شب عيد ١٣٩٥
در حاليكه انشالله اكثريت قريب به اتفاق مشغول سبزه و سنبل و بوي عيدي بوي ياس و لباس نو و قرابيه و شيريني نخودچي و سبزي پلو با ماهي و پسته ي خندان و اماده ي سفر اينها بوديد، من ريا هم كه باشه، شب عيد در شهر پر از گدا و تاريخي و نه چندان تميز و يه نمه پر از ماشين پليس و خودرو زرهي و عمو ارتشي هاي مسلسل به دستِ گوشه موشه هاي بروكسل دنبال موزه ي كميك استريپ بودم!
حالا نه كه ديدن اين حالت امنيتي تو شهرهاي بزرگ بلژيك بعيد باشه ها، ولي ديدن شونزده تا ماشين پليس تو اون كوچه تنگ سنگفرشي يه كم مهيجِ ديگه خداييش...
نه كه من تن تن باز باشم ها، ولي وقتي با يك تن تن باز حرفه اي وصلت كردم لاجرم بايد تن به تن تن ميلو كاپتان هادوك اينا بدم ديگه...بعد منم جوگير! جلوتر از اهالي فن، خودمو واسه رسوندن به موزه هلاك مي كردم:)
مخلص كلام، جاي سه تن از تن تن دوستان رو خالي كردم و يادشون كردم شب عيدي. انشاالله بطلبه بيان خودشون هم ببينن كه همچين هم حلوا پخش نمي كردند...
القصه، شب عيدي كه قريب به اكثريت دوستان، حمام رفته و اماده ي ديري ري ري ري ري ريم ماهي قرمز و استيج و خندوانه سال تحويل به خواب ناز فرو رفته بوديد، قطار پانزده دقيقه مونده به بروژ، مدتي وسط راه متوقف شد! بعد هي متوقف موند و گفتيم عمو داعش الان از واگن عقبي مي پره جلوي ما، كه عمو راننده گفت چون قطار جلويي خراب شده، ما مونديم پشت سرش! بعد هر آن ممكنه يه قطار از عقب بياد بزنه اكارديون بشيم! نمي دونم چي شد كمي بعد اعلام كرد كه ما با سرعت بيست كيلومتر در ساعت دنده عقب مي ريم، بعضي جاها هم كه خط عوض مي شه با پنج كيلومتر در ساعت! اقا، راستش من يه مدت زيادي خنديدم، چندتا آهنگ گوش دادم تا شارژ گوشي هم تمام شد، بعد يه مقدار سيب زميني سرخ كرده ي سرد شده ي نرم شده تو كيفم داشتم اونا رو خوردم تا نميرم از گشنگي، سپس سردم شد، گرفتم خوابيدم و جان كلام، راه ده دقيقه اي ، دو ساعت و سي و هفت دقيقه طي شد و بدين ترتيب شب عيد خود را دنده عقب در قطار گذرانديم!
حالا نه كه ديدن اين حالت امنيتي تو شهرهاي بزرگ بلژيك بعيد باشه ها، ولي ديدن شونزده تا ماشين پليس تو اون كوچه تنگ سنگفرشي يه كم مهيجِ ديگه خداييش...
نه كه من تن تن باز باشم ها، ولي وقتي با يك تن تن باز حرفه اي وصلت كردم لاجرم بايد تن به تن تن ميلو كاپتان هادوك اينا بدم ديگه...بعد منم جوگير! جلوتر از اهالي فن، خودمو واسه رسوندن به موزه هلاك مي كردم:)
مخلص كلام، جاي سه تن از تن تن دوستان رو خالي كردم و يادشون كردم شب عيدي. انشاالله بطلبه بيان خودشون هم ببينن كه همچين هم حلوا پخش نمي كردند...
القصه، شب عيدي كه قريب به اكثريت دوستان، حمام رفته و اماده ي ديري ري ري ري ري ريم ماهي قرمز و استيج و خندوانه سال تحويل به خواب ناز فرو رفته بوديد، قطار پانزده دقيقه مونده به بروژ، مدتي وسط راه متوقف شد! بعد هي متوقف موند و گفتيم عمو داعش الان از واگن عقبي مي پره جلوي ما، كه عمو راننده گفت چون قطار جلويي خراب شده، ما مونديم پشت سرش! بعد هر آن ممكنه يه قطار از عقب بياد بزنه اكارديون بشيم! نمي دونم چي شد كمي بعد اعلام كرد كه ما با سرعت بيست كيلومتر در ساعت دنده عقب مي ريم، بعضي جاها هم كه خط عوض مي شه با پنج كيلومتر در ساعت! اقا، راستش من يه مدت زيادي خنديدم، چندتا آهنگ گوش دادم تا شارژ گوشي هم تمام شد، بعد يه مقدار سيب زميني سرخ كرده ي سرد شده ي نرم شده تو كيفم داشتم اونا رو خوردم تا نميرم از گشنگي، سپس سردم شد، گرفتم خوابيدم و جان كلام، راه ده دقيقه اي ، دو ساعت و سي و هفت دقيقه طي شد و بدين ترتيب شب عيد خود را دنده عقب در قطار گذرانديم!
+ نوشته شده در دوشنبه دوم فروردین ۱۳۹۵ ساعت 4:21 توسط
|