اينجا آخر خط!
با قطار از بروژ بيست دقيقه بيشتر راه نيست. قطار كه به ايستگاه كنوكه رسيد، آخر خط بود. ريل تمام شد.
شهري كوچك ولي زنده. حتي يكشنبه همه جا باز بود و مردم مثل مور و ملخ در بلوارها ريخته بودند.
بلوار داشتن و عريض بودن كوچه هاي كنوكه، و چندان قديمي نبود آپارتمانها باعث دلباز شدن اين شهر ساحلي شده بودند. شهري كه سمت چپش گمرك و اسكله اي بود كه كشتي ها منتظر بارگيري صدها ماشين اروپايي پارك شده در محوطه گمرك بودند...
يك بلوار پياده روي عريض كه در يكشنبه گذشته كه هوا آفتابي و هم چنان سرد بود پذيراي كلي دوچرخه و سه چرخه سوار و بچه و پير و جوان و انواع اقسام سگ هاي خوشگل بود...ساحل شني، درياي سرد. بچه ها مشغول شن بازي، ادمها دل به افتاب نيم گرم اول بهار سپرده بودند. كنوكه دوست داشتني بود.
Ostoonde
امروز يكشنبه، به استونده رفتيم. شهري در ساحل درياي شمال كه با قطار پانزده دقيقه با بروژ فاصله داشت. استونده ايستگاه قطار زيبايي داشت كه در دست تعمير بود. استونده هم آخر خط بود!
خليج كوچكي مقابل ايستگاه بود پر از كروز و قايق هاي لنگر انداخته در آب. منظره روبرو كليسايي معظم با سبك گوتيك و بناي يادبود سربازجنگ بود. شهر نسبتا بزرگ، زنده. جايي تعطيل نبود و بچه و پير و جوان و سگ هاي خوشگل مشغول پياده روي...بلوار ساحلي عريض و دو تا اسكله كه خليجي را دربرگرفته بودند. سه فانوس دريايي در انتهاي هر اسكله تمام قد ايستاده بود. دورتا دورموج شكن وسط دريا سنگ هاي عظيم بتوني مرتب روي هم چيده شده بود. در آن هواي سرد پنج شش قايق بادباني در دريا اين ور آن ور مي رفتند...
دو برج باستاني با فاصله چند خيابان در پاركهاي استونده بود. استونده باراني و زنده بود. اين شهرهاي كوچك ساحلي بلژيك شبيه سريال ها هستند...