يه حس هايي هست كه غريبي ادمو كم كم، كم مي كنه. مثل بوق زدن آشناهايي كه تا چند هفته قبل غريبه بودند، مثل هلو گايز گفتن هوانگ از اون سر ميدون! مثل چطوري گفتن ايزاك از پشت سر تو خيابون. مثل يك ساعت حرف زدن با زني به اسم گول( همون گُل خودمون)،باسواد و باتجربه اهل تركيه كه به چهارزبان مسلط بود و همزمان كلي از تاريخ ايران مي دونست...مثل دوستي كه اصليتش كنگويي هست و هرروز كه منو مي بينه كلي شر و ور مي گه! اوه از سارا بگم كه دختر بسيار تپل و خوش اخلاق و بسيار بسيار پرحرفي هستش اهل بروژ...هميشه ساندويچ به دست در حال حرف زدنِ. انقدرم زبان بدنش باحاله كه...اولين روزي كه اسمش رو پرسيدم از اونجا كه مادرش اسم سارا و برادرش رو چرا اينطوري انتخاب كرده گفت تا رسيديم به آمنه مادر پيغمبر ما حضرت محمد...
باحال ترين اين احساس ها وقتي هست كه ازم آدرس مي پرسند و تا به حال دو سه بار تونستم درست و با اطمينان راهنمايي كنم. ديروز هم زني اهل كلمبيا گفت من اسپانيولي بلدم و انگليسي در حد خيلي كم مي دونم. ترن استاسيون بروسلااا؟
گفتم بيا بريم منم دارم همون طرف مي رم. با زبان بي زباني فهميدم اومده براي گردش و مي خواد از اينجا بره هلند بعد اتريش بعد فرانسه بعد شايد بارسلون! گفتم يه سر هم بيا ايران خوب:))
رفتيم استاسيون و سكوي بروكسل رو پيدا كرديم و ده دقيقه بعد رفت...

 

بروژ، بلژيك