زماني كه كتاب " پطر كبير" را مي خواندم، پدرم درآمده بود! علتش اين بود كه برخلاف ترجمه و داستان سرايي هاي كشش دار ذبيح الله منصوري، وقتي جنابش به ترجمه ي يك سوم كتاب رسيده بودند، مرحوم شدند. بعد شخص ديگري ادامه ترجمه را بر عهده گرفته بود كه ايشان هم بعد از مثلا ترجمه يك سوم ديگر، ناخوش احوال شده بودند و خلاصه نفر سومي ترجمه كتاب را به پايان برده بود.
نتيجه اينكه من تا مي آمدم به نحوي از نگارش عادت كنم ، گير ترجمه ي ديگري مي افتادم و قص علي هذا...
به خودي خود هم براي من چندان كتاب گيرايي نبود. شايد انقدر از فنون دريانوردي و كشتي سازي و شهرسازي و ساعت سازي نوشته بود كه براي من دركش سخت بود. ولي قسمت مهم قضيه اين بود كه پطر، فرمانرواي روسيه علاقه شديد به هلند و شهرها و كانال هايش داشته است، كه اين جذابيت باعث شد حدود سيصد سال قبل، دستور بناي شهر سنت پطرزبورگ در روسيه را در منطقه اي كه چندان حاصلخيز و سرسبز نيست( تا جايي كه ذهنم ياري مي كند در كتاب واژه باتلاق را به كار برده بود) صادر كند...
بعدها كه سنت پطرزبورگ را ديدم، از نيمه كاره رها نكردن كتاب بسيار مشعوف شدم!
با اينكه شديدا مخالف مقايسه شهرها و اماكن و ابنيه تاريخي مخصوصا در ازمنه مختلف با هم هستم، ولي اعتراف كنم اگر سنت پطرزبورگ به قول آقاي شهرام آذر" كاپي" از شهرهاي. هلند بوده باشد، تا باشد از اين كاپي ها...
پ.ن: البته طبيعي است كه چون روسها همه چيز را در ابعاد بزرگ و پرهيبت و قدرتمند مدار بنا مي كنند، سازه هايشان گاهي بيشتر به چشم بيايد:)