4 سالی میشد که میشناختمش.کاردان مامایی بود.و تو درمانگاه به عنوان نرس کار میکرد.از من بزرگتر بود.دختر خوب و زحمتکشی بود.خا نواده اش شهرستان بودند.ولی خودش تبریز کار میکردو به هر بدبختی بود هزینه اش رو درمیاورد.یه روز صبح بهم گفت:یه خواستگار دارم.یه بار بیشتر باهاش حرف نزدم.امروز زنگ زده که بیا ساعت 6 با هم بریم کوه!موندم برم یا نه...
خیلی تعجب کردم.گفتم وسط هفته،تو این سرمای آخر آذر ماه،تو تاریکی ساعت 6 عصر میخوایی برین کوه ؟!!
گفت:اخه میگه من عاشق کوه و کوهنوردی هستم. و کسی که باهام ازدواج میکنه باید همراه من باشه..
گفتم:تو کوهنوردی دوست داری؟گفت:نمیدونم!نه زیاد...ولی دلم میخواد باهاش حرف بزنم اخه..
گفتم:حالا یه امروز رو ،رو زمین حرف بزنین،ببینین به چه نتایجی میرسین.بعد یه روز صبح جمعه برین کوه !
با عقلش جور دراومد.....خلاصه،تقریبا بعد از 6 ماه زنگ زد بهم و واسه عروسی دعوتم کرد.
پریشب ،چند دقیقه مونده به افطار ،دیدم داره زنگ میزنه.گوشی رو برداشتم و باهاش سلام و علیک و ....بدجور استرس داشت.میگفت حواسم سر جاش نیست!گفتم:چی شده؟گفت:شما یه دکتر آشنا تو روسیه یا اوکراین دارین؟
بلافاصله اومدم بگم:آره بابا...دکتر بابک.کلی رفیقیم..که یهو پرسیدم دکتر چی؟
گفت:سرمازدگی!!!!
داشتم فکر میکردم که یعنی الان اینا یه مریض حالا کجای روسیه دارن که یخ زده و از اونجا به تبریز و اینا ..دارن دنبال دکتر میگردن.خوب این که میمیره!!
گفتم:مریض کجاست؟گفت :تبریز!!
دیگه حسابی کلافه شده بودم.گفتم:خانم جعفر پور تورخدا درست تعریف کن ببینم چی شده؟
گفت:شوهرم...بند آخر همه انگشتهاش ،به جز انگشتای شستش،دچار سرمازدگی شده...به عبارتی گانگرن شده دیگه(یعنی سیاه شده).
همش داشتم فکر میکردم که اخه اینکه راننده پخش محصولات یه کارخونه بود.آخه کجا دچار این حادثه شده؟
گفت:هیمالیا.....
آه از نهادم براومد.و یاد اون عشق به کوهنوردیش افتادم.....
میگفت:تو تبریز جراح و اورتوپد نمونده که نبرده باشیم.همشون میگن الان دیگه نمیشه کاری کرد. دارو دادن ولی احتمال میدن که نواحی گانگرن به زودی میفته...ولی یه نفر میگفت که چون تو روسیه خیلی ها دچار سرمازدگی میشن،ببرین اونجا.داروهای خاص دارن.
قرار شد فرداش برن بیمارستان تا فرزاد ببینه ،و به یکی از دکترای بیهوشی نشون بده تا ببینند سمپاتکتومی واسش فایده ای داره یا نه.
رفتند و فرزاد میگفت:کاملا سیاه و گانگرن بوده انگشتاش...مثل این جسدای مومیایی.تقریبا نمیشده کاری کردولی خود پسره اصرار داشت که اگه برم خارج درست میشه؟
ظهر زنش بهم زنگ زد.خیلی ناراحت و داغون...میگفت:نمیدونم بچه 40 روزه منو کی داره بزرگ میکنه.اصلا حواس ندارم.از افسردگی بعد از زایمان خلاص نشده بودم.
پارسال هم رفته بودند هیمالیا از طریق قرقیزستان.امسال قرار شده بوده 3 تا هیئت برن از طریق تاجیکستان.وقتی شوهرم میره ،میبینه فقط یه هیئت اومده که از همه حرفه ای ترش این بوده و باید مربی میشده.میرن کوه...هوا خراب و طوفانی میشه.هلیکوپتر نمیتونه بیاد بالا واسه نجاتشون...4 روز میمونند تو کوه.گویا یکی از خانومها دستکشهاش نازک بوده..شوهرم دستکشهاشو میده به اون...بعد که میان،تاجیکستان و دوشنبه،گویا اصلا امکانات نداشته...خلاصه گلدن تایم از دست میره و الان هم اینجوری...
ناراحت شدم.هم از حس فداکاری یک مربی و هم از بی تدبیری مسوولین..و حرص خوردم که اگه با یک گروه ناشی مونده چرا قبول کرده بره....
گریه میکرد.فقط میتونستم دلداری بدم و همش بهش میگفتم فقط برین خداتونو شکر کنین که انگشتهای شستش سالمه.یاد دوستم شبنم افتادم که دستشو تو بچگی فرو برده تو چرخ گوشت. و 4 تا انگشت دست راست از بیخ رفته بود.ولی همیشه از اینکه شستش سالم بود راضی بود و خیلی هم زبر و زرنگ بود و کاملا تونسته بود با شرایط دستش کنار بیاد و استفاده کنه.
خیلی بهش گفتم دیدی چقدر افراد تو جنگ ،تو تصادف یک اندامشون کلا باید امپوته بشه؟باز جای شکر داره.همین که خوش با پای خودش برگشته.اگه تو اون ارتفاع،تو اون سرزمین برف و یخ گم میشد چی؟....
بهش گفتم که مسوولیتش بعد از این خیلی سخت و بیشتر میشه ..اون باید تکیه گاه روحی شوهر و دخترش باشه.بهش گفتم که با گریه و زاری نمیشه.باید خودتو جمع و جور کنی و به زندگی برگردی.
این حرفها رو میزدم و میدونستم چقدر سخته...میدونستم تا جای کسی نباشم نمیتونم موقعیتش رو درک کنم.ولی جز این کاری از من برنمی اومد.به این فکر میکردم که عشق به کوه...عشق به دریا...این طنازهای دلفریب طبیعت،عشق چند نفر رو ازشون گرفته....
گاهی طبیعت،فداکاریهای انسان رو به تلخی جواب میده.گاهی میزبان خوبی نیست...