صبح تا بيمارستان با همسرجان پياده رفتم. در چند اتاق اساتيد سرك كشيدم. با يكي دو خانوم خوش تيپ دست داده و لبخند زدم. خدا خدا هم كردم كه موهايم خيلي ببعي طور نشده باشد در اين هواي رطوبي!
دو سه تا دكتر شپرد ديدم و يك دكتر هاوس مانند در آسانسور! حتي مي خواستم بگويم هي آقا هاوسه...تو كه اين طور با آن چشمهاي آبي بي روح به در نگاه مي كني، به نظرم قلبي از طلا داشته باشي! ولي سعي كردم جلوي زبانم را بگيرم...سه چهار تا پرستار خوشگل هم به چشمم آمد! خلاصه بعد از چشم چراني از بيمارستان زدم بيرون تا بالاخره به كشف تنهايي خيابان هاي اين شهر بپردازم. قسمتي از راهي كه من مي رفتم يا جاده بود يا مسير دوچرخه! سعي كردم كاملا از كناره راه بروم، ولي هربار يك دوچرخه زنگ زد! يكبار هم يك خانوم نسبتا مسن برگشت و به زبان خودشان توضيح داد كه اينجا مسير دوچرخه است! من هم هي گفتم اكس كيوز مي! ولي كم كم به روانم فشار آمده بود كه مي فهمم! مي فهمم! ولي مجبورم! اخه من از كجا بروم! از روي تير چراغ برق كه نمي توانم بپرم؟ يا دلت مي آيد از روي ريل قطار بروم؟ دقيقا از همان لحظه كه تصميم گرفتم اگر دوچرخه سواري چيزي گفت به او بگويم خودتي و هفت جدت، ديگر دوچرخه اي رد نشد! البته بهتر. خوب نبود همين روزهاي اول، همسر جان كلانتري ٣٧ اينجا بيايد دنبالم!
بعد كمي كه رفتم رسيدم به يك كارواش! خيلي گوگولي بود به نظرم. پيش كارواش هم يك نمايشگاه بي ام دبليو بود. حيف كه تعطيل بود. مي خواستم بروم بگويم يكي از همين مشكي ها را بپيچيدش! بعد يادم افتاد نمي دانم بپيچيدش به زبان اينها چه مي شود، بي خيال شدم! گرچه فكر كه كردم ديدم من كلا از زبان اينها چيزي حاليم نمي شود. بد هم نيست ها...فقط به ريشه ي كلمات توجه مي كنم تا برخي كلمه ها را بفهمم!
القصه، به پلي رسيدم. گرسنه بودم. يك تكه نان از كيفم درآوردم و به دندان كشيدم. طعم زنجبيلش در دهانم پخش شد. ناگهان شكوفه ديدم. اولين شكوفه ي امسال را اينجا ديدم. در اين هواي سرد، عجيب بود برايم. رفتم نزديك درخت. يك مرغ دريايي كنارم آمد. يك تكه نان برايش انداختم. صدايي درآورد. توضيح دادم كه اين كوكه ي زنجبيلي نان حامد تبريز هست. رقي برايم سرراهي خريده. يك صداي وحشتناك تري از خودش درآورد! گفتم خيلي بي فرهنگي. پشتش را به من كرد، من هم ديدم حال ناز كشيدنش را ندارم!
برگشتم و به راه رفتنم ادامه دادم. مي داني؟ غربت طوري است كه بايد با سر توي دلش رفت! والا غربت با سر روي مُخت مي آيد. بايد هر شهر غريب و راه جديدي را آرام آرام مزه كرد. بايد راه افتاد و به خيابانها و كوچه پس كوچه هايش سرك كشيد. شهر را به دوستي فرا خواند...امروز صبح چندان حس گم و گور شدن نداشتم. به همين چند ساعت اكتفا كردم. تا بعد كه بيشتر بشناسمش.
بروژ، بلژيك.