هر چی میخوام ناله نکنم نمیشه!!!

درد جسمی که دیروز کشیدم،و از نظر دیگران چند دقیقه و از نظر خودم یک عمر طول کشید،شوک روحی خیلی بدی بهم وارد کرد.ولی اصلا دلم نمیخواد امروز بهش فکر کنم!کلا باید جنبه های مثبت و نتایجشو در نظر بگیرم!!!ولی تا نصفه شب ساعت ۲ همین طور گریه کردم..

فقط حرفهای هیلدا که اونم این حس رو تجربه کرده بود و استاد عزیزم که تو این چند روز خیلی از لحاظ روحی حمایتم کرد تونست به حالت عادی برم گردونه.فقط از یه چیزی خیلی پشیمون شدم.اینکه از فرزاد نخواستم باهام بیاد.مطمئنم که اگه بود، حداقل اونهمه بهم نمیریختم.

خلاصه کلام،خاطره خیلی تلخی برام باقی موند!!!ولی یه یارویی میگه:بخند تا دنیا به ریشت بخنده!!

ضمنا،از همتون ممنون.کلی حس خوب بهم دست داد.اینکه یکی نگران ادم باشه،احوال آدمو بپرسه،خیلی حس اعتماد و امنیت میده ....میرسه.راستی،این هفته بعد از شاید ۲۰ سال،واقعا جای خالیه یه خواهر یا برادر رو تو زندگیم حس کردم...

بعد نوشت:برو بچ عزیز،نه پای نی نی وسط بود،نه دست نی نی!!!کلا نی نی می نی در کار نبود!

فقط واسه یه پروسه تشخیصی و نسبتا درمانی رفته بودم که ترتیبم داده شد!گرچه از هرکس پرسیدم،دیدم اوضاع ملت از منم داغونتر بوده...!!شما میتونین پستهای دیروز و امروز رو به حساب لوس شدن بذارین!!

خدایا به امید تو.مثل همیشه ،واسم مایه بذار لطفا.

شاید این دومین باریه که تو عمرم لرزیدن زانوهامو احساس میکنم.به قول حضرت موسی:رب اشرح لی صدری و یسرلی امری.خدایا،دردی رو که طاقتش رو نخواهم داشت بهم نده...

بعد نوشت:راستش،خیلی روز سختی بود.به عبارتی دقایق سخت.ولی ترس و درد و.....باعث شد،حتی الان که نسبتا خوبم،همینطوری اشک میریزم.الان خوبم.آنقدر اضطرابمو بروز ندادم که الان یهو همش فوران کرده تو اشکهام..قهرمان بازی سخته.اینکه نذاری دیگران بفهمن اضطراب داری سخته....با هر کس حرف میزنم گریه میکنم.عین بچه های لوس....دست خودم نست.ولی،خدایا،خیلی مایه گذاشتی.خودم فهمیدم که نذاشتی بیشتر از نیم ساعت رنج و درد بکشم.باور کن فهمیدم..ممنون ازت.ممنون از شماها،دوستای خوبم.

این پست کاملا آبدوغکی میباشد!!!

اخه من هرچی میخوام هیچی نگم،نمیشه!!یعنی اونوقت که ملت تو صف تحویل جنبه بودن،من نمیدونم با دهن باز داشتم کجا رو نیگا میکردم...!!

اولش بگم که من تو کل مناسبتهای تبریک گفتنی،این تولد رو خیلی دوست دارم.والا،سالگرد دوستی و آشنایی و دومین سرمونی چای خوردن و والنتاین و سالگرد عقد و ازدواج .....کلهم نه یادم میمونه و نه  واسم مهمه که کسی یادش بمونه.میگن خدا درو تخته رو با هم خوب جور میکنه،این شوی ما هم که کلا این چیزا رو سوسک حساب نمیکنه!!!

ولی من کلا مشکلی با این مساله ندارم.فقط این تولد رو خیلی دوست دارم.

حالا اینا رو گفتم که بگم،من ۲ هفته اس جلوی خودمو نگه داشتم هیچی نگم،یعنی دیگه خیلیه.....!!!

آخه،همونطور که پارسال هم از شهریور شروع کردم به توضیح،امسال هم باید توضیح بدم،ذهنتون منور بشه دیگه!!

خوب اینجانب،در عرض سال ۳ تا تولد رسمی دارم!!!اصلیش،۱۱ مهرماه.آنقدر مهر رو دوست دارم...آنقدر آدمهای پاییز رو دوست دارم....ولی!بابام شناسنامه رو ۱۶ شهریور گرفته،که روز تولد خودشه!خوب وقتی  بابام یه شمع فوت میکنه،بالطبع،منم یکی فوت میکنم دیگه...حالا!اون سالی که من متولد شدم(۲۳ سال قبل از میلاد مسیح!)۱۱ مهر مصادف میشه با مولود امام رضا!!در نتیجه یه تولدم با هجری قمری دارم که اگه خدا بخواد تو ۳۳ سالگی با شمسی یک روز میفته!!!

بعد جالبتر از اینا اینه که،این تاریخها معمولا اهمیت تاریخی پیدا میکنه!!!پارسال تو پست من از نسل انقلابم(شهریور ۸۸ بود به نظرم!!این لینک دادن من کلا جامعه رو کشته!!!)نوشته بودم،که تولد یک سالگی منو ۳۱ شهریور میگیرن چون،تولد امام رضا بعد از یکسال از ۱۱ مهر میفته به ۳۱ شهریور!!

بعد...این تولد مصادف میشه با روز آغاز جنگ تحمیلی ایران و عراق!!!!!

امروز تو یکی از وبلاگها خوندم که ۱۶ شهریور ،تاریخ اولین نگارش وبلاگ فارسی است!!خوب ،من نمیخوام به روی خودم بیارم..ولی مهمه دیگه،تولد منم اونروزه!!

 تازه ،پارسال تاریخ ۸/۸/۸۸ هم چون میلاد امام رضا بود،تولد من بود!!

خوب،من ذوق میکنم  دیگه...از اینهمه روز زن و مادر و پزشک و دختر و نوجوان و کودک و سالمند و سالگردهای کلیشه ای،یه دونه این تولد رو گرامی میدارم و اونم که اینهمه مایه الطاف الهی قرار گرفته!!!!

 فکر کنم،دور از خانه بود که پارسال میگفت:خاله ،تکلیف ما رو روشن کن!هر ۲ هفته یکبار باید بیاییم تبریک بگیم!!حالا،شما هم بسته به کرم خودتون داره،منکه نه خواهری ، نه برادری،عمه ای ،دایی ایی،بابابزرگی،دخترخاله ای،هیچی ندارم که...هم اکنون محتاج یاری سبز شما هستم!!!!!

پ.ن:دیروز یکی از همکارا میگفت:چند سال پیش،اولین بار که دختر عمه اش تازه عروس بوده،کوفته میپزه،شوهرش میاد خونه خیلی تعجب میکنه...عصر اونروز میره،یه زنجیر با یه مدال طلا میخره واسه خانومش!!و میگه که ،مامان من که اینهمه سن داره،هروقت میخواد کوفته بپزه،از دو روز قبل آماده باش میده...همسایه ها سر و صدا نکنین!تمرکز بهم نخوره میخواییم کوفته بپزیم!!ولی من صبح رفتم اداره ،برگشتم واسه ناهار دیدم کوفته پختی!!!

خوب،من و یکی از خانومها،داشتیم بهم نگاه میکردیم،که یازیخ جانیمیز..(ترکی بود!)اینهمه کوفته پختیم،د ریغ از یک حلبی!!!

پ.ن:امروز یادم افتاد که روز پزشک،سپیده ،یکی از دوستای پرستارم واسم اس ام اس تبریک زد و گفت:روز پزشک مبارک.گرچه هیچ وقت یادمون نمیره که آقای دکتر،روز پرستار واسه تو ،تو درمانگاه یه دسته گل رز آورد!!!

با خودم فکرمیکردم،این حس و دل ادمهاست که یه روز معمولی رو به روز خاص تبدیل میکنه.والا روز مادر ،آنقدر دادار دودور میکنن که همه میدونن  چه خبره..

اینکه تو یه موقع معمولی، یاد دوستی ،نزدیکی بیفتی،شادیشو تبریک بگی،با غصه اش هم دردی کنی و هر ازگاهی به مناسبت یه اتفاق کم اهمیت سورپرایزش کنی،خیلی ماندگار تر از روزهای قراردادیه!

اونروزی که فرزاد واسم گل آورد،اولین روز بود که تو تبریز مشغول بکار شده بودم!!!اصلا جیز مهمی نبودا..ولی زد و مصادف شد با روز پرستار..!!

پ.ن۳:الان میتونین به بهانه های مختلف با طرفتون دعوا کنین!که مثلا چرا من دیروز کوکو سبزی پختم واسم ساعت مچی نخریدی!!یا اینکه،چرا واسه من که خانوم مهندس مملکتم،تو روز داروساز،گل نخریدی بیاری شرکت!!!خیلی مهمه ها...

پ.ن۴:مدتها بود از این پستهای  بسیارآبدوغکی و زیر ۱۷ سال ننوشته بودم!به هرحال به خودم حال داد!!

 

ایهاالناس،من بچه ناف ایرانم!!

چند سال پیش تو آنتالیا،یه مرد ترک ازم پرسید کجایی هستی؟

منم اومدم یه کم کلاس بذارم،گفتم بهم میخوره کجایی باشم؟تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

نگاهم کرد و گفت:یا ترکی،یا الجزایری یا تونسی!!!!!!!!

من:تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

با توجه به رویت نیمه پر لیوان با خودم گفتم،منظورش اون فرانسوی تبارهای ساکن الجزایر یا تونسه!!!!!!

تو که جیک جیک مستونت بود....

چند دقیقه ای دیرم شده.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدبا عجله دارم از پله های کلینیک میرم پایین،یه پسره شکل جاناتان گرت!!از پله ها داره میاد بالا.به هم که میرسیم،زیر لب میگه:حالا نمه نمه،بیا تو بغلم....

من:تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

روپوشم رو پوشیدم و رفتم تو اتاق.یه خانوم میانسال اومد تو مطب.گفتم بفرمایید بشینید.گفت:نه،من واسه تزریق اومده بودم.پسرم مریضه ،الان میاد...

پسرش اومد!جاناتان گرت اومد!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

من:تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تو دلم گفتم:هممممتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد....حالا تو نمه نمه بیا تو بغلم!!!

(شیطونه میگفت ۶ تا متاکاربامول عضلانی بنویسی...همچین حالش جا بیاد!!حیف که قسم خوردیم!)

روایت یک تصویر

چند سال پیش تو اخبار یکی از معروفترین کانالهای ترکیه ،تو بخش اجتماعی ،یک دوربین مخفی پخش شد.

جریان از این قرار بود که یک خانوم خیلی خوش تیپ و خوش هیکل که با وجود فصل سرما،یک مینی ژوپ بسیار کوتاه چرمی پوشیده بود و ساق و رانهای خوش تراشش رو فقط جورابی نازک پوشانده بود،کنار یکی از اتوبانهای بزرگ  استانبول ایستاده بود جهت اتو استاپ..ولی از قرار،این خانوم مامور پلیس بود!و دوربین مخفی هم همراه ایشون بود.

تقریبا هر چند لحظه یکبار ماشینها کنارش ترمز میزدند و مردا شروع به لاس زدن و طی قیمت میکردند.زن مذکور هم قیمت خیلی ارزونی پیشنهاد میکردو مردها هم بلافاصله ازش میخواستند که سوار بشه.

 ولی وقتی میخواست سوار ماشین بشه ،میگفت:راستی ،یه مساله ای رو باید بگم.من مبتلا به بیماری ایدز هستم!!!! باز هم راضی هستید که بامن باشید؟

اکثرا مردها چند لحظه تردید میکردند...ولی باور کنین،تقریبا از هر ۵ ماشین ،۳ تاشون بین وسوسه بودن با یک زن زیبا اونهم با قیمتی ارزان در برابر احتمال ابتلا به بیماری مهلک ایدز ،تسلیم وسوسه میشدند...

بعضی ها گفتند شوخی میکنی..بعضی دیکر گفتند از وسیله محافظتی استفاده میکنیم... یکی گفت،من چیزیم نمیشه!!ولی در هر صورت ترسی که جای سرخوشی رو گرفته بود تو چهره شون پیدا بود...

11 سپتامبر!

  دو روز قبل از این که حادثه ۱۱ سپتامبر اتفاق بیفته،به لطایف الحیلی از بخش داخلی مرخصی گرفته بودم و با خانواده رفتم شمال،ویلای یکی از دوستان تو ایزد شهر.یادمه شب قبل ۱۱ سپتامبر،تنها تو یکی از اتاق خوابها رو تخت بزرگ دو نفره خوابیده بودم.و نور آباژور قرمز رنگ کلی رمانس به فضا افزوده بود!!!به سایه گلهای خرزهره ای که کنار پنجره آویزون بود نگاه میکردم...بوی شن خیس خورده..صدای موج دریا...آه چه صحنه رمانتیکی...داتم فکر میکردم که اخه خدایا،انصافه تو چنین جایی یالغوز باشی!!آه...ای پرنس سوار بر اسب سفید من کجایی؟چرا رخ نمی نمایی؟!!!

به هرحال با خودم گفتم،حادثه خبر نمیکند!شاید شوالیه من ،همین طرفها باشه!!پس بهتره حواسمو جمع کنم و گوشهامو تیز.چند لحظه گذشت و یهو یه خش خشی اومد!!خدایا،خدایا...یعنی من اینقدر مستجاب الدعوه بودم؟

یکم خیز برداشتم تا اون شاهزاده رعنا رو ببینم...دیدم که صدا از طرف پنجره نیست.از پشت سرمه!

آروم سرمو برگردوندم(آیکون تصویر آهسته هنرپیشه فیلم رو درنظر بگیرین که موهاش تو صورتش میریزه و پلکهاش رو اروم باز و بسته میکنه و با تعجب و معصومیت!برمیگرده به پشتش نگاه کنه تا تام کروز رو ببینه!!!)

یک فروند، یک فقره، یک راس،....مارمولک!!!سبز رنگ،با چشمان وق زده!و دم کج و  اندکی عشوه!!منو نگاه میکرد....خوب،مطمئنا،یه هی....بلند گفتم .ولی بعد از اونجا که بابا خیلی خسته بود و خوابیده بود خیلی حرکت ضایعی بود که بیدارش کنم!

فقط خوبیش به این بود که عین مجسمه خشکش زده بود رو دیوار و حرکت الکی نمیکرد!خلاصه...اون شب رو من با مارمولک رویاهام به صبح رسوندم!!

فردای اونروز برجهای دوقلو به هوا رفت!!بعد از اینکه برگشتم تبریز،دکتر پیرزه که همگروهمون بود به رزیدنت میگفت:بعضی ها ۵ روز مرخصی گرفتند و گفتن میرم شمال!!همون روز فاجعه ۱۱ سپتامبر اتفاق افتاد و گفتند تقصیر عمو لادن بوده!!الله اعلم......!!

رهرو آن نیست که گهی تند و گهی خسته رود...

دقت کردین،آدم با دو دسته از افراد موقع کار و حرف زدن ،راحته و تکلیفش معلومه.یکی،اونهایی که کاملا به موضوع اشراف دارند و دیگری کسانی که اصلا به موضوع واقف نیستند.

سخت ترین جای کار وقتی هستش که با کسی طرف باشی که کم میدونه ولی معتقده که کاملا محیط بر موضوعه!

مثال معروفش تو شغل ما،بیمارها و همراهان بیماری هستند که اکثر اطلاعاتشون رو از اخبارهای پراکنده و ناقص اخبار علمی فرهنگی تلویزیون کسب میکنند و سر بزنگاه دانسته هاشون رو ،رو اعصاب ما تراوش میکنند!!

به شخصا،معتقدم هر چی سنم بالاتر میره،هر چی بیشتر میبینم،هر چی بیشتر میخونم و میشنوم،میفهمم که چقدر کم میدونم...و گاهی مو به تنم راست میشه از اینکه چند سال پیش فلان عقیده رو داشتم و چقدر هم بر درست بودن نظرم تاکید داشتم و گاهی با دیگران بر سر متقاعد کردنشون مبنی بر درست بودن نظرم بحث کردم!!ولی الان که بزرگتر شدم،از اون بادی که تو کله ام بوده کمتر شده،فهمیدم که مثلا فلان نظرم اصلا هم درست نبوده!!!

یه بار تو یه مجلسی مهمون بودیم.همه هم تحصیل کرده و شیک و پیک و...حرف از مولوی و اشعارش شد.یه اقای مهندسی که کلی دنیا دیده و مقیم اروپا بود ،یهو رشته سخن بدست گرفت و شروع کرد به ارائه نظر راجع به شمس و مولانا.جدی هم داشت حرف میزد.به شخصا چون در مورد مولانا به جز کتاب کیمیا خاتون چیزی نخونده بودم،نمیتونستم زیاد نظری داشته باشم.

یه آقای مسن و چاق،حدود ۷۸ ساله،که به علت دیابت مزمنی که داشت کم بینا شده بود،اروم گوشه مجلس نشسته بود.آقای مهندس حرف زد و زد تا اینکه یهو به یه سری اشعار رسید .در اینجا مرد مسن ،لب به سخن باز کرد...چندین بیت از اون مثنوی رو یک ضرب خوند و در ادامه با یک سری دلایل مستند کل یاوه سرایی هایی مهندس رو باطل کرد.بعد ما فهمیدیم که ایشون یکی از آرشیتکتهای قدیمی تو آمریکا هستش که ضمنا سالهاست در رابطه  بامولاناشناسی تحقیق و تفحص میکنه و مقاله هم داره....

در اینکه آزادی بیان باید وجود داشته باشه شکی نیست.در اینکه افراد هر نسلی میتونند از نظرات هم استفاده ببرند هم اصلا بحثی نیست.ولی بحثی که بخواد منجر به نتیجه ماندگار بشه،نیاز به دانش و تجربه داره.حتی گاهی استفاده از تجربه های دیگران هم راه به جایی نمیبره و تا شخص خودش امتحان نکنه ،متوجه صحت گفتار شخص ناصح نمیشه...

اگه قرار باشه فرهنگ نادرستی از بین بره و توسط یه تفکر نوین و صحیح جایگزین بشه ،یک شبه نمیشه!درست مثل یک انقلاب.انقلاب هیچ وقت یک شبه و با ۴ تا شعار و راهپیمایی و حتی کشته و زندانی شدن تعدادی به ثمر نمیرسه.اگر روزی انقلابی،جایی رخ میده،جرقه اون سالها پیش زده شده.و در این راه افراد بسیاری از مال و جان گذشته اند..

با زور و پرخاشگری و تعمیم دادن یک سری صفات به یک قشر یا افراد نمیشه فرهنگ سازی کرد.تابو شکستن اصلا کار سختی نیست.به راحتی میشه هر چیزی رو به زبون آورد.ولی این روش معمولا با عکس العمل شدید مخاطب روبرو میشه.برای رخنه در ذهن و قلب آدمها ،باید نرمی و انعطاف پذیری داشت.این نرمی لزوما به معنی سواری دادن به دیگران نیست.میشه موقع مخالفت با دیگران با زیرکی،خنده،نرمی از موضع خود دفاع کرد.کار سختیه...ولی میشه.اگر هم امکان پذیر نیست،تصمیم به سکوت بهتره.

تند گویی وتند رفتن مخصوصا در حضور جمع،مثل طوفانی میمونه که اولش کلی گرد و خاک میکنه و توجه آدمها رو جلب میکنه ولی بعد از فرو نشستن و دیده شدن آثار مخربش ،دوری و کراهت رو برمی انگیزه..

نمیگم خودم تمام این نکات رو رعایت میکنم،نمیگم خودم حالیم میشه،ولی دیدم،شنیدم و خوندم از احوال کسانی که طبع بلندی دارند.سعه صدر دارند و تحمل بسیار...

رهرو آن نیست که گهی تند و گهی خسته رود

رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود

*امید که این پست فصل الخطابی بوده باشه بر نظرات و بحثهایی که تو پستهای قبلیم رخ داد.ولی در هر صورت،نظر هرکس که اینجا رو میخونه،متینه و منت دار هر کسی که وقت میذاره برای خوندن نوشته هام هستم.

ترجمه و اقتباس:ذبیح الله منصوری

به ذبیح الله منصوری حسودیم میشه!!!

از بچگی ترجمه و به قول خودش ترجمه و اقتباس هاش رو میشناختم.البته وقتی فکر میکنم اون زمان این اندازه هم تنوع کتاب نبود.ولی به هر حال خیلی از کتابهاشو خوندم.به قول خودم و خیلی های دیگه بعضی جاها واقعا نوشته هاش ادمو کلافه میکنه.از پاورقیهای طولانی که دو برابر خود ورق بود بگیر تا تکرار مکررات...ولی بعدها که یادم میفته میبینم بیشتر همون پاورقیها و نکات مهم کتابها یادم مونده..

مدتها پیش کتاب"محمد،پیغمبری که از نو باید شناخت"رو میخوندم.تا اونجا که یادمه تعداد تیراندازهایی که تو جنگ احد مامور میشن بر فراز کوه بایستند رو نوشته بود.و در مورد اون تعداد نصف صفحه توضیح و ادامه اش روتو پاورقی نوشته بود.یادمه،یهو کلافه شدم!با خودم میگفتم حالا ۱۰ تا این ور اونور چه فرقی داره ،داستان رو تعریف کن بینیم!!فرداش که داشتم ادامه کتاب رو میخوندم،یهو خیلی از حرف دیروزم شرمنده شدم.چون وقتی یادم افتاد که جناب منصوری نوشته بود،راجع به این تعداد اختلاف نظر هست و اسم چند تا کتاب و مورخ رو برده بود که اینا اینطوری نوشتند و اونطوری...یهو فکر کردم چقدر یه آدم میتونه پشتکار داشته باشه و به حقوق خواننده احترام بذاره.

زمانی که اکثر کتابها رو ترجمه کرده بود،اینترتی نبود.امکاناتی نبود...شاید باید چند تا کتاب رو به دوست و آشنا سفارش میداد تا از فرانسه واسش بیارن!!تا اون بتونه بعد از مدتها یه صفحه فلان کتاب رو بنویسه.

البته،چون ایشون همیشه رو جلد و اسم خودشون مینوشتند ترجمه و اقتباس ،پس دلیل میشه که  کارشون تنها خط به خط ترجمه کتاب نبوده.ولی هر چی بوده،اگه داستان سرایی  بوده،اگه تقلب بوده،اون هم فکر میخواد،قدرت میخواد.پشتکار میخواد.

من جمله افرادی که همیشه دوست داشتم اگه زنده بود میدیدمش و ساعتها باهاش حرف میزدم ذبیح الله منصوری بود.همیشه همین چهار تا اطلاعات ناقصی رو که راجع به تاریخ دارم،مدیون مرحوم ذبیح الله هستم.

روحش شاد

دکتر بابک...!یادت کردم.

4 سالی میشد که میشناختمش.کاردان مامایی بود.و تو درمانگاه به عنوان نرس کار میکرد.از من بزرگتر بود.دختر خوب و زحمتکشی بود.خا نواده اش شهرستان بودند.ولی خودش تبریز کار میکردو به هر بدبختی بود هزینه اش رو درمیاورد.یه روز صبح بهم گفت:یه خواستگار دارم.یه بار بیشتر باهاش حرف نزدم.امروز زنگ زده که بیا ساعت 6 با هم بریم کوه!موندم برم یا نه...

خیلی تعجب کردم.گفتم وسط هفته،تو این سرمای آخر آذر ماه،تو تاریکی ساعت 6 عصر میخوایی برین کوه ؟!!

گفت:اخه میگه من عاشق کوه و کوهنوردی هستم. و کسی که باهام ازدواج میکنه باید همراه من باشه..

گفتم:تو کوهنوردی دوست داری؟گفت:نمیدونم!نه زیاد...ولی دلم میخواد باهاش حرف بزنم اخه..

گفتم:حالا یه امروز رو ،رو زمین حرف بزنین،ببینین به چه نتایجی میرسین.بعد یه روز صبح جمعه برین کوه !

با عقلش جور دراومد.....خلاصه،تقریبا بعد از 6 ماه زنگ زد بهم و واسه عروسی دعوتم کرد.

پریشب ،چند دقیقه مونده به افطار ،دیدم داره زنگ میزنه.گوشی رو برداشتم و باهاش سلام و علیک و ....بدجور استرس داشت.میگفت حواسم سر جاش نیست!گفتم:چی شده؟گفت:شما یه دکتر آشنا تو روسیه یا اوکراین  دارین؟

بلافاصله اومدم بگم:آره بابا...دکتر بابک.کلی رفیقیم..که یهو پرسیدم دکتر چی؟

گفت:سرمازدگی!!!!

داشتم فکر میکردم که یعنی الان اینا یه مریض حالا کجای روسیه دارن که یخ زده و از اونجا به تبریز و اینا ..دارن دنبال دکتر میگردن.خوب این که میمیره!!

گفتم:مریض کجاست؟گفت :تبریز!!

دیگه حسابی کلافه  شده بودم.گفتم:خانم جعفر پور تورخدا درست تعریف کن ببینم چی شده؟

گفت:شوهرم...بند آخر همه انگشتهاش ،به جز انگشتای شستش،دچار سرمازدگی شده...به عبارتی گانگرن شده دیگه(یعنی سیاه شده).

همش داشتم فکر میکردم که اخه اینکه راننده  پخش محصولات یه کارخونه بود.آخه کجا دچار این حادثه شده؟

گفت:هیمالیا.....

آه از نهادم براومد.و یاد اون عشق به کوهنوردیش افتادم.....

میگفت:تو تبریز جراح و اورتوپد نمونده که نبرده باشیم.همشون میگن الان دیگه نمیشه کاری کرد. دارو دادن ولی احتمال میدن که نواحی گانگرن به زودی میفته...ولی یه نفر میگفت که چون تو روسیه خیلی ها دچار سرمازدگی میشن،ببرین اونجا.داروهای خاص دارن.

قرار شد فرداش برن بیمارستان تا فرزاد ببینه ،و به یکی از دکترای بیهوشی نشون بده تا ببینند سمپاتکتومی واسش فایده ای داره یا نه.

رفتند و فرزاد میگفت:کاملا سیاه و گانگرن بوده انگشتاش...مثل این جسدای مومیایی.تقریبا نمیشده کاری کردولی خود پسره اصرار داشت که اگه برم خارج درست میشه؟

ظهر زنش بهم زنگ زد.خیلی ناراحت و داغون...میگفت:نمیدونم بچه 40 روزه منو کی داره بزرگ میکنه.اصلا حواس ندارم.از افسردگی بعد از زایمان خلاص نشده بودم.

پارسال هم رفته بودند هیمالیا از طریق قرقیزستان.امسال قرار شده بوده 3 تا هیئت برن از طریق تاجیکستان.وقتی شوهرم میره ،میبینه فقط یه هیئت اومده که از همه حرفه ای ترش این بوده و باید مربی میشده.میرن کوه...هوا خراب و طوفانی میشه.هلیکوپتر نمیتونه بیاد بالا واسه نجاتشون...4 روز میمونند تو کوه.گویا یکی از خانومها دستکشهاش نازک بوده..شوهرم دستکشهاشو میده به اون...بعد که میان،تاجیکستان و دوشنبه،گویا اصلا امکانات نداشته...خلاصه گلدن تایم از دست میره و الان هم اینجوری...

ناراحت شدم.هم از حس فداکاری یک مربی و هم از بی تدبیری مسوولین..و حرص خوردم که اگه با یک گروه ناشی مونده چرا قبول کرده بره....

گریه میکرد.فقط میتونستم دلداری بدم و همش بهش میگفتم فقط برین خداتونو شکر کنین که انگشتهای شستش سالمه.یاد دوستم شبنم افتادم که دستشو تو بچگی فرو برده  تو چرخ گوشت. و 4 تا انگشت دست راست از بیخ رفته بود.ولی همیشه از اینکه شستش سالم بود راضی بود و خیلی هم زبر و زرنگ بود و کاملا تونسته بود با شرایط دستش کنار بیاد و استفاده کنه.

خیلی بهش گفتم دیدی چقدر افراد تو جنگ ،تو تصادف یک اندامشون کلا باید امپوته بشه؟باز جای شکر داره.همین که خوش با پای خودش برگشته.اگه تو اون ارتفاع،تو اون سرزمین برف و یخ گم میشد چی؟....

بهش گفتم که مسوولیتش بعد از این خیلی سخت و بیشتر میشه ..اون باید تکیه گاه  روحی شوهر و دخترش باشه.بهش گفتم که با گریه و زاری نمیشه.باید خودتو جمع و جور کنی و به زندگی برگردی.

این حرفها رو میزدم و میدونستم چقدر سخته...میدونستم تا جای کسی نباشم نمیتونم موقعیتش رو درک کنم.ولی جز این کاری از من برنمی اومد.به این فکر میکردم که عشق به کوه...عشق به دریا...این طنازهای دلفریب طبیعت،عشق چند نفر رو ازشون گرفته....

گاهی طبیعت،فداکاریهای انسان رو به تلخی جواب میده.گاهی میزبان خوبی نیست...

 

 

حالا این یکی رو بخون!!

یه خانوم حدود ۴۰ سال اومده تو اتاق.با اضطراب داره مشکلشو میگه.خلاصه اینکه خونریزی داره و جند بار هم به همین علت به پزشک و ماما مراجعه کرده.بهم میگه اگه آمپول ویتامین کا بزنم خونریزیم امشب بند میاد؟

گفتم:نه ،بلافاصله که قطع نمیشه.یکم طول میکشه،تازه ممکنه بعدش لکه بینی داشته باشی.

میگه:خوب آمپول دیگه ای نداریم که خونریزیم امشب قطع بشه؟

میگم:چرا،داروهای دیگه هم داریم.ولی اونها هم همین لحظه خونریزی رو بند نمیارن که..

میگه:اه...یه کاری بکن خانوم دکتر دیگه تا فردا خونریزیم بند بیاد!

میگم:شیر فلکه آب نیست که ببندمش خانوم!!...حالا واسه فردا نذر کردی که روزه بگیری یا سفر زیارتی داری میری؟

یکم با تعجب نگام کرد....بعد سرشو انداخت پایین...گوشه لبش همچین یخورده کش اومد...و گفت:

نه،از خدا که پنهون نیست،از شما چه پنهون!!!نیست،این یکی دو روز تعطیله...این مردا هم میشینن تو خونه!!بیکارم که میشن،...خوب میفتن به جون ما خانومها!!!

حالا که علتشو گفتم ،یه کار کن امشب خونریزیش بند بیاد!!!

 

سنین پایی وی ساخلاروخ!!

جراح زنان داره به بیمار و البته به شوهرش که جهت همراهی اومده،توضیح میده که خلاصه بعد از بررسیهای فراوان،به این نتیجه رسیدیم که باید هیسترکتومی انجام بدیم.

میپرسن:هیسترکتومی یعنی چه؟!

 جراح میگه:یعنی اینکه باید رحم خانوم رو دربیاریم.

شوهره با اضطراب میگه:اا...پس من چی دکتر؟!!

جراح میگه:نگران نباش! سهم تورو نگه میداریم!!!!!

*جهت تنویر افکار عمومی،مطلب کاملا وقعی است.

*جهت تنویر افکار دوستان!معنی عنوان پست،همون پاسخ جراح به همراه بیماره، به زبان اصلی!!

*جهت اینکه نیاین بگین،کدوم زبان اصلی؟همین الان بگم،ترکی!!!

شهرو چراغون کنید!!

خوب..قصه از اینجا شروع میشه که مدتهای مدیدیه،مامان من دستی در امر خیر داره!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

در این مدت هم توفیق داشته تا قناریهای عشق رو به هم برسونه!حال میکنم،که بین شهری هم فعالیت میکنه!اینکه واسه دختری که متولد تهرانه و پسری که متولد رشته و این دو تا سالهاست دارن تو تهران زندگی میکنن،پا پیش بذاره و چه جوری شماره اینو به دخترعموی مامان اون بده و عمه اون زنگ بزنه و...خلاصه بعد از ۲ سال عروسی راه بیفته!!!و اینکه بماند چطوری از تبریز واسه دختر تهرونی یا اصفهانی خواستگار میفرسته...!!

این وسط من هم گاهی قاطی موضوع میشم و واسه دوستهای فرزاد ،مورد شکار میکنم!ولی تا بحال نشده که به جایی برسه و همون طور اون پسرا ترشیدند!!

حالا اگه حوصله کردم از ماجراهایی که اتفاق افتاده براتون مینویسم..تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

و اما،یکی از دوستای مامانم،دو تا پسر داره.یکی ۲ سال از من بزرگتر و دیگری ۲ سال از من کوچکتر!

یک سال بعد از ازدواج من،مامان دوستم افتاد تو خط زن دادن پسر بزرگش.و هی به مامان و من میگفت دختر نشون بدین.می گفت،پسرم ۳ تا شرط گذاشته و مهمتر از همه اینه که میخواد دختره حتما سفید سفید باشه و رنگ چشمهاشم آبی یا سبز باشه!و تاکید بسیار شدیدی رو این موضوع داره..شرط دومش اینه که تحصیل کرده باشه ولی نخواد کار بکنه!!! میگه من دوست ندارم خانومم کار کنه..و شرط سوم اینکه خونه دختره از چهار راه آبرسانی به پایین نباشه!!!!!!(یعنی از فلان محله اونورتر نباشه!!)

در ادامه مامان پسره گفت:والا منم سر درنمیارم از این شرایط عجیب غریب پسرم!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدهر چی هم باهاش حرف میزنم ،سر حرف خودشه!

خلاصه،من که کلا از این رفقای سفید چشم ابی یا سبز نداشتم و بخصوص همشون میخواستن کارکنن و شرط سوم هم که اونقدر ضایع بود که کلا بی خیال شدم!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

یه ۲ سالی گذشت تا اینکه یه روز در خونه رو زدند و کارت عروسی آقای مهندس بدستمون رسید!!

روز عروسی هم فرا رسید و رفتیم تالار.وقتی که عروس و داماد وارد شدند و مشغول خوشامد گویی به مهمانها شدند...تمام انرژیمو جمع کردم تو چشمام و زل زدم به چهره عروس تا رنگ چشمهای عروس رو ببینم...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

به به!یک عروس سفید و قد بلند و یک جفت چشم درشت قهوه ای!!!!!!!

شما نمیدونین تاکید پسره رو رنگ چشم در حد این بود که مقامات ایران تاکید بر راه اندازی نیروگاه اتمی داشتند!!!

خوب...یه کم که گذشت از یکی از آشناها پرسیدم،عروس چکاره است؟گفت:مهندس کامپیوتره.الانم تو یه شرکت کار میکنه.گفتم:خوب بعد از ازدواج که نمیره سر کار دیگه..گفت:چرا اتفاقا تازگیها  غیر از کار تو شرکت ،تو یه هنرستان هم میخواد بره تدریس کنه!!!!!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

شمارش تعداد شاخهای رو سرمو به شما وا میگذارم!!خلاصه شب بعد از شام،جهت ادامه بزم و پایکوبی دعوت شدیم که بریم خونه پدر عروس..وقتی مامان داماد داشت ادرسو میداد،از حالت چهره من خنده اش گرفته بود!!...محل خونه پدر عروس تو یکی از محلات قدیمی و مرکزی تبریز بود!!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خوب یکی نیست بگه پسر مرض داری شرط و شروط مسخره میذاری که بعدا بشی مضحکه!!!

الان،۲ سالی میشه دارن واسه پسر کوچیکه دنبال زن میگردند!این یکی فقط میگه دختر با تحصیلات بالا میخوام!خدا بخیر کنه!احتمالا عروس،با مدرک سیکل از آب درمیاد...

حالا این در جستجو ی عروس بودن بدانجا رسیده که مثلا وقتی میریم استخر،مامان پسره هم که باهامون میاد یهو من و مامانو صدا میکنه که بیایین ببینین این  دختره چطوریه؟!!و من هم مثلا توی سونای بخار!و یا طی عملیات زیر آبی تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد،یه بررسی اجمالی به عمل میارم!!و مثلا تشویق میکنیم که خوبه،برو شماره بگیر!!!!

جالب اینجاست که تازگیها مامان، هر دختری رو میپسنده،کاشف به عمل میاد طرف مثلا ۷ ساله عروس شده و بچه هم داره!!!ولی خوب تقصیر نداره،بس که ملت به تیپ و هیکلشون میرسن...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

دیروز مامان زنگ زده که شماره چند تا دختر پیدا کن!!!یکی دیگه از دوستاش یه پسر خوش تیپ دکتر داره که فکر کنم ۳۵ ساله باشه.اونا هم چند سال در تعقیب عروس هستند!!و حالا دیروز به مامان زنگ زده که پسرم میخواد با دوستش بره مسکو!میخوام قبل رفتنش دستشو بند کنم!

گفتم:یعنی کلا واسه تحصیل یا زندگی میخواد بره روسیه؟مامان گفت:نه.واسه مسافرت ۱۰ روزه!!!!!گفتم:آهان لابد میترسه ایدز بگیره!!مامان میگه:عوض این حرفا خوب دوروبرتو نگاه کن....تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!!!

                                                                              ستاد پیوند قلبهای دور از هم!!

سعدیا!

بیا بیا که مرا باتو ماجرایی هست                                بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست

روا بود که چنین بیحساب دل ببری؟                             مکن،که مظلمه خلق را جزایی هست

توانگران را عیبی نباشد ار وقتی                                  نظر کنند که درکوی ما گدایی هست

بکام دشمن و بیگانه رفت چندین روز                           ز دوستان نشنیدم که اشنایی هست

کسی نماند که بر درد من نبخشاید                             کسی نگفت که بیرون ازین دوایی هست

هزار نوبت اگرخاطرم بشورانی                                    ازینطرف که منم همچنان صفایی هست

بدود آتش ماخولیا دماغ بسوخت                                 هنوز جهل مصور که کیمیایی هست

بکام دل نرسیدیم و جان بحلق رسید                           وگر بکام رسد همچنان رجایی هست

بجان دوست که در اعتقاد سعدی نیست                     که در جهان بجز از کوی دوست جایی هست

 

*به عمرم اومدم یه تفال به سعدی بزنم،این غزل اومد.به سه سوت توسط شیخ مصلح الدین شناسایی شدم!!!!

آنجلینای من.

سعی میکنم خودمو هر چه زودتر به محلی که باید،برسونم.ولی این ترافیک لعنتی،این قدم انسانی،این رقص آروم ماشینها تو لاینها...اجازه فکر کردن به اینکه میتونم امید به زود رسیدن داشته باشم رو ازم میگیره...وقتی کاری ازدستم برنمیاد،بهتره بهش فکر نکنم.

نگاهی به راننده های دوروبر میندازم.احتمالا اونها هم همین حس منو، در درجات بیشتر یا کمتر دارند.این فکر،کمی ارومت میکنه...همون طور که وقتی ساعت ۷:۳۰ بعد از ظهر میشه،و یادم میفته که هنوز قریب یک ساعت تا افطار باقیه ولی همین جا تو ایران خودمون،تو مشهد ،الان مردم چای داغ رو هورت میکشند بالا،و هسته خرما رو از دهان بیرون نیاورده،زولبیا رو به دندون میکشند و پاره شدن اون طلای شفاف،موجی از طعم شیرین تو دهانشون راه میندازه...ولی تا چشیدن اون طعم تو تبریز،ساعتی باقیه!

تنها چیزی که میتونه تسلای خاطرم باشه،اینه که خدارو شکر کنم که من جزو سیل زده های کشور دوست و برادر ،پاکستان نیستم.و عوض خیره شدن به سقف اسمان و بلند کردن جفت دستهام به سوی هلیکوپتر های حاوی مواد غذایی و امید اینکه کیسه برنجی یا نونی دستم بیاد تا بتونم به سق بکشم،و اون تصویرم بشه مزین سایت یاهو ، تا دل کاربران اینترنی با دیدنم به درد بیاد ...میتونم به سفره افطار خونه خیره بشم و با تصور مالیدن کره و پنیر روی نون زنجبیلی،سپر دقایق کنم.

همین طور که دارم رادیو گوش میدم و شیشه ماشین رو پایین کشیدم تا از این هوای مطبوعی که بعد از چند وقت حاصل شده بهره مند بشم،سنگینی نگاهی رو احساس میکنم.متوجه وانتی که جلوی ماشینم هست ،میشم.انتهای اتاقک پشت وانت،دو زن چادری با پیرمردی ریش سفید نشسته اند.اونها رو دیده بودم.ولی سنگینی نگاه چشمهای اونها نبود..بچه ای که زیر چادر زن جوون مستور شده ،کم کم  از پس پرده رخ درمیکشه.. حلقه های موهای طلایی و قهوه ای رنگش،که رو پیشونیش ریخته ...چشمهای آبی یا سبز رنگش،بینی کوچک و لپهای قرمز رنگش و اون نگاه سرد و خیره اش،یادآور مجسمه های کوچک آنجل هست.تو این توقف زمان تو ترافیک،نگاهم رو ،رو فرشته کوچک میلغزونم.بعد از چد لحظه،به نظرم آنقدر دور از واقعیت میرسه که حس میکنم،بالهای کوچکش رو میبینم..حتی کم کم هاله نور دور سرشو گرفته..به اسب خیالم اونقدر بال و پر میدم که تجسم میکنم پرواز فرشته کوچک رو هم دارم میبینم...ناخودآگاه لبخندی به لب میارم در برابر اینهمه معصومیت و زیبایی...

 ولی فرشته کوچولو در پاسخ به لبخند ملیح من،با قدرت تمام زبونشو از دهان بیرون میاره !!!!!!!!!!!

چراغ سبز میشه،ترافیک روون میشه،اسب خیالم بی بال و پر میشه..میخوام سبقت بگیرم ،ولی انجلا با خنده فاتحانه به سمت زن چادرپوش رو برمیگردونه و ضایع شدنمو همچنان به یاد میاره!!!