نشد يك بار عروسي، پدرش را به بغل بگيرد، ببوسد يا يادي از پدر در گذشته اش بكند و من دلم نلرزد و اشكم سرازير نشود. گاهي فكر مي كنم كه چه خوش شانس هستم كه مرد نبوده ام تا شايد زماني پدر شوم و بخواهم يك شب دخترم را بعد از سالها به دست مردي ديگر بسپارم. گيرم داماد هرچقدر خوب...به نظرم دل كندن پدر از دخترش بسيار بسيار سخت بايد باشد.