از شهر " آنتوِرپ" هم بگويم تا از ذهنم نپريده. ايستگاه راه آهن آنتورپ بسيار بزرگ و ديدني. ستون و سقف و شيشه رنگي هايش خود، موزه اي بود. همان ميدان جلوي ايستگاه كه سمت راستش باغ وحش معروفي است و مجسمه شتري كه به مرور سبز شده بر بالاي عمارتي به چشم مي خورد، همان ميدان پر از مهاجران...علاوه بر ما، تعداد زيادي اسيايي و افريقايي و تيپ هاي متفاوت. خصلت شهرهاي بزرگ مهاجر پذير...
معمولا شهرها حلقه يا رينگي دارند كه قسمت ديدني و تاريخي در آن واقع است. شنبه بعدازظهر بود و طبق روال شنبه ها، همه جا پرجنب و جوش. يكهو مردم به خيابان ها و كافه ها و پياده روها هجوم مي آورند. آنتورپ شديد مرا ياد استانبول انداخت. بلوار اصلي اش عريض تر از جاده استقلال، همه رنگ و همه تيپ، هموطن هايم، شلوغي، بلبَشو، تراموا، كوچه پس كوچه هاي باريك و پر از كافه و رستوران و عتيقه فروشي، گاهي احساس ناامني، آب و هواي كنار رودخانه بزرگش، قلعه ها، درشكه ها، حتي نوع مه و آلودگي هوايش...به همان قشنگي و گاهي زشتي بود.
بندر بزرگ و پررونق آنتورپ يكي از مراكز تجارت الماس در دنياست و مغازه هاي جواهرفروشي در اين شهر زياد هست. ناگفته نماند از پليس هاي مسلسل به دست مستقر در بسياري اماكن، از خودروهاي زرهي و تانك مانند پارك شده وسط بلوار...
اين شهر سابقه آتش سوزي و ويراني در گذشته هاي دور و چندبار هجوم و محاصره در جنگ دارد.
در هرصورت به نظرم ما از محيط زيادي آرام و بي استرس خسته مي شويم. آنتورپ، با شَلَم شوربايش و در و ديوارهاي زيبا و گاهي زشتش حال خوبي داد...
پ.ن: راستي من در اين چند هفته محض خاطر خدا، فقط يك گربه ديده ام آن هم لب پنجره ي خانه اي اشرافي!
باقي همه سگ هاي صاحب دار. تا اين لحظه حيوان ولگرد رويت نشده!