گم شده ام!
من گم شده ام! بعد از چهار ساعت و نيم پرسه زني در كوچه پس كوچه هاي اين شهر، همين لحظه كه روي نيمكتي نشستم، تازه فهميدم احتمالا من آن سرِ آن سرِ شهر باشم!
البته مهم نيست! گم شدن از ويژگيهاي بارز من است. در هر گم شدني، كشف جاهاي جديدي است كه در راه راست رفتن، ديدن آنها محال است...
صبح كه بيرون مي زدم، دخترك لبخندي زد و ناگهان چيزي يادش آمد و گفت صبر كن، بسته داري.
پاكت را كه گرفتم ديدم خط خاله است. ذوق زده به دخترك گفتم از طرف خاله مِ...به گمانم اداي غافلگيرها را درآورد و گفت واوو...
پاكت را كه باز مي كردم، دستم مي لرزيد. هنوز بعد از اينهمه سال، لمس كاغذ، آن باز كردن از انتهاي پاكت، قلبم را مي تپاند...
كارت پستال را كه ديدم با خط خاله، با عيدي هايي كه زودتر از موعد به دستم رسيده بود، صداي برخورد قطرات اشك به روي كاپشنم را مي شنيدم...كارت پستال هاي من تا سالها از طرف خاله، پريسا و الميرا بدستم مي رسيد. هنوز تمام آنها را دارم...و چه خوب نامگذاري كرده اند " نوستالژيا" را...دردي كه در لحظه آدمي را خوش و خراب، همزمان مي كند...
نتوانستم بمانم. زدم بيرون...اشكم بند نمي آمد. دلم براي خاله كه دو سه ساعت بيشتر با من فاصله ندارد، ولي آن بريتانياي فخيمه سهمش را از اروپا جدا كرده است، فشرده شده بود. در بندر زي بروژ كه بودم، فكر كردم از اين نامه ها بنويسم و لوله كنم در بطري و بسپارمش به درياي شمال، رويش بنويسم لطفا برسد به دست نسرين...
تا ميدان تي زند، سي زان نمي دانم هرچيزي كه اينها تلفظ مي كنند، همين طور يك ضرب گريه كردم! ما به اين ميدان مي گوييم فِلكِه گازو...جالب است كه چند روز قبل دكتر فهيمي هم همين را گفته بود! هيچ چيزش شبيه فلكه گاز شيراز نيست، الا حال و هوايش...بايد در شيراز زندگي كرده باشي تا بفهمي چه مي گويم.
به فلكه كه رسيدم يادم افتاد يك بار هم چند سال قبل، تمام خيابان ارم شيراز را تا اواسط كوچه بابابستني اشك ريخته بودم. گمانم يك ظهر بهاري بود...
يك بار هم چندماه قبل كلي از خيابان پاستور جديد تبريز را اشك ريزان در سكوت رفته بودم!
و امروز از شدت شوق و دلتنگي در خيابانهاي بروژ...بعد ديدم اين طور نمي شود! به قول فروتن فيلم شب يلدا بِقُرصي، مي قُرصي...الان هم بگريم مي گريم، مي شود وامصيبتا!
تصميمم را گرفتم و بالاخره بعد از چند روز خودم را به خريد مجبور كردم! خريد كردن، پرو، آن هم در زمستان، شلوار هم باشد، كار سختي است. به هر حال درد و بلايم خورد بر سر يك شلوار سورمه اي!
بعد رفتم به كوچه هاي پشت ماركت. ماركت معروفترين قسمت شهر بروژ است. وسط ميدان مجسمه است و دورتادورش خانه هاي جينگيل رنگ رنگي تاريخي...با كلي درشكه و اسبهاي بعضا پير كه منتظر گرداندن توريست ها هستند. بوي اسب ها وقتي با تجسم آن زمانها كه در اين ميدان، دست دزدها را قطع مي كرده اند، اشرار را اعدام و گاها زنده زنده مي سوزانده اند و مردم با هيجان براي تماشاي اين صحنه مي آمدند، آميخته مي شود يك حال خوفناكي دارد.
كم كم سر از حياط پشتي كليسا و برج بلند بلفورت درآوردم. دو گروه بچه هاي دبستاني با معلم شان براي بازديد آمده بودند. معلم جدي توضيح مي داد، دو پسر خنده و شلوغي مي كردند، ولي يك دخترك كاپشن صورتي بود كه هراز گاهي از پشت معلم درمي رفت و دستي به درهاي چوبي قديمي و سنگها و آجرهاي ديوار مي كشيد. چه خوب مي فهميدمش. آن حس لمس تنِ هر جسمي را...
رفتم به آن پلي كه گويا شاعرانه ترين منظره بروژ آنجاست. بسياري از نقاشي هاي اين شهر در فصول مختلف از همين منظره است. فكر كردم ولي منظره هاي قشنگ تر از اين هم دارد ها...بعد همان جواب هميشگي را دادم: تو كه شاعر و نقاش نيستي، لابد چيزي دارد كه تو از حسش عاجزي...
رسيدم به كوچه هاي باريك تر و قديمي تر سنگفرش شده. پرنده پر نمي زد. " تو كجايي" محسن نامجو را گذاشتم بلند پخش شود. حال مي كردم و به نظرم سرم را تكان مي دادم و لبخند هم مي زدم. ماشين پليسي كه رويش پليتيته مي نويسد آرام از كنارم رد شد، دو پليس به من نگاه كردند. من هم بهشان لبخند زدم!
رسيدم به آن خانه هاي چهارصد سال قبل كه " خانه ي خدا" نام دارد. خانه هايي با متراژ كوچك كه برخي به نام افراد بزرگ و متمول آن زمان نامگذاري شده است. احتمالا نوعي وقف فقرا...هنوز درب اصليش باز است و شايد به روي بي خانمان ها هم پذيرا.
القصه، رفتم و به نظرم از محله اي كه زماني جذامي ها در آن زندگي مي كردند گذشتم و آخر كار به جايي رسيدم كه واقعا ديگر نمي دانستم كجاست. به لب رودي در پاركي رسيدم و ديگر تصميم گرفتم كه روي نيمكت سبز رنگي بنشينم. شروع كردم به نوشتن اين متن، هنوز نامجو مي خواند. دوچرخه سوارها از جلويم رد مي شوند. مردي كه كلاه شعبده بازي بر سر دارد با سگ پشمالوي سفيدش زيگزاگ راه مي رود. سگ با چشمهاي دگمه مانند سياهش نگاهم مي كند و مي خواهد كفشهايم را بو كند. صاحبش قلاده اش را مي كشد و مي روند...شايد دو دقيقه بيشتر شارژ گوشي من امان نداشته باشد. آه! راستي، من گم شده ام!
البته مهم نيست! گم شدن از ويژگيهاي بارز من است. در هر گم شدني، كشف جاهاي جديدي است كه در راه راست رفتن، ديدن آنها محال است...
صبح كه بيرون مي زدم، دخترك لبخندي زد و ناگهان چيزي يادش آمد و گفت صبر كن، بسته داري.
پاكت را كه گرفتم ديدم خط خاله است. ذوق زده به دخترك گفتم از طرف خاله مِ...به گمانم اداي غافلگيرها را درآورد و گفت واوو...
پاكت را كه باز مي كردم، دستم مي لرزيد. هنوز بعد از اينهمه سال، لمس كاغذ، آن باز كردن از انتهاي پاكت، قلبم را مي تپاند...
كارت پستال را كه ديدم با خط خاله، با عيدي هايي كه زودتر از موعد به دستم رسيده بود، صداي برخورد قطرات اشك به روي كاپشنم را مي شنيدم...كارت پستال هاي من تا سالها از طرف خاله، پريسا و الميرا بدستم مي رسيد. هنوز تمام آنها را دارم...و چه خوب نامگذاري كرده اند " نوستالژيا" را...دردي كه در لحظه آدمي را خوش و خراب، همزمان مي كند...
نتوانستم بمانم. زدم بيرون...اشكم بند نمي آمد. دلم براي خاله كه دو سه ساعت بيشتر با من فاصله ندارد، ولي آن بريتانياي فخيمه سهمش را از اروپا جدا كرده است، فشرده شده بود. در بندر زي بروژ كه بودم، فكر كردم از اين نامه ها بنويسم و لوله كنم در بطري و بسپارمش به درياي شمال، رويش بنويسم لطفا برسد به دست نسرين...
تا ميدان تي زند، سي زان نمي دانم هرچيزي كه اينها تلفظ مي كنند، همين طور يك ضرب گريه كردم! ما به اين ميدان مي گوييم فِلكِه گازو...جالب است كه چند روز قبل دكتر فهيمي هم همين را گفته بود! هيچ چيزش شبيه فلكه گاز شيراز نيست، الا حال و هوايش...بايد در شيراز زندگي كرده باشي تا بفهمي چه مي گويم.
به فلكه كه رسيدم يادم افتاد يك بار هم چند سال قبل، تمام خيابان ارم شيراز را تا اواسط كوچه بابابستني اشك ريخته بودم. گمانم يك ظهر بهاري بود...
يك بار هم چندماه قبل كلي از خيابان پاستور جديد تبريز را اشك ريزان در سكوت رفته بودم!
و امروز از شدت شوق و دلتنگي در خيابانهاي بروژ...بعد ديدم اين طور نمي شود! به قول فروتن فيلم شب يلدا بِقُرصي، مي قُرصي...الان هم بگريم مي گريم، مي شود وامصيبتا!
تصميمم را گرفتم و بالاخره بعد از چند روز خودم را به خريد مجبور كردم! خريد كردن، پرو، آن هم در زمستان، شلوار هم باشد، كار سختي است. به هر حال درد و بلايم خورد بر سر يك شلوار سورمه اي!
بعد رفتم به كوچه هاي پشت ماركت. ماركت معروفترين قسمت شهر بروژ است. وسط ميدان مجسمه است و دورتادورش خانه هاي جينگيل رنگ رنگي تاريخي...با كلي درشكه و اسبهاي بعضا پير كه منتظر گرداندن توريست ها هستند. بوي اسب ها وقتي با تجسم آن زمانها كه در اين ميدان، دست دزدها را قطع مي كرده اند، اشرار را اعدام و گاها زنده زنده مي سوزانده اند و مردم با هيجان براي تماشاي اين صحنه مي آمدند، آميخته مي شود يك حال خوفناكي دارد.
كم كم سر از حياط پشتي كليسا و برج بلند بلفورت درآوردم. دو گروه بچه هاي دبستاني با معلم شان براي بازديد آمده بودند. معلم جدي توضيح مي داد، دو پسر خنده و شلوغي مي كردند، ولي يك دخترك كاپشن صورتي بود كه هراز گاهي از پشت معلم درمي رفت و دستي به درهاي چوبي قديمي و سنگها و آجرهاي ديوار مي كشيد. چه خوب مي فهميدمش. آن حس لمس تنِ هر جسمي را...
رفتم به آن پلي كه گويا شاعرانه ترين منظره بروژ آنجاست. بسياري از نقاشي هاي اين شهر در فصول مختلف از همين منظره است. فكر كردم ولي منظره هاي قشنگ تر از اين هم دارد ها...بعد همان جواب هميشگي را دادم: تو كه شاعر و نقاش نيستي، لابد چيزي دارد كه تو از حسش عاجزي...
رسيدم به كوچه هاي باريك تر و قديمي تر سنگفرش شده. پرنده پر نمي زد. " تو كجايي" محسن نامجو را گذاشتم بلند پخش شود. حال مي كردم و به نظرم سرم را تكان مي دادم و لبخند هم مي زدم. ماشين پليسي كه رويش پليتيته مي نويسد آرام از كنارم رد شد، دو پليس به من نگاه كردند. من هم بهشان لبخند زدم!
رسيدم به آن خانه هاي چهارصد سال قبل كه " خانه ي خدا" نام دارد. خانه هايي با متراژ كوچك كه برخي به نام افراد بزرگ و متمول آن زمان نامگذاري شده است. احتمالا نوعي وقف فقرا...هنوز درب اصليش باز است و شايد به روي بي خانمان ها هم پذيرا.
القصه، رفتم و به نظرم از محله اي كه زماني جذامي ها در آن زندگي مي كردند گذشتم و آخر كار به جايي رسيدم كه واقعا ديگر نمي دانستم كجاست. به لب رودي در پاركي رسيدم و ديگر تصميم گرفتم كه روي نيمكت سبز رنگي بنشينم. شروع كردم به نوشتن اين متن، هنوز نامجو مي خواند. دوچرخه سوارها از جلويم رد مي شوند. مردي كه كلاه شعبده بازي بر سر دارد با سگ پشمالوي سفيدش زيگزاگ راه مي رود. سگ با چشمهاي دگمه مانند سياهش نگاهم مي كند و مي خواهد كفشهايم را بو كند. صاحبش قلاده اش را مي كشد و مي روند...شايد دو دقيقه بيشتر شارژ گوشي من امان نداشته باشد. آه! راستي، من گم شده ام!
بلژیک، بروژ
پ.ن: يك ساعت و نيمي زمان برد تا من از من نو شوم، پيدا شوم باز!
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۴ ساعت 2:16 توسط
|