احتمالا دوران راهنمايي بود كه به تقليد از همكلاسها، ياد گرفتم شب امتحان يا پس از گند زدن به امتحان، قرآن باز كنم و ببينم بالاي صفحه خوب مي آيد يا بد.
اگر خوب مي آمد كه فبها! ولي اگر بد مي آمد، با خودم مي گفتم تا سه نشه بازي نشه! و دوبار ديگر قرآن باز مي كردم و ميانگين مي گرفتم. اكثرا هم نتيجه به دلم نمي نشست و قرآن را سرجايش مي گذاشتم و پنج دقيقه بعد از نو مي آمدم سراغش و كلي رو به لامپ دعا مي كردم كه خوب بيايد خدايا! و جريان به همين منوال ادامه داشت...
اين كار را فقط محض قوت قلب انجام مي دادم. اهل استخاره نبودم. چون اگر امتحان را گند زده بودم كه مي دانستم قرار نيست معجزه اي رخ بدهد، فوقش دلم مي خواست كمي بهتر از بدتر شود. اگر هم شب امتحان بود كه مي دانستم بايد تا لحظه اي كه ناظر جلسه بگويد كتاب را جمع كن، ور ور بخوانم و دل به حافظه كوتاه مدت خوش كنم!
رسيد به سالها بعد كه براي اميد گرفتن، آيات صفحه اي كه آمده بود را مي خواندم و تفسير مي كردم. تا روزي كه همسر جان حين اين عمليات معنوي گفت الناز! مي دوني كه داري خودتو گول مي زني. پرسيدم چرا؟ گفت چون وقتي چشمهاتو مي بندي عمدا انگشتاتو به سمتي از كتاب مي بري كه مي دوني آياتش پر از وعده هاي جنات تجري من تحت الانهار است!
خوب طبيعي است كه در ابتدا اين حركت ضمير ناخودآگاهم را انكار كرده و جهت رفع هرگونه شبهه، چشمهايم را بستم و كتاب آسماني را چند بار آرام چرخاندم تا جهت كتاب را گم كنم و سپس انگشت لاي صفحات بردم. و درجا شدم جزو والضالين و آنانكه جاودانه در آتش جهنم خواهند سوخت و در بهترين حالت ممكن دشمنانم بر من جهدو و قتلو...
كمي دمغ شدم. به همسرجان گفتم كه به نظرم تفسيرش اين نباشد، از بالاي عينك از آن نگاههايش كرد و گفت از تورات و انجيل متي برات تفسير كنم؟ و چون مي دانم كه همچين قابليت هايي دارد اصلا وارد مناظره نشده و بلافاصله مثل بچه آدم قبول كردم كه جان كندني را بكنم...
سالهاست هنوز اين عادت را دارم. چون حافظ بلد نيستم، چندان تفأل به حضرتش نمي زنم. هركار خير و شري هم بخواهم انجام بدهم با آيه ٢٨٦ سوره بقره و آيه ٢٥ سوره طه كلي حالم خوب مي شود و دل و جرات پيدا مي كنم.
هراز گاهي هم تفأل به كتابهاي كتابخانه ام مي زنم. بهترين فال را كتاب بابالنگ دراز براي من دارد. شايد چون من يك جودي ابوت و فيروزه جزايري دوماي فعال درون دارم. در رمانتيك ترين حالت جومپالاهيري هم جوابم را مي دهد. امان از موراكامي و كوندرا و ناباكوف و بولگاكف...آن چنان حرف حساب را با يك جمله ي تصادفي در چشمم فرو مي كنند كه بگويم اگر مي رفتم فلسطين را از دست اسراييلي ها آزاد كنم اعصابم راحت تر بود!
مخلص كلام، آدم ها ته قلبمان از نيت و هدفمان باخبريم. گاهي فقط آدم مي خواهد به وقت تنگنا از كسي بشنود آفرين برو جلو تو مي تواني، يا تو كه از داستانها و نشانه هاي ما درس نمي گيري، پس برو بمير!
از قشنگترين نامه هاي جودي به بابالنگ دراز آن است كه مي نويسد" بابا، اگر روزي شوهر و دوازده فرزندم را در زلزله از دست بدهم، صبح روز بعد با لبخند بيدار مي شوم و دنبال شوهري ديگر مي گردم"
اين نامه، بعد از هر شكست و غبن و خستگي و ترسي آن چنان دلم را غرق اميد و جرات مي كند كه فقط جين وبستر جان مي داند و بس.