يك بازي ذهني قشنگ دارم. وقتي جايي هستم، كسي را شناخته ام، ردش را مي گيرم و فيدبك مي زنم كه جرقه اش، اولين بار از كجا زده شده است.
امشب در باران  سرد شب ژنو، قدم زده و خيس آب شده ايم كه يادم افتاد بسياري از تجربه هاي جديد يك سال اخيرم از يك املت خوردن در صبح جمعه در شاهگلي شروع شد.
بعضي ها يك جمله مي گويند، يك پيشنهاد بي هوا مي دهند و از زندگي آدم مي روند. مثل قطاري كه چند لحظه در ايستگاه توقف مي كند، آن چند لحظه گاهي در زندگي فرصتي است كه شايد اگر نباشد هم اتفاق بدي نيفتد، ولي گاهي وقتها پريدن در قطار و سخت نگرفتن و تحمل بعضي مشكلات شروعي براي سفر به ناشناخته هاست...
روياهايم را سالهاست جدي گرفته ام. از وقتي كه در كودكي كتاب " راهپيمايي گروه پنج تايي" انيد بليتون و " آنجا كه خانه ام نيست" رضا رهگذر را بارها خوانده بودم...
من از چند شهر در زندگي خداحافظي نكرده ام. از شيراز، از سنت پطرزبورگ، از مكّه...و موقع بازگشتن به پشت سر نگاه كرده و گفته ام اگر عمر و سلامتي باقي بود برمي گردم. و من از كوهها و درياچه هاي سوئيس هم خداحافظي نكردم...ممنون كه با من خوانديد.