سعی میکنم خودمو هر چه زودتر به محلی که باید،برسونم.ولی این ترافیک لعنتی،این قدم انسانی،این رقص آروم ماشینها تو لاینها...اجازه فکر کردن به اینکه میتونم امید به زود رسیدن داشته باشم رو ازم میگیره...وقتی کاری ازدستم برنمیاد،بهتره بهش فکر نکنم.

نگاهی به راننده های دوروبر میندازم.احتمالا اونها هم همین حس منو، در درجات بیشتر یا کمتر دارند.این فکر،کمی ارومت میکنه...همون طور که وقتی ساعت ۷:۳۰ بعد از ظهر میشه،و یادم میفته که هنوز قریب یک ساعت تا افطار باقیه ولی همین جا تو ایران خودمون،تو مشهد ،الان مردم چای داغ رو هورت میکشند بالا،و هسته خرما رو از دهان بیرون نیاورده،زولبیا رو به دندون میکشند و پاره شدن اون طلای شفاف،موجی از طعم شیرین تو دهانشون راه میندازه...ولی تا چشیدن اون طعم تو تبریز،ساعتی باقیه!

تنها چیزی که میتونه تسلای خاطرم باشه،اینه که خدارو شکر کنم که من جزو سیل زده های کشور دوست و برادر ،پاکستان نیستم.و عوض خیره شدن به سقف اسمان و بلند کردن جفت دستهام به سوی هلیکوپتر های حاوی مواد غذایی و امید اینکه کیسه برنجی یا نونی دستم بیاد تا بتونم به سق بکشم،و اون تصویرم بشه مزین سایت یاهو ، تا دل کاربران اینترنی با دیدنم به درد بیاد ...میتونم به سفره افطار خونه خیره بشم و با تصور مالیدن کره و پنیر روی نون زنجبیلی،سپر دقایق کنم.

همین طور که دارم رادیو گوش میدم و شیشه ماشین رو پایین کشیدم تا از این هوای مطبوعی که بعد از چند وقت حاصل شده بهره مند بشم،سنگینی نگاهی رو احساس میکنم.متوجه وانتی که جلوی ماشینم هست ،میشم.انتهای اتاقک پشت وانت،دو زن چادری با پیرمردی ریش سفید نشسته اند.اونها رو دیده بودم.ولی سنگینی نگاه چشمهای اونها نبود..بچه ای که زیر چادر زن جوون مستور شده ،کم کم  از پس پرده رخ درمیکشه.. حلقه های موهای طلایی و قهوه ای رنگش،که رو پیشونیش ریخته ...چشمهای آبی یا سبز رنگش،بینی کوچک و لپهای قرمز رنگش و اون نگاه سرد و خیره اش،یادآور مجسمه های کوچک آنجل هست.تو این توقف زمان تو ترافیک،نگاهم رو ،رو فرشته کوچک میلغزونم.بعد از چد لحظه،به نظرم آنقدر دور از واقعیت میرسه که حس میکنم،بالهای کوچکش رو میبینم..حتی کم کم هاله نور دور سرشو گرفته..به اسب خیالم اونقدر بال و پر میدم که تجسم میکنم پرواز فرشته کوچک رو هم دارم میبینم...ناخودآگاه لبخندی به لب میارم در برابر اینهمه معصومیت و زیبایی...

 ولی فرشته کوچولو در پاسخ به لبخند ملیح من،با قدرت تمام زبونشو از دهان بیرون میاره !!!!!!!!!!!

چراغ سبز میشه،ترافیک روون میشه،اسب خیالم بی بال و پر میشه..میخوام سبقت بگیرم ،ولی انجلا با خنده فاتحانه به سمت زن چادرپوش رو برمیگردونه و ضایع شدنمو همچنان به یاد میاره!!!