بچه كه بودم، عاشق پل و روگذرهاي تهران بودم. وقتي از سمت غرب و به وقت شب وارد تهران مي شديم، با عبور سريع از پل ها، مي شد پرده هاي خانه هاي طبقه ي سوم و چهارم را ديد. آن زمان، كمتر خانه ها آويزي با آباژور رنگي داشتند. گاهي نوري نارنجي رنگ از پنجره اي به بيرون مي تابيد. گاهي پرده اي قرمز رنگ با نوري سفيد، همان را منعكس مي كرد. بعضا كه پرده ها كنار بود، ساعتي ديواري، تابلو، كتي آويزان شده به رخت آويز يا آدمي را از پشت سر مي ديدم، ذوق زده مي شدم. حس مي كردم يك بُرش از زندگي آن طبقه را كف رفته ام...
بعدها پنجره ي بزرگ اتاقم دريچه اي بود به اتفاقات كوچه مان. كوچه ي ما مثل هر كوچه اي كه نبود، چهارراهي بود به دنياي مُد و قرارهاي عاشقانه در كنج پله هاي ورودي خانه هاي جنوبي و دوچرخه سواري بچه هاي كوچه و فوتبال و مدام توپ افتادن ها در حياط خانه ي ما آن وقتها كه ديوار حياط نرده نداشت. كوچه ي ما از دم دست ترين كوچه ها براي فرار از كميته، براي يقه گيري هاي جواناني كه پشت لبشان تازه سبز شده بود و لابد بر سر چپ نگاه كردن به دختري مي آمدند كه حق طرف را كف دستش بگذارند. از نزديكترين كوچه ها براي پارك كردن هاي مجاز و غير مجاز پنج شنبه شب ها كه الان به هرشب تبديل شده است...پنجره هاي خانه ي ما، سالهاي سال تمام اين صحنه ها را شاهد بود.

و در اين چند روز به گمانم نام اين شهر را يافته ام. هنوز مطمئن نيستم. انگار اين شهر، شهر پنجره هاست. پنجره هايي كه عين صفحه ي شيشه اي، در كم ارتفاع ترين حالت ممكن، برشي از زندگي آن خانه را نشان مي دهند. پنجره هايي كه توي يك ديوار سنگي هم اسير نباشند، گرفتار آجرهاي قرمزند...يك پرده ي توري آن صفحه شيشه اي را از رهگذرها جدا كرده است. بر لب بيروني پنجره ها، گلدان، از داخل سليقه ي صاحب خانه كنار پنجره چشمك مي زند. گلدان ها و مجسمه ها، فانوس و آباژورها، عروسك هاي پارچه اي و چيني، پسر بچه دو ساله چشم آبي كه با آدم آن طرف پرده قايم باشك بازي مي كند، پيرمردي كه شب كلاه به سر، احتمالا جدول حل مي كند...در هر طرفش كه ايستاده باشي، پنجره ها پر است از سكانس هاي فيلم زندگي ادمهاي شهر. 
بروژ، بلژيك.