوب ساخته شده است. تنديسي براي اعتراض به مين هاي جنگي و بمب هاي خوشه اي و نيز تلنگري براي سياستمداراني كه در آن منطقه رفت و آمد دارند...

يك طرف درياچه ژنو هم , شهر قديمي است كه مراكز خريد شيك و پيك هم كلي دارد. كوچه پس كوچه هايش قشنگ و سربالا و پر از آنتيك فروشي است. كليساو موزه و گالري هم اين طرفها زياد است...

من يك مرضي هم كه از دبيرستان دارم، خواندن تابلوي دكترهاست. به طرز جالبي چه در زوريخ چه در ژنو، هرچي تابلوي دكتر مي ديدم همه روان پزشك و روانكاو و مشاور بودند. ضمنا فيزيوتراپي و طب مكمل شرق دور هم زياد ديدم.
راستي ژنو شهر آرايشگاههاست! انقدر سالن آرايش كوچك و بزرگ ديدم كه خدا مي داند...

پست ژنو طولاني شد!

ژنو مقر بسياري از نهادهاي بين المللي است. مثلا يكي  سازمان جهاني هواشناسي است. كه در ورودي سه دودكش بزرگ نمادين و در كنارشان درختان كاج تلفيق جالبي بود.  مقر سازمان تجارت جهاني هم در ژنو است. يك بيل بورد بزرگ در كنارش نصب شده بود كه  نوشته بود ليبريا صد و شصت و سومين كشور و افغانستان صد و شصت و چهارمين كشوري است كه به اين سازمان پيوستند. ايران هم مثل من پشت درهاي اين سازمان مانده و راهش نمي دهند. البته ما در وليعصر تبريز يك فلكه گردالي كوچك داريم كه اسمش ميدان تجارت جهاني است!

مقر اصلي سازمان ملل در نيويورك است. ولي در ژنو و وين هم مقر اروپايي دارد. يادش به خير، چندسال قبل، در وين، همه جا سرمان را پايين انداخته بوديم و رفته بوديم. تا رسيديم به مقر سازمان ملل، از گوشه ي پله هاي بيروني به اصرار من يواشكي داشتيم بالا مي رفتيم كه يك پليس در ابعاد سه متر در دو متر در حاليكه دست به سينه ايستاده بود صدا كرد و چشمكي زد و گفت كجا از اين طرفا؟😈منم گفتم مي خواستم همين طوري برم تو ساختمون، با دست اشاره به پشت سر كرد و گفت ديس ايز يو اِن! و با اشاره ابرو منظورش رو رسوند كه از همون دووار ديبي، برگرديد!
ولي امشب كسي نبود و من به ديوارش دخيل بستم و  با آن آرم معروف عكس گرفتم😂

راستي ژنو شبهاي زنده اي دارد...هميشه همين است. هرچه به جنوب و خط استوا نزديكتر مي شويم آدمها خونگرمتر مي شوند انگار

ژنو بسيار گرم!

زوريخ در شمال سوئيس قرار گرفته و زبان مردم و تمام تابلوها به زبان آلماني( آلماني به گويش زوريخ) است. البته پايتخت سياسي سوئيس شهر برن است كه با قطار دوبار از آن شهر رد شديم. ژنو در جنوب سوئيس و دومين شهر بزرگ اين كشور بعد از زوريخ است. كه زبان رسمي اين شهر و استان فرانسوي است. ژنو نزديك دويست سال است كه به كنفدراسيون سوئيس ملحق شده و قبلا جزو فرانسه بوده است. به وضوح از سمت شمال به جنوب سوئيس، هوا گرمتر، مراتع بيشتر و ارتفاع كوهها كمي كمتر مي شد. اطراف ژنو پر از شركت ها و مارك هاي معروف صنايع شيميايي و بعضا تجهيزات پزشكي بود. آرم مترونيك كه ديدم ذوق زدم😊 رسيديم ژنو و زديم بيرون. وااااي هوا گرم، آفتاب سوزان، انگار ظهر مردادماه اصفهان! 

زديم به بيرون. دروغ چرا؟ خستگي راه و تغيير دما يكهو انگار تو ذوقمون زد. بعد از كمي راه رفتن تنها چاره را در ولو شدن روي چمن ها ديدم و گفتم كه من كه خوابيدم! بي خيال سبزي و جك و جانور و گنجشك هايي كه برعكس ايران، از آدمها فرار نمي كنند و در ارتفاع نوك دماغ آدم مي پرند! 

دقيق يادم نيست چقدر خواب طول كشيد، ولي وقتي بيدار شديم، سرحال تر بوديم. راه افتاديم در امتداد بلوار ساحلي اين سمت درياچه ژنو...ملت چه گروهي هم ورزش مي كنند، راستي ژنو خيلي حال و هواي فرانسه را دارد. در كل فرانسه به نظر من جاي بي درو پيكر و رمانتيك و شيك و نه چندان تميزي است! اينجا سياه پوست خيلي زياد بود و عربها هم به همان نسبت. ولي تعداد چشم بادامي ها از شمال و مركز سوئيس كمتر بود به نظرم...دو نفر هم بلند بلند فارسي با هم حرف مي زدند و خانومه مي گفت به خدا اگه به ممد بگي، مي كشمت! ممد همش دخالت مي كنه. نبايد به ممد بگي. خلاصه ممد نبودي ببيني...!

درياچه  زوريخ بسيار زلال و تميز. پر از قايق بادباني و كروز و...كلي آدم مشغول شنا كردن در اين ور و اون ور درياچه. بعضي جاها سكوي پرتاب هم ساخته بودند كه دو فرانك ورودي داشت و ملت تو صفي طولاني براي شيرجه زدن وسط درياچه بودند. هرچي پرنده هم بود، هر از گاهي يك فرود موفق در آب مي زد. مردم بطري يا چوب پرت مي كردند تو آب تا سگ شون، شنا كنان بره چوب بياره و دوباره حركت از نو. راستي طبق آمار چشمي خودم، مردم سوئيس خيلي خيلي كمتر از بلژيك يا اتريش سگ دارند. 

سيماي فواره معروف ژنو jet d'Eau در دوردست خودنمايي مي كرد. تاريخچه فواره به سال ١٨٨٦ برمي گردد ولي فواره فعلي در ١٩٥١ نصب شده و حدود ١٤٠ متر ارتفاع داره كه در هر پرتاب حدود هفت تن آب به بالا و اطراف پاشيده مي شه. الان هميشه اين فواره كار مي كنه مگر در مواقع بادهاي شديد كه خاموش مي كنند...

 

روبروي joungfrau

كل شهر interlaken را به نظرم پياده گز كرده باشيم. غروب با فانيكولري كه مستقيم حدود ده دقيقه طول كشيد تا مسير مستقيم از پايين تا بلندترين نقطه اينترلاكن را كه ١٣٢٢ متر بود طي كنيم. عجيب ياد احتمالا آخرين قسمت سريال پوآرو كه در عمارت استايلز در هتلي قديمي و كوهستاني برف گير بود افتادم...
وقتي به آخر خط رسيديم، راهي را طي كرديم تا به تراس و رستوراني كه در نوك كوه بود برسيم. تراس كفي چوبي داشت به شكل مثلث با پايه هايي به كوه وصل شده بود. تكه اي از آن هم مثلث شيشه اي بود. وقتي نوك تراس مي رفتيم به وضوح زيرپا مي لرزيد...
شهر در ارتفاع پايين زير پا بود. مفهوم دقيق اينترلاكن كه بين دو درياچه بود را مي شد ديد. رودخانه هاي داخل شهر كه آبي بس زلال و سرد داشتند پيدا بودند. به قول دوستي كه گفت اينترلاكن همان مياندوآب خودمان است:))
و درروبرو قله برفگير joungfrau ديده مي شد. ارتفاعش 4158 متر است، و گويا رستوراني گردان هم دارد كه لوكيشن يكي از فيلم هاي جيمز باند بوده است...عصر رعد و برق و باران حسابي زده بود و دماي هوا هم حسابي خنك شده بود. ولي سكوت و عظمت كوهستان و مناظرش چيز ديگري بود. به نظرم خداوند روزي كه كوهها را خلق كرده، بسيار كيف كرده و از آفريده اش محظوظ شده است...

اينترلاكن

از زوريخ با قطار آمديم به شهر برن، قطار عوض كرديم و رسيديم به شهر كوچك اينترلاكن. قطار زوريخ برن حسابي شلوغ بود و چندتا از اروپايي ها، گل و گشاد نشسته بودند و سه نفري جاي هفت نفر را با پا دراز كردن و چيدن وسايل گرفته بودند. ديديم چندنفر دنبال جا مي گردند و فارسي حرف مي زنند. صداشون كرديم كه بيايين پيش هم مهربون بشينيم. خلاصه دو تا خواهر و باجناق ها و چهارتا بچه ي سه چهارساله بودند و كمي كه حرف زديم ديديم اصليت يكي شون تبريزي، خواهرها اصليت شبستري دارند. بعد كم كم همكار از آب دراومديم، يكي ارتوپد يكي متخصص اطفال، يكي تو وزارتخونه...خلاصه تا اينترلاكن كلي حرف زديم و خاطره تعريف كرديم و بچه ها از سر و كول همه مون رفتند بالا و تو ايستگاه اتوبوس از هم جدا شديم:))
نتيجه: همچنان مواظب حرف زدن در همه جا باشيد و حتما بعد از تيراندازي و شنا و رقص، زبان تركي را به بچه هاي خود بياموزيد. اقلا دانستن زبان تركي در اروپا بسيار بسيار مشكل گشاست!

اينترلاكن( تلفظ سوئيسي)، در اصل همون اينتر ليكن هستش كه يعني منطقه اي بين دو درياچه. و دقيقا اين سر و اون سر منطقه، دو درياچه بود پاي كوههاي آلپ. اينجا عجيب منو ياد رامسر يا نمك آبرود انداخت. البته با كمي دقت كوههاي تخته سنگي و در دوردست قله هاي پوشيده از برف ديده مي شد. اينجا جاي انواع اقسام ورزشهاي هوايي و صخره اي و درياييه! كلي تورهاي پاراشوت، پاراگلايدر، سقوط از هلي كوپتر، رفتينگ، دايوينگ، صخره نوردي، برف نوردي، بلندترين نقطه ي اينجا، موتورسواري، دوچرخه سواري...هست.

خيابون اصلي اينترلاكن، كه گراند هتل و كازينو و يك عالم ساعت فروشي بيخ هم پاي كوه بودند. يك آمار چشمي گرفتم بيشترين ادمهايي كه در رفت و آمد و تو ماشينها بودند، عربها بودند، بعد چيني ها و چشم بادومي ها و بعد هندي و پاكستاني. تعداد قليلي اروپايي ديدم كه اكثرا انگليسي زبان بودند...! كلي هم رستوران حلال و هندي و چيني هست.

jungfrau يكي از تورهاي معروف اين منطقه هست. مي برن بالاي يه قله اي كه رستوران گردون هم داره و لوكيشن يكي از فيلم هاي جيمز باند بوده. دماي منطقه ش هم در حال حاضر روزها شش درجه مي شه ☃

تو اين چند روز خيلي تلاش كردم خونه ي دنيل يا آنت رو پيدا كنم، يعني اون دهات رو با اون كليسا و ساعتش و يه مدرسه و كوچه پس كوچه ها و مزارع ديدم ها، ولي اون حس خونه ي آنت اينا رو هنوز كامل پيدا نكردم...

هايدي لند

١)

اينجا هايدي لند است! دقيقا همان ارتفاعات آلپ در شرق زوريخ كه به سبب داستان معروف " هايدي" كه در اين منطقه گذشته است، شهرت دارد. يكي دو خانه هم كه به نام هايدي هاوس بود در آنجا تبديل به موزه و فروش يادگاري هاي مختلف با تصوير كارتون هايدي شده بود. اينجا صداي زنگوله هاي بزها و گاوها مي آمد. دامنه هاي سبز و گل دار آلپ كه قله هاي بعضا مه گرفته اش در بالا دست ديده مي شد. تراكتورهايي كه روي زمين هاي كشاورزي كار مي كردند، دوچرخه سوارهايي كه جاده هاي جنگلي را ركاب مي زدند و برخي كه هايكينگ مي كردند و تقريبا اكثريت بازديد كنندگان اعراب بودند.
پارك كردن ماشيني در سه راهي كم عرض جاده باعث شد اتوبوس ما مدت بيشتري منتظر پيدا شدن راننده ماشين خاطي توسط پليس بشود، و من فرصت بيشتري براي يادآوري كارتون هايدي و تجسم خنده هاي دخترك بازيگوش داشته باشم. راننده كه پيدا شد، دو برگ جريمه دويست فرانكي را از روي شيشه ماشين برداشت و با اعصابي خراب با پليس ها شروع به بحث كرد. در آخر پليس نقدي جريمه را گرفت و گفت آقاجان! شما كه در سوئيس مسافرت و رانندگي مي كنيد بايد به قوانين رانندگي اين كشور هم آگاه باشي!

٢)

ليختن اشتاين سومين يا شايد چهارمين كشور كوچك اروپايي بعد از واتيكان و موناكو است.( گوگل كنيد بهتر است!) هم مرز اتريش و سوئيس است، به طوري كه كوهستانهاي يك طرفش متعلق به اتريش و باقي جزو سوييس با چشم ديده مي شود. واحد پولش فرانك سوئيس است، كشوري است كه شاهزاده دارد ولي سوئيس مسووليت سياست خارجي اش را پذيرفته است. شهر كوچك وادوس كه قلعه سلطنتي در بالاي كوههاي صخره اي آن قرار گرفته است، استراحتگاه افراد معروف يا سلطنتي كشورهاي ديگر هم هست. با يك پل كه از رودخانه راين مي گذرد، مرز ليختن اشتاين و سوئيس مشخص مي شود. بيشتر درآمد اين كشور كوچك هم از بانكداري و شركت هاي بيمه است. خلاصه فسقل مملكت كلي پولدار هستند! ضمنا چاپ تمبر ليختن اشتاين معروف است و موزه هم دارد.
ما كه حوصله يا فرصت چاپ عكس روي تمبر نداشتيم، ولي اگر گذرتان افتاد گويا خيلي ها اينكار را براي پاسپورت مي كنند، البته گويا به شرطي كه نخواهيد به فنلاند يا روسيه سفر كنيد، انگار آنجا به مشكل برمي خوريد!

٣)بسياري از مناظر و جاده هاي جنگلي شرق سوئيس براي كساني كه شمال ايران بخصوص مازندران و شهرها و جاده هاي كوهستاني اش را رفته باشند غريب نيست. فقط تفاوتش در تميزي است. يك كيسه پلاستيك هم روي اين طبيعت رها نشده است. راههاي ارتباطي فراوان است. جاده هاي خوب، تونل هاي زياد، خط آهن...برعكس جاده هاي شمال ايران كه سالهاست در دست احداث است. البته شايد در ايران هرچقدر جاده ها مال رو تر باقي بماند، به همان نسبت طبيعتش هم بكرتر خواهد بود. كسي حال رفتن پيك نيك و جوج زدن در ارتفاعات خاكي ندارد:))

شهر گلهاي رُز

 ١) ( مربوط به پست  روز قبل) با سلام! بعد از جشن استريت پاراده شب قبل زوريخ، صبح ساعت ده، تمام خيابانها شسته و رُفته شده بودند. به قول خانومي كه مي گفت زوريخ به خاطر غارنشينان ديشب كثيف شده است، والا تميزتر از اين حرفهاست. و من هرچه نگاه كردم در اكثر خيابانهاي آن منطقه، خبري از آت آشغال نديدم. گرچه بقاياي مست هاي شب قبل كه كنار پل ها و ايستگاه راه آهن به خواب رفته بودند، تك و توك به چشم مي خوردند. سرعت عملشان را قربان:)

٢) مسير زوريخ به شرق از قسمتي به كوههاي آلپ رسيد. جاده هاي دوبانده و تونل هاي يك طرفه چند كيلومتري كه دو تا بودند. يكي براي رفت و ديگري برگشت. خيلي جاها تله كابين به ارتفاعات بود. يكي دوتا آبشار كم عرض و مرتفع از بالاي كوهها سرازير بود كه گويا به علت بارندگي هاي دوهفته اخير بوده است.

روستاهايي كه در آن سمت درياچه زوريخ و پاي صخره ها هستند هيچ گونه وسيله ارتباطي جز قايق ندارند.
گاهي كه به آسمان نگاه مي كردم پاراشوت و پاراگلايدر سوار ها را مي ديدم...

شرق زوريخ. راپرزويل. شهر كوچكي كه به شهر گل رز معروف است. البته كل گل رزهاي اين شهر، احتمالا به اندازه ي رزهاي باغچه هاي خانه هاي پدري و پدربزرگي همه مان، نبود! ولي بوي گل سرخ، همان بوي معروف...بوي مفرح. شهري كوچك با يك كليسا و ساحل درياچه و پل چوبي عابرگذر و كافه ها و آدمهايي كه در سايه چترها، كافي و نوشابه مي خوردند.

راستي، در سوئيس همه كليساها ساعت دارند.

 

استريت پاراده

امروز روز استريت پاراده زوريخ است. فكر كنم دو سه ميليون نفر مسافر براي اين همايش، رزمايش؟ يا راهپيمايي  ريختند تو اين شهر. ما كه خبر نداشتيم، ولي از دو روز قبل كه چندنفر از اهالي شهر گفتند، شنبه شهر به گند كشيده مي شود، گفتيم ببينيم چه خبر است. شهر رسما در محاصره زامبي هاست! بوي الكل و ماري جوانا و ادرار همه جا را عطرآگين كرده:)) اصولا وجود همچين روزهايي براي هر ملتي واجب است. آدمها هرجور دلشان مي خواهد بپوشند، بريزند، قانون شكني كنند، عربده بكشند و از فردا عين آدم سركار و زندگي برگردند!

عصر بالاخره تونستيم از ميون جمعيت راه دررو پيدا كنيم و برگرديم. ولي تا دوازده شب جشن تكنو ادامه داره. كف كفشهام نوچ شده بود، رسما چسبيده بودم به آسفالت! ملت از زير دوش رد مي شدن، كلي پسر استفراغ كرده گوشه خيابون افتاده بودن بالا سر محتويات استفراغشون چمباتمه زده بودن. بعضي صاحب خونه ها عصباني در خونه باز مي كردند تا اينايي كه رو پله ها نشستن رو بلند كنند، از پنجره طبقه هاي بالا تشت آب يخ مي ريختن، مست ها لول مي زدن، پسرا قربون صدقه دختراي خوشگل مي رفتند. بعضيا از بالاي پل شيرجه مي زدن تو آب رودخونه...پيرمردهاي تنها واسه خودشون با يه شيشه آبجو قر مي دادن، با شيشه ها فوتبال بازي مي كردن، عالمي بود ديگه...پليس ها هم فيلمبرداري مي كردن، مي خنديدن، بعضيا رو به جرم مزاحمت كنار مي كشيدن...
در هر صورت، تمام اين جشنواره ها براي خالي كردن عقده ها و استرس ها خوبه. ولي ادم يك لحظه فكر مي كنه كه وقتي قانون نباشه، چطور اجتماع مدني بهم مي ريزه...

پ.ن: طفلكي  رفتگرهاي ايراني فرداي تاسوعا و عاشورا، طفلكي رفتگرهاي خارجي فرداي بالماسكه ها و جشن ها...يكي از جمع كردن ظرف شله زرد و ليوان شربت خسته مي شه، يكي از جمع كردن خرده شيشه هاي مشروبات و قوطي هاي آبجو... در كل دنيا همه جا شبيه هم هست، رنگش كمي فرق مي كند!

در كوزناخت چيزي كم است...

حومه زوريخ كه ساعتي با مركز شهر فاصله داشت را با اتوبوس رفتيم. از آنجا كه من مرض تشبيه دارم، اين منطقه بسيار شبيه ساحل ببك در استانبول بود. ويلاهاي آن چناني رو به درياچه و سبزي و جنگل...راستي آب درياچه زوريخ عجيب تميز و زلال است، انگار هفتاد و پنج درصد آب لوله كشي شهري از همين درياچه تامين مي شود. اتوبوس به همراه كلي ماشين و تريلي سوار شناوري شد كه عرض درياچه را با سرعتي بسيار زياد در عرض ده دقيقه پيمود.
با تله كابين به ارتفاع هشتصدمتر بالاتر از درياچه زوريخ در منطقه هورگن ( هورگن را غليظ تلفظ كنيد، حال مي دهد!) آنجا كافه اي در جنگلي بالاي روستاهاي حومه زوريخ است. كافه اش خيلي گوگول مگولي بود...سيماي شهر زوريخ و حومه اش و كوههاي پربرف در دوردست زير پا بود.

كوه ها و رودخانه ها، همیشه مسکن و مأوای طبیعی کودکان سوئیس بوده و هست. یونگ گويا جايي گفته است بدون آب هیچ کس قادر به ادامه زندگی نخواهد بود و بعدها همیشه خود را به طبیعت نزدیک نگاه داشت. 

یونگ خوشنود بود که در زوریخ ماندگارشده بود، زوریخ شهری بود زيبا، در کنار دریاچه ای دلپذیر و احاطه شده توسط کوههای آلپ،  که یونگ ازکودکی آن را در رویا می دید.  او برای بقیه عمر در آنجا ماندگار شد و باغ منزلش را در کوزناخت، در جوار دریاچه ای در حومه زوریخ بنا کرد .
به علت تعميرات، منزل يونگ در كوزناخت تا چند روز از آگوست تعطيل است. قسمت شد كه گذرا با اتوبوس از آن منطقه بگذرم و بعد از گذر از درياچه از اين فاصله به محل سكونت و روياهاي كودكي حضرتش كه بعدها توانست آن را به واقعيت تبديل كند نگاه كنم...از دل يونگ خبر ندارم، ولي اين سرزمين هاي اروپايي يك چيز كم دارند. چهارفصل كاملي كه ما ساكنين اكثر مناطق ايران داريم. ما آفتاب داريم، اينجا آفتاب كم است...

زوريخ است ديگر...

از آمارهاي غير رسمي و چشمي كه گرفتم زوريخ يك عالم يهودي دارد، اقلا به نظرم حوزه ي علميه شان اينجاهاست كه همين جور يهودي ملبس مي ديدم! زوريخ پر است از بانك و شركت هاي بيمه. سوييس احتمالا پر است از پول ثروتمندان دنيا! درست است كه سوييس به بي طرفي در جنگ ها مشهور است و اين را به صلح طلبي اين كشور مي شود تعبير كرد ولي ناخودآگاه فكر آدم به حساب هاي مالي سردمداران هم مي رود! صنعت توريسم و وجود كوههاي آلپ هم كمك فراواني به اقتصاد كشور مي كند. خط آهن در اين كشور بسيار گسترده است.

 بان هوف اشتراسه، از معروفترين و گرانترين خيابانهاي زوريخ است. پر از برندهاي معروف و گران، شركت هاي بيمه و بانك ها و هتل هايي كه اعراب با كيسه هاي خريد فراوان به محل اقامت شان برمي گشتند. جانم برايتان بگويد كه مدتها بود اينقدر مرد كت شلوار پوش نديده بودم. تقريبا تمام كارمندان و فروشندگان اماكن معتبر كت شلوارهاي بسيار شيك به تن دارند. اين مردان زوريخي هركدام يك جرج كلوني هستند براي خودشان. انقدر قرتي، انقدر شيك و پيك، انقدر افه، انقدر آرايش مو و كفش فلان كه نگويم...من در زوريخ يك عالمه پورشه و بنتلي و تسلا و جورج كلوني ديدم!

هايدي اينا

تمام ذهنيتم از سوييس گاو و زنگوله و آنت و دنيل و داووس و هايدي است! خيلي سعي مي كنم به ساعت و شكلات و بانكهاي پر از پول سردمداران جهان فكر كنم، ولي فكر گاو و زنگوله و تپاله نمي گذارد!

پ.ن: بعد از پاسپورت چك اين، تو فرودگاه زوريخ براي گرفتن چمدانها بايد مسير كوتاهي سوار مترو مي شديم. در همان چند لحظه موسيقي نه چندان محسوسي از مترو پخش مي شد كه در انتها به صداي مراتع و زنگوله و " ماااع" گفتن گاو ختم مي شد...ذهنتيم درست بوده جان خودم🐮

عارف قزويني

يك روزي هم دبير ادبيات اول دبيرستانم مقعنه ش را تا حد ممكن دور و بر صورتش جمع كرد و بيتي خواند " شانه بر زلف پريشان زده اي به به به...دست بر منظره جان زده اي به به به" و روز ديگري هم گفت " دختر حتي در خلوت هم نبايد آدامس بجود، هرگز اين كار زننده را انجام ندهيد". و هروقت مي خواهم آدامس را عين لنگه كفش بجوم، يك دور شانه بر زلف پريشان مي زنم به به به، دست بر منظره جان مي زنم به به به...و بعد سعي مي كنم كم محسوس تر جويده و كمتر زننده باشم.

فیونا فوبیا

من از آرايشگاه رفتن مي ترسم. راستش هم مي ترسم هم بدم مي آيد. قابليت همزاد پنداري شديدي با رابينسون كروزوئه دارم. راضي هستم در جزيره اي به دنبال نارگيل بدوم و تمرين صيد ماهي با نيزه بكنم و شبها آتش بيفروزم و به سايه ي موهاي مجعد نامرتبم روي شنها زل بزنم، ولي راهم به آرايشگاه كج نشود. البته مطمئنم اولين تمرين پرتاب نيزه ام به دريا با كله معلق شدنم در آب و مواجه با يك هشت پاي لزج است و جيغهايي كه خواهم كشيد، بعد كه خواستم همانند اجدادم از درخت بالا بروم تا نارگيل دن زات دان بچينم، با حشره ي بالداري چشم در چشم خواهم شد و همانا يك بانجي جامپينگ يك طرفه را تجربه خواهم كرد. اگر ضربه مغزي نشوم سعي خواهم كرد دوتكه چوب را آتش بزنم و فغان كه خودم و جزيره را به هوا خواهم فرستاد! در نتيجه مجبورم هرچندماه يكبار سر از آرايشگاه دربياورم. به مرور فوبي من بيشتر شده طوري كه چندسالي است از دو دوست نزديكم ياري مي طلبم كه هل من ناصر ينصرني...

طفلك ها اولين چيزي كه مي گويند اين است كه اين خانوم جديده خيلي عالي كوپ مي كنه، نترس دعوا هم نمي كنه!
و من مي دانم كه گولم مي زنند. همه ي اين ارايشگاه هايي كه الكي اسم در كرده اند، پر است از كساني كه يك ضرب بالاسر آدم حرف مي زنند، دعوا مي كنند، نظرات پزشكي و زيبا شناسي ارائه مي دهند. تا براي درمان قارچ و كچلي و كمبود ويتامين و ايدز، فيونا را صدا نكنند كه آن معجون كيمياوش را بياور به خانوم نشون بده روزي سه بار كپسول چرك خشك كن و ويتامين اي را سوراخ كن بريز توي اين كرم و بمال به سر و كلِت تا از هفته بعد شكيرا شكيرا بشوي ول نمي كنند كه!
تكنيك هم اين است، بعد از اينكه از مراحل غربالگري و سالن انتظار و منشي و تكنسين و آسيستانها گذشتم به اتنديگ آرايشگاه كه معمولا زني درشت با ابروهايي هشتاد و هشت و موهايي زرد رنگ است مي رسم!
بين چهار انگشت چندلاخ از موهايم را مي گيرد و به بالا مي كشد، در يك لحظه قيافه اش مثل كسي مي شود كه بادام تلخي خورده باشد و مي پرسد " كي موهاتونو زده؟"
سالها قبل خجالت مي كشيدم كه بگويم خودم! مي گفتم دختر عمه ام دوره آرايشگري مي گذراند، اون كوتاه كرده. پوزخندي مي زد و مي گفت دخترعمه ات گند زده! من هم سري به نشان افسوس تكان مي دادم.
ولي يك سال درست در لحظه اي كه موها را در دستش گرفت و قيافه اش را چروك كرد و گفت موهاتونو كي زده؟ زل زدم به آينه و گفتم خودتون!
دو دهم ثانيه اي ركب خورد ولي بلافاصله لبخندي زد و گفت هممممم...مي بينم عالي كوپ شده!
جفتمان لبخند زديم. برقي در گوشه ي چشمان من درخشيد از دروغي كه گفته بودم، برقي در گوشه دندانش درخشيد از دروغي كه شنيده بود. و فرياد زد فيونا موهاي خانوم را بشور...نمي دانم اين فيوناها با چه به اصطلاح نرم كننده يا روغن موتوري به جان موهاي آدم مي افتند كه هرتارمو به نرمي مويي مي شود كه در كشك بادمجان افتاده باشد!
از همان لحظه اول كه دست به كار مي شود مي بينم كه در مسير آفتابه گام برداشته است. ولي من روي آن صندلي با يك بي زبان فرقي ندارم، فقط تمام مدت با خودم ذكر مي گويم كه فكرش را نكن، مو هست ديگر، بلند مي شود، بي خيال ! آخر كار هم اصرار دارند كه عاااالي شد و من هرگز با آن گريس هايي كه به سرم ماليده اند شكل آدم نمي شوم و هر صدسال يك بار كه از آن سالن هاي با اسامي عجيب غريب بيرون مي آيم مي گويم دخترم، الناز! تا لحظه اي كه خودت دست داري و مجبور نشدي پايت را اين طرفها مگذار.
پ.ن: من دخترعمه ندارم.

هر از گاهی تفال هم بر بدن می زنیم

احتمالا دوران راهنمايي بود كه به تقليد از همكلاسها، ياد گرفتم شب امتحان يا پس از گند زدن به امتحان، قرآن باز كنم و ببينم بالاي صفحه خوب مي آيد يا بد.
اگر خوب مي آمد كه فبها! ولي اگر بد مي آمد، با خودم مي گفتم تا سه نشه بازي نشه! و دوبار ديگر قرآن باز مي كردم و ميانگين مي گرفتم. اكثرا هم نتيجه به دلم نمي نشست و قرآن را سرجايش مي گذاشتم و پنج دقيقه بعد از نو مي آمدم سراغش و كلي رو به لامپ دعا مي كردم كه خوب بيايد خدايا! و جريان به همين منوال ادامه داشت...
اين كار را فقط محض قوت قلب انجام مي دادم. اهل استخاره نبودم. چون اگر امتحان را گند زده بودم كه مي دانستم قرار نيست معجزه اي رخ بدهد، فوقش دلم مي خواست كمي بهتر از بدتر شود. اگر هم شب امتحان بود كه مي دانستم بايد تا لحظه اي كه ناظر جلسه بگويد كتاب را جمع كن، ور ور بخوانم و دل به حافظه كوتاه مدت خوش كنم!
رسيد به سالها بعد كه براي اميد گرفتن، آيات صفحه اي كه آمده بود را مي خواندم و تفسير مي كردم. تا روزي كه همسر جان حين اين عمليات معنوي گفت الناز! مي دوني كه داري خودتو گول مي زني. پرسيدم چرا؟ گفت چون وقتي چشمهاتو مي بندي عمدا انگشتاتو به سمتي از كتاب مي بري كه مي دوني آياتش پر از وعده هاي جنات تجري من تحت الانهار است!
خوب طبيعي است كه در ابتدا اين حركت ضمير ناخودآگاهم را انكار كرده و جهت رفع هرگونه شبهه، چشمهايم را بستم و كتاب آسماني را چند بار آرام چرخاندم تا جهت كتاب را گم كنم و سپس انگشت لاي صفحات بردم. و درجا شدم جزو والضالين و آنانكه جاودانه در آتش جهنم خواهند سوخت و در بهترين حالت ممكن دشمنانم بر من جهدو و قتلو...
كمي دمغ شدم. به همسرجان گفتم كه به نظرم تفسيرش اين نباشد، از بالاي عينك از آن نگاههايش كرد و گفت از تورات و انجيل متي برات تفسير كنم؟ و چون مي دانم كه همچين قابليت هايي دارد اصلا وارد مناظره نشده و بلافاصله مثل بچه آدم قبول كردم كه جان كندني را بكنم...

سالهاست هنوز اين عادت را دارم. چون حافظ بلد نيستم، چندان تفأل به حضرتش نمي زنم. هركار خير و شري هم بخواهم انجام بدهم با آيه ٢٨٦ سوره بقره و آيه ٢٥ سوره طه كلي حالم خوب مي شود و دل و جرات پيدا مي كنم.
هراز گاهي هم تفأل به كتابهاي كتابخانه ام مي زنم. بهترين فال را كتاب بابالنگ دراز براي من دارد. شايد چون من يك جودي ابوت و فيروزه جزايري دوماي فعال درون دارم. در رمانتيك ترين حالت جومپالاهيري هم جوابم را مي دهد. امان از موراكامي و كوندرا و ناباكوف و بولگاكف...آن چنان حرف حساب را با يك جمله ي تصادفي در چشمم فرو مي كنند كه بگويم اگر مي رفتم فلسطين را از دست اسراييلي ها آزاد كنم اعصابم راحت تر بود!
مخلص كلام، آدم ها ته قلبمان از نيت و هدفمان باخبريم. گاهي فقط آدم مي خواهد به وقت تنگنا از كسي بشنود آفرين برو جلو تو مي تواني، يا تو كه از داستانها و نشانه هاي ما درس نمي گيري، پس برو بمير!
از قشنگترين نامه هاي جودي به بابالنگ دراز آن است كه مي نويسد" بابا، اگر روزي شوهر و دوازده فرزندم را در زلزله از دست بدهم، صبح روز بعد با لبخند بيدار مي شوم و دنبال شوهري ديگر مي گردم"
اين نامه، بعد از هر شكست و غبن و خستگي و ترسي آن چنان دلم را غرق اميد و جرات مي كند كه فقط جين وبستر جان مي داند و بس.

پدر عروس

 نشد يك بار عروسي، پدرش را به بغل بگيرد، ببوسد يا يادي از پدر در گذشته اش بكند و من دلم نلرزد و اشكم سرازير نشود. گاهي فكر مي كنم كه چه خوش شانس هستم كه مرد نبوده ام تا شايد زماني پدر شوم و بخواهم يك شب دخترم را بعد از سالها به دست مردي ديگر بسپارم. گيرم داماد هرچقدر خوب...به نظرم دل كندن پدر از دخترش بسيار بسيار سخت بايد باشد.