نود و چهار نويسي در سه پست! قسمت سوم:

( ادامه از دو پست قبلي) زهرا در استراليا كه خنده از رو لبهات كم نشه و عينك افتابي ديگه به دريا نندازي، دكتر نغمه كه اميدوارم هميشه لحظات خوشي با خانواده سپري كني، دلم براي سوگل و ممول و كلاغك خاتون هم تنگ شده...
بيتا، فاطمه، مامان پرهام، آبانا، پريسا، شيما، سحر، زهرا، مهدي و مجيد هم سال پربركت و عيدي پر از لبخند براي همگي اروزمندم.
آه، بروكلي جان كه چقدر امسال ازت ياد گرفتم. ممنون به خاطر نكته ها و حمايت ها...
اگر كسي از قلم افتاده به بي حواسي من ببخشيد. من منت دار تمام خواننده هاي خاموش و روشن اين وبلاگ هستم. شما بركت اين صفحه هستيد...
از وجود همسر جانم، مادر و پدرم به سبب حمايت هاي هميشگي و تحمل من، شاكر خداوند هستم.
سال نود و پنج، كودك درونتان به سرخوشي ميمون باد...
بروژ، بلژيك

پ.ن: لامصب نوشته طولاني با موبايل گذاشتن ، فاتحه ي منو خوند و از اونجا كه حال  روشن كردن لپ تاپ ندارم، مجبور شدم در سه اپيزود نود و چهار نويسي رو تقديم شما كنم،:))) 

نود و چهار نويسي در سه پست! پُست دوم:

( ادامه از پست قبلي) به  رسم هرسال اول از فرناز عزيزم كه تقريبا مطمئنم فرصت ندارد اينجا را بخواند،تشكر كنم كه با پيشنهادش اين وبلاگ تاسيس شد و امروز هشت سال از آن موقع گذشته است. از پوني كه هميشه اينجا را مي خواند و كامنت مي گذارد ممنونم و آرزوي سلامتي و سفرهاي خوب براي اين خانواده ي عزيز دارم. تشكر كنم از ميناي شهر خاموشم كه از دوست داشتني ترين دوست هاي وبلاگي است گرچه ديگر نمي نويسد. دكتر ربولي حسن كور كه حسابي و پرو پيمان مي نويسد و ما را در خاطراتش شريك مي كند. دور از خانه ي عزيز، سميرا نيم وجبي كه به بهانه هاي جالبي از هم خبر داريم. ايرمان را هم كه چند وقت قبل ديدمش، در يك ديدار كابوي منش...به اميد ديدارهاي مجدد. دكتر حميده ي عزيز، دكتر نفيس با خبرهاي خوشي كه به من داد، دكترريحان كه منيم بالامدي، الي جرم شناس عزيز كه امسال خيلي با هم تبادل كامنت و افكار داشتيم، دكتر پرتقالي عزيز با ماچ از لپ دختركش، دياديا كه مدتهاست نمي نويسد، گوريل فهيم بسيار فهميده با آرزوي چاپ كتاب دوم و سوم در سال جديد...لژيونلاي عزيز ممنون از اينكه امسال يادم بوديد. رويا در ميلان، خوش و رنگ رنگي باش.

از دوستان قديمي وبلاگستان كه بگذرم، شازده و خپل در باغ گلها خوشحالم كه به مراتب تحصيلي كه آرزو داشتيد، دست پيدا كرديد، انشالله موفقيت هايتان روزافزون. هليوس انشالله خبر فارغ التحصيلي بشنويم. مهرگان خوبم كه خدا رو شكر از تو هم بي خبر نيستم همين فرمون برو جلو دختر، غزاله از مشهد كه يهو هستي، يهو نيست مي شي مواظب چشمانت باش، الناز مامان الين كه حدس مي زنم خواهر الين هم آمده باشه و قدمش مباركا، واني و مهتاب و كيميا ممنون از كامنتهاي گهگاهي ولي پر انرژي شما، مامان زي زي و ليلي و رخساره عزيز كه انشالله سال پرباري پيش روي شما باشه، اقاي جديدي و مهساي عزيز ممنون كه مرتب وبلاگمو مي خونيد و اصلا مهم نيست كه كامنت گذاشتن براي شما سختِ. سايه ايوان و مسافر كه درستِ خبري از شما در دسترس نيست، ولي اميدوارم سلامت و خوش باشيد. مريم و فردا خيلي ممنون از اينكه كامنت مي نويسيد و منو خوشحال مي كنيد، كاپيتان با آرزوي سفرهاي بيشتر و بهتر و عرض معذرت از اينكه امسال جور نشد شما رو ببينم. نرگس كه يكبار كوتاه ديدمت ولي غنيمت بود.( ادامه در پست بعدي!)

نود و چهار نويسي در سه پست! پُست اول:

اعتراف كنم كه اصلا حال نوشتن پست آخر سال نداشتم. ولي در اين نيمه شب، انگار كسي هي زد كه اين بي احترامي به خوانندگان اينجاست. آنها كه از قديم و جديد اين نوشته ها را مي خوانند، خاموش و فعال. هرچه، بالاخره كساني هستند كه به قول عليرضا8، كه يكبار در كامنتي نوشت" پس من چطور وقت مي ذارم چرت و پرت هاي تو رو مي خونم"، و شايد درست هم مي گفت...من از همه ي عزيزان ممنونم و آرزوي سلامتي، رسيدن به آرزوهاي برحق، يارِ خوب، جيب پرپول، رنگهاي شاد، روزهاي پاك فراوان و سفرهاي مهيج در سال جديد برايتان دارم.
نود و چهار هم گذشت. به نظرم عجيب گذشت. بيشترين قسمتش، مرگ هاي غير منتظره اي بود كه به خصوص در ميان همكاران پزشك، متاسف مان كرد...خداوند همه رفتگان را بيامرزد. جايشان خاليست، بعضي وقتها عجيب هم خاليست...
احتمالا نود و چهار از پرسفرترين سالهاي زندگي ام بود. نمي دانم كتاب " سه شنبه ها با موري" را خوانده ايد يا نه؟ بيشتر از پنج ماه دوشنبه هاي من همان حال بود. بسيار سبك سفر شدم. شارژر موبايل شد تنها وسيله اضافه ي من در سفرهاي هفتگي...حال عجيبي بود.
به يكي دو كار گير دادم كه انجامشان دهم و از رو نرفتم تا به نتيجه رسيد...و مي دانيد، تقريبا لحظه ي به نتيجه رسيدن معمولا بسته شدن آن دفتر است. طي مسير با تمام استرس هايش گاهي قشنگ تر از رسيدن به خط پايان است.
متاسفانه مثل قبل نتوانستم كتاب بخوانم. خصوصا دي و بهمن ماه افتضاح! ولي امسال زياد نوشتم. به نظرم زيادتر از هر سالي...و موسيقي زياد گوش دادم. سعي كردم موسيقي خوب بشنوم به كمك اپليكيشن هاي گوشي هوشمند. عكس فراوان گرفتم. سعي كردم دقت كنم در سوژه يابي...
مطمئنا تمام سال، گل و بلبل نبوده. بالاخره حرص و جوش و چالش هم فراوان داشتم. ولي يك نكته و به عبارتي درس خوبي در مورد يك ضعف رفتاري، گرفتم. و اميدوارم كه حسابي آويزه گوشهايم كنم! در هر صورت تا آخر دنيا هم بدويم، براي يادگرفتن انقدر هست كه هرگز نرسيم. پس چه بهتر كه حرص نزنيم و آرام آرام در مسير اشتياق هايمان زندگي كنيم.( ادامه در پست بعدي!)

ايستگاه راه آهن آنتورپ

از شهر " آنتوِرپ" هم بگويم تا از ذهنم نپريده. ايستگاه راه آهن آنتورپ بسيار بزرگ و ديدني. ستون و سقف و شيشه رنگي هايش خود، موزه اي بود. همان ميدان جلوي ايستگاه كه سمت راستش باغ وحش معروفي است و مجسمه شتري كه به مرور سبز شده بر بالاي عمارتي به چشم مي خورد، همان ميدان پر از مهاجران...علاوه بر ما، تعداد زيادي اسيايي و افريقايي و تيپ هاي متفاوت. خصلت شهرهاي بزرگ مهاجر پذير...
معمولا شهرها حلقه يا رينگي دارند كه قسمت ديدني و تاريخي در آن واقع است. شنبه بعدازظهر بود و طبق روال شنبه ها، همه جا پرجنب و جوش. يكهو مردم به خيابان ها و كافه ها و پياده روها هجوم مي آورند. آنتورپ شديد مرا ياد استانبول انداخت. بلوار اصلي اش عريض تر از جاده استقلال، همه رنگ و همه تيپ، هموطن هايم، شلوغي، بلبَشو، تراموا، كوچه پس كوچه هاي باريك و پر از كافه و رستوران و عتيقه فروشي، گاهي احساس ناامني، آب و هواي كنار رودخانه بزرگش، قلعه ها، درشكه ها، حتي نوع مه و آلودگي هوايش...به همان قشنگي و گاهي زشتي بود.
بندر بزرگ و پررونق آنتورپ يكي از مراكز تجارت الماس در دنياست و مغازه هاي جواهرفروشي در اين شهر زياد هست. ناگفته نماند از پليس هاي مسلسل به دست مستقر در بسياري اماكن، از خودروهاي زرهي و تانك مانند پارك شده وسط بلوار...
اين شهر سابقه آتش سوزي و ويراني در گذشته هاي دور و چندبار هجوم و محاصره در جنگ دارد.
در هرصورت به نظرم ما از محيط زيادي آرام و بي استرس خسته مي شويم. آنتورپ، با شَلَم شوربايش و در و ديوارهاي زيبا و گاهي زشتش حال خوبي داد...
پ.ن: راستي من در اين چند هفته محض خاطر خدا، فقط يك گربه ديده ام آن هم لب پنجره ي خانه اي اشرافي!
باقي همه سگ هاي صاحب دار. تا اين لحظه حيوان ولگرد رويت نشده!

گم شده ام!

من گم شده ام! بعد از چهار ساعت و نيم پرسه زني در كوچه پس كوچه هاي اين شهر، همين لحظه كه روي نيمكتي نشستم، تازه فهميدم احتمالا من آن سرِ آن سرِ شهر باشم!
البته مهم نيست! گم شدن از ويژگيهاي بارز من است. در هر گم شدني، كشف جاهاي جديدي است كه در راه راست رفتن، ديدن آنها محال است...
صبح كه بيرون مي زدم، دخترك لبخندي زد و ناگهان چيزي يادش آمد و گفت صبر كن، بسته داري.
پاكت را كه گرفتم ديدم خط خاله است. ذوق زده به دخترك گفتم از طرف خاله مِ...به گمانم اداي غافلگيرها را درآورد و گفت واوو...
پاكت را كه باز مي كردم، دستم مي لرزيد. هنوز بعد از اينهمه سال، لمس كاغذ، آن باز كردن از انتهاي پاكت، قلبم را مي تپاند...
كارت پستال را كه ديدم با خط خاله، با عيدي هايي كه زودتر از موعد به دستم رسيده بود، صداي برخورد قطرات اشك به روي كاپشنم را مي شنيدم...كارت پستال هاي من تا سالها از طرف خاله، پريسا و الميرا بدستم مي رسيد. هنوز تمام آنها را دارم...و چه خوب نامگذاري كرده اند " نوستالژيا" را...دردي كه در لحظه آدمي را خوش و خراب، همزمان مي كند...
نتوانستم بمانم. زدم بيرون...اشكم بند نمي آمد. دلم براي خاله كه دو سه ساعت بيشتر با من فاصله ندارد، ولي آن بريتانياي فخيمه سهمش را از اروپا جدا كرده است، فشرده شده بود. در بندر زي بروژ كه بودم، فكر كردم از اين نامه ها بنويسم و لوله كنم در بطري و بسپارمش به درياي شمال، رويش بنويسم لطفا برسد به دست نسرين...
تا ميدان تي زند، سي زان نمي دانم هرچيزي كه اينها تلفظ مي كنند، همين طور يك ضرب گريه كردم! ما به اين ميدان مي گوييم فِلكِه گازو...جالب است كه چند روز قبل دكتر فهيمي هم همين را گفته بود! هيچ چيزش شبيه فلكه گاز شيراز نيست، الا حال و هوايش...بايد در شيراز زندگي كرده باشي تا بفهمي چه مي گويم.
به فلكه كه رسيدم يادم افتاد يك بار هم چند سال قبل، تمام خيابان ارم شيراز را تا اواسط كوچه بابابستني اشك ريخته بودم. گمانم يك ظهر بهاري بود...
يك بار هم چندماه قبل كلي از خيابان پاستور جديد تبريز را اشك ريزان در سكوت رفته بودم!
و امروز از شدت شوق و دلتنگي در خيابانهاي بروژ...بعد ديدم اين طور نمي شود! به قول فروتن فيلم شب يلدا بِقُرصي، مي قُرصي...الان هم بگريم مي گريم، مي شود وامصيبتا!
تصميمم را گرفتم و بالاخره بعد از چند روز خودم را به خريد مجبور كردم! خريد كردن، پرو، آن هم در زمستان، شلوار هم باشد، كار سختي است. به هر حال درد و بلايم خورد بر سر يك شلوار سورمه اي!
بعد رفتم به كوچه هاي پشت ماركت. ماركت معروفترين قسمت شهر بروژ است. وسط ميدان مجسمه است و دورتادورش خانه هاي جينگيل رنگ رنگي تاريخي...با كلي درشكه و اسبهاي بعضا پير كه منتظر گرداندن توريست ها هستند. بوي اسب ها وقتي با تجسم آن زمانها كه در اين ميدان، دست دزدها را قطع مي كرده اند، اشرار را اعدام و گاها زنده زنده مي سوزانده اند و مردم با هيجان براي تماشاي اين صحنه مي آمدند، آميخته مي شود يك حال خوفناكي دارد.
كم كم سر از حياط پشتي كليسا و برج بلند بلفورت درآوردم. دو گروه بچه هاي دبستاني با معلم شان براي بازديد آمده بودند. معلم جدي توضيح مي داد، دو پسر خنده و شلوغي مي كردند، ولي يك دخترك كاپشن صورتي بود كه هراز گاهي از پشت معلم درمي رفت و دستي به درهاي چوبي قديمي و سنگها و آجرهاي ديوار مي كشيد. چه خوب مي فهميدمش. آن حس لمس تنِ هر جسمي را...
رفتم به آن پلي كه گويا شاعرانه ترين منظره بروژ آنجاست. بسياري از نقاشي هاي اين شهر در فصول مختلف از همين منظره است. فكر كردم ولي منظره هاي قشنگ تر از اين هم دارد ها...بعد همان جواب هميشگي را دادم: تو كه شاعر و نقاش نيستي، لابد چيزي دارد كه تو از حسش عاجزي...
رسيدم به كوچه هاي باريك تر و قديمي تر سنگفرش شده. پرنده پر نمي زد. " تو كجايي" محسن نامجو را گذاشتم بلند پخش شود. حال مي كردم و به نظرم سرم را تكان مي دادم و لبخند هم مي زدم. ماشين پليسي كه رويش پليتيته مي نويسد آرام از كنارم رد شد، دو پليس به من نگاه كردند. من هم بهشان لبخند زدم!
رسيدم به آن خانه هاي چهارصد سال قبل كه " خانه ي خدا" نام دارد. خانه هايي با متراژ كوچك كه برخي به نام افراد بزرگ و متمول آن زمان نامگذاري شده است. احتمالا نوعي وقف فقرا...هنوز درب اصليش باز است و شايد به روي بي خانمان ها هم پذيرا.
القصه، رفتم و به نظرم از محله اي كه زماني جذامي ها در آن زندگي مي كردند گذشتم و آخر كار به جايي رسيدم كه واقعا ديگر نمي دانستم كجاست. به لب رودي در پاركي رسيدم و ديگر تصميم گرفتم كه روي نيمكت سبز رنگي بنشينم. شروع كردم به نوشتن اين متن، هنوز نامجو مي خواند. دوچرخه سوارها از جلويم رد مي شوند. مردي كه كلاه شعبده بازي بر سر دارد با سگ پشمالوي سفيدش زيگزاگ راه مي رود. سگ با چشمهاي دگمه مانند سياهش نگاهم مي كند و مي خواهد كفشهايم را بو كند. صاحبش قلاده اش را مي كشد و مي روند...شايد دو دقيقه بيشتر شارژ گوشي من امان نداشته باشد. آه! راستي، من گم شده ام!

بلژیک، بروژ

پ.ن: يك ساعت و نيمي زمان برد تا من از من نو شوم، پيدا شوم باز!

مثل خون در رگ هاي من

كتاب" مثل خون در رگ هاي من" را خواندم. نمي دانم خواندن نامه هاي يك عاشق به معشوقش تا چه حد درست باشد، ولي دروغ چرا! كيف داشت...حتي اگر گاهي به قول احمدك كه به آييشكايش نوشته بود جمله و كلمه در برابر اين عشق كم مي آورم، جمله هايش تكراري شود. چه مي شود كرد؟ عشق هميشه باشكوه، سهمناك و پر از رنج و لذت است...
انتهاي كتاب چند نامه به دست خط خوداحمد شاملو چاپ شده است... مثل همين شعر هجراني، آنجا كه مي گويد " چه بي تابانه مي خواهمت اي دوريت آزمون تلخ زنده به گوري!"
جايي پاي يكي از نامه هايش امضا كرده بود" شب پنج شنبه نهم يا دهم خرداد ماه چهل و يك، فقط خدا مي داند چه ساعتي است!"
خوشا سعادت همه كساني كه اين فقط خدا مي داند چه ساعتي است را زيسته اند...

مونه

به فاصله ي كمي با قطار به بيابان خدا، رسيديم. بيابان سردِ سرد لب درياي شمال...روستا بگويم؟ شهرك؟ چيزي در همان مايه ها...تعدادي خانه ويلايي و تعدادي آپارتمان. چند كافه و رستوران خلوت كه واضح بود، به اميد همين دو روز آخر هفته كركره بالا زده اند. تپه هاي شني با بوته هايي كه در جهت باد خم شده بودند. شن ها، نرمِ نرم...فاصله ايستگاه تا لب دريا، پياده نيم ساعتي شد. زمين نرم بود و لاجرم قدمها سنگين. جايي نوشته بود امواج در برخي اوقات تا نزديك رستورانها مي آيند و تاكيد كرده بود اينجا دنياي زير آبِ زيبايي دارد. جاهايي شك كردم كه اگر كمي پايم را محكم تر فشار دهم، تا كمر در دنياي قشنگ زير آب فرو روم. انگشت به دريا كه فرو كردم، يخِ يخ...
دور و بر را كه نگاه كردم سگي سياه با خال هاي سفيد چنان روي شنها مي دويد كه گويي از درد عشق همين لحظه فارغ شده باشد. دو سوار كار در دورترها اسب هايشان را به آن درياي سرد زده بودند. چند كشتي بزرگ و كوچك سينه دريا را مي شكافتند. پسري از كول پسري ديگر مي پريد و دوستي از آنها عكس مي گرفت. يك ساعت تا قطار بعدي فرصت بود. رفتيم به كافه رستوراني در چند پله زيرزمين. وارد كه شدم، دهانم باز ماند. انگار به دنيايي از عتيقه و شيشه و نقاشي و مخمل و چوب پاگذاشته باشم... موقع رفتن از زن و شوهر مسن و خوش برخورد صاحب كافه تشكر كرديم و از غافلگير شدنم تعريف كردم. گفتم از ايران آمده ام. گفتند ما تا به حال مشتري از ايران نداشته ايم. كارت كافه را كه گرفتم، زن چشم سبز، عينكش را به روي بيني فشار داد و گفت اسم كافه مونه است. مي داني مونه يك نقاش فرانسوي بوده؟ گفتم مي دانم، اصطلاح امپرسيونيسم از يكي از تابلوهاي او آمده. لبخند خوبي زد...
در همان حين كه مرد يك جاسوييچي خرسي هديه داد، تاكيد كرد رستوران ما فقط جمعه و شنبه ها و روزهاي تعطيل باز هست.
وقتي در ان ايستگاه آخر روي نيمكت سرد نشسته بودم، و به اسكله و محوطه پراز ماشينهاي صادراتي و توربين هاي بادي نگاه مي كردم، ياد داستاني از جومپا لاهيري افتادم كه گوگول گانگولي را در ايستگاه قطار آن چنان تلخ توصيف كرده بود كه هرگز از يادم نمي رود. ولي هرچقدر فكر كردم ديدم من اين ساحل سرد و شني و خلوت را بسيار شيرين يافتم...
بندر زي بروژ، بلژيك.

پنجره هاي گرفتار

بچه كه بودم، عاشق پل و روگذرهاي تهران بودم. وقتي از سمت غرب و به وقت شب وارد تهران مي شديم، با عبور سريع از پل ها، مي شد پرده هاي خانه هاي طبقه ي سوم و چهارم را ديد. آن زمان، كمتر خانه ها آويزي با آباژور رنگي داشتند. گاهي نوري نارنجي رنگ از پنجره اي به بيرون مي تابيد. گاهي پرده اي قرمز رنگ با نوري سفيد، همان را منعكس مي كرد. بعضا كه پرده ها كنار بود، ساعتي ديواري، تابلو، كتي آويزان شده به رخت آويز يا آدمي را از پشت سر مي ديدم، ذوق زده مي شدم. حس مي كردم يك بُرش از زندگي آن طبقه را كف رفته ام...
بعدها پنجره ي بزرگ اتاقم دريچه اي بود به اتفاقات كوچه مان. كوچه ي ما مثل هر كوچه اي كه نبود، چهارراهي بود به دنياي مُد و قرارهاي عاشقانه در كنج پله هاي ورودي خانه هاي جنوبي و دوچرخه سواري بچه هاي كوچه و فوتبال و مدام توپ افتادن ها در حياط خانه ي ما آن وقتها كه ديوار حياط نرده نداشت. كوچه ي ما از دم دست ترين كوچه ها براي فرار از كميته، براي يقه گيري هاي جواناني كه پشت لبشان تازه سبز شده بود و لابد بر سر چپ نگاه كردن به دختري مي آمدند كه حق طرف را كف دستش بگذارند. از نزديكترين كوچه ها براي پارك كردن هاي مجاز و غير مجاز پنج شنبه شب ها كه الان به هرشب تبديل شده است...پنجره هاي خانه ي ما، سالهاي سال تمام اين صحنه ها را شاهد بود.

و در اين چند روز به گمانم نام اين شهر را يافته ام. هنوز مطمئن نيستم. انگار اين شهر، شهر پنجره هاست. پنجره هايي كه عين صفحه ي شيشه اي، در كم ارتفاع ترين حالت ممكن، برشي از زندگي آن خانه را نشان مي دهند. پنجره هايي كه توي يك ديوار سنگي هم اسير نباشند، گرفتار آجرهاي قرمزند...يك پرده ي توري آن صفحه شيشه اي را از رهگذرها جدا كرده است. بر لب بيروني پنجره ها، گلدان، از داخل سليقه ي صاحب خانه كنار پنجره چشمك مي زند. گلدان ها و مجسمه ها، فانوس و آباژورها، عروسك هاي پارچه اي و چيني، پسر بچه دو ساله چشم آبي كه با آدم آن طرف پرده قايم باشك بازي مي كند، پيرمردي كه شب كلاه به سر، احتمالا جدول حل مي كند...در هر طرفش كه ايستاده باشي، پنجره ها پر است از سكانس هاي فيلم زندگي ادمهاي شهر. 
بروژ، بلژيك.

داداچ آيزاك!

شب با مسوول رسپشن صحبت كرديم. چند تا سوال راجع به آدرسها پرسيديم. پسر شبيه جوانيهاي دي كاپريو بود، فقط چشمهايش زيادي آبي بود. با تلفن يك ضرب فرانسه حرف مي زد. جواب دو تا مسافر رو به زبان آلماني يا فلميش شايد داشت مي داد. با ما كلي چاق سلامتي كرد. من كه با همسرجان حرف زدم، گفت اهل كجاييد؟ گفتيم ايران. گفت سلاااام! چطوري؟ خوبي داداچ!
و گفت بهترين دوست من اهل تهرانِ! موبايلش كه زنگ زد صداي اذان بلند شد! آيزاك موقع رفتن ما بلند گفت خدافففففظظ!
نتيجه هميشگي اين كه حتي اگر در ميان قبيله ي بائو بائو در تيمور شرقي باشم، هرگز به زبان مادري به كسي بد و بيراه نگويم. هميشه پاي يك ترك و فارس همه جا در ميان است.
پ.ن: سفرنامه، بروژ، بلژيك.

من و مرغ دريايي!

صبح تا بيمارستان با همسرجان پياده رفتم. در چند اتاق اساتيد سرك كشيدم. با يكي دو خانوم خوش تيپ دست داده و لبخند زدم. خدا خدا هم كردم كه موهايم خيلي ببعي طور نشده باشد در اين هواي رطوبي!
دو سه تا دكتر شپرد ديدم و يك دكتر هاوس مانند در آسانسور! حتي مي خواستم بگويم هي آقا هاوسه...تو كه اين طور با آن چشمهاي آبي بي روح به در نگاه مي كني، به نظرم قلبي از طلا داشته باشي! ولي سعي كردم جلوي زبانم را بگيرم...سه چهار تا پرستار خوشگل هم به چشمم آمد! خلاصه بعد از چشم چراني از بيمارستان زدم بيرون تا بالاخره به كشف تنهايي خيابان هاي اين شهر بپردازم. قسمتي از راهي كه من مي رفتم يا جاده بود يا مسير دوچرخه! سعي كردم كاملا از كناره راه بروم، ولي هربار يك دوچرخه زنگ زد! يكبار هم يك خانوم نسبتا مسن برگشت و به زبان خودشان توضيح داد كه اينجا مسير دوچرخه است! من هم هي گفتم اكس كيوز مي! ولي كم كم به روانم فشار آمده بود كه مي فهمم! مي فهمم! ولي مجبورم! اخه من از كجا بروم! از روي تير چراغ برق كه نمي توانم بپرم؟ يا دلت مي آيد از روي ريل قطار بروم؟ دقيقا از همان لحظه كه تصميم گرفتم اگر دوچرخه سواري چيزي گفت به او بگويم خودتي و هفت جدت، ديگر دوچرخه اي رد نشد! البته بهتر. خوب نبود همين روزهاي اول، همسر جان كلانتري ٣٧ اينجا بيايد دنبالم!
بعد كمي كه رفتم رسيدم به يك كارواش! خيلي گوگولي بود به نظرم. پيش كارواش هم يك نمايشگاه بي ام دبليو بود. حيف كه تعطيل بود. مي خواستم بروم بگويم يكي از همين مشكي ها را بپيچيدش! بعد يادم افتاد نمي دانم بپيچيدش به زبان اينها چه مي شود، بي خيال شدم! گرچه فكر كه كردم ديدم من كلا از زبان اينها چيزي حاليم نمي شود. بد هم نيست ها...فقط به ريشه ي كلمات توجه مي كنم تا برخي كلمه ها را بفهمم!
القصه، به پلي رسيدم. گرسنه بودم. يك تكه نان از كيفم درآوردم و به دندان كشيدم. طعم زنجبيلش در دهانم پخش شد. ناگهان شكوفه ديدم. اولين شكوفه ي امسال را اينجا ديدم. در اين هواي سرد، عجيب بود برايم. رفتم نزديك درخت. يك مرغ دريايي كنارم آمد. يك تكه نان برايش انداختم. صدايي درآورد. توضيح دادم كه اين كوكه ي زنجبيلي نان حامد تبريز هست. رقي برايم سرراهي خريده. يك صداي وحشتناك تري از خودش درآورد! گفتم خيلي بي فرهنگي. پشتش را به من كرد، من هم ديدم حال ناز كشيدنش را ندارم!
برگشتم و به راه رفتنم ادامه دادم. مي داني؟ غربت طوري است كه بايد با سر توي دلش رفت! والا غربت با سر روي مُخت مي آيد. بايد هر شهر غريب و راه جديدي را آرام آرام مزه كرد. بايد راه افتاد و به خيابانها و كوچه پس كوچه هايش سرك كشيد. شهر را به دوستي فرا خواند...امروز صبح چندان حس گم و گور شدن نداشتم. به همين چند ساعت اكتفا كردم. تا بعد كه بيشتر بشناسمش.
بروژ، بلژيك.

من رويايي دارم

من به ندرت براي خودم هديه خريده ام. اقلا در حال حاضر فقط دو مورد به ياد دارم. يك بار وقتي با پول دوران طرحم ماشين خريدم، يك عروسك هم براي روي داشبورد هديه خريدم. و هنوز آن اسب آبي با من است!
بار دوم، آذر ماه ٩٢ بود كه توافق كوتاه مدت ژنو اعلام شد! انقدر حالم خوب بود كه رفتم و يك روسري خريدم. و عجيب كه تا به حال حين اتو، دو بار لباس سوزانده ام و دومي، يك تكه از همان روسري بود! چندبار خواستم از خير روسري بگذرم نشد. آن روسري پارچه اي از اميد و صبر براي من و ميهنم بود. ما خون دل ها خورده بوديم تا ذره ذره به بسياري از حقوق از دست رفته مان برسيم...آن روسري هم هنوز با من است!
راستش را بگويم امروز من ميوه اي نارس از برجام چيدم! چيز ناقابلي را بالاخره بعد از دوندگي در دست گرفتم كه حاصل همين اصلاحات يكي دو هفته ي اخير برجام است...اما مهم قضيه براي من اميدواري است كه داشتم.
من ايمان دارم كه هيچ تحولي در هيچ جاي دنيا، يك شبه و يك ساله و پنج ساله رخ نمي دهد. ثمره ي تصميم امروز ما، شايد بيست سال بعد به بار بنشيند. ما امانت دار اين روزها هستيم براي نسلهاي بعد. خدا را چه ديديد، شايد هديه دهنده ي اميد در دهه هاي بعد به فرزندان ايران باشيم. مگر ما چه كم داريم از مارتين لوتر آن روزي كه گفت I have a dream..شايد سالها بعد كه من نبودم، دختري به مناسبتي ملي براي خودش كيف قرمز رنگي خريد...آن روز، روحم شادِ شاد.