شهرو چراغون کنید!!
در این مدت هم توفیق داشته تا قناریهای عشق رو به هم برسونه!حال میکنم،که بین شهری هم فعالیت میکنه!اینکه واسه دختری که متولد تهرانه و پسری که متولد رشته و این دو تا سالهاست دارن تو تهران زندگی میکنن،پا پیش بذاره و چه جوری شماره اینو به دخترعموی مامان اون بده و عمه اون زنگ بزنه و...خلاصه بعد از ۲ سال عروسی راه بیفته!!!و اینکه بماند چطوری از تبریز واسه دختر تهرونی یا اصفهانی خواستگار میفرسته...!!
این وسط من هم گاهی قاطی موضوع میشم و واسه دوستهای فرزاد ،مورد شکار میکنم!ولی تا بحال نشده که به جایی برسه و همون طور اون پسرا ترشیدند!!
حالا اگه حوصله کردم از ماجراهایی که اتفاق افتاده براتون مینویسم..![]()
و اما،یکی از دوستای مامانم،دو تا پسر داره.یکی ۲ سال از من بزرگتر و دیگری ۲ سال از من کوچکتر!
یک سال بعد از ازدواج من،مامان دوستم افتاد تو خط زن دادن پسر بزرگش.و هی به مامان و من میگفت دختر نشون بدین.می گفت،پسرم ۳ تا شرط گذاشته و مهمتر از همه اینه که میخواد دختره حتما سفید سفید باشه و رنگ چشمهاشم آبی یا سبز باشه!و تاکید بسیار شدیدی رو این موضوع داره..شرط دومش اینه که تحصیل کرده باشه ولی نخواد کار بکنه!!! میگه من دوست ندارم خانومم کار کنه..و شرط سوم اینکه خونه دختره از چهار راه آبرسانی به پایین نباشه!!!!!!(یعنی از فلان محله اونورتر نباشه!!)
در ادامه مامان پسره گفت:والا منم سر درنمیارم از این شرایط عجیب غریب پسرم!
هر چی هم باهاش حرف میزنم ،سر حرف خودشه!
خلاصه،من که کلا از این رفقای سفید چشم ابی یا سبز نداشتم و بخصوص همشون میخواستن کارکنن و شرط سوم هم که اونقدر ضایع بود که کلا بی خیال شدم!!![]()
یه ۲ سالی گذشت تا اینکه یه روز در خونه رو زدند و کارت عروسی آقای مهندس بدستمون رسید!!
روز عروسی هم فرا رسید و رفتیم تالار.وقتی که عروس و داماد وارد شدند و مشغول خوشامد گویی به مهمانها شدند...تمام انرژیمو جمع کردم تو چشمام و زل زدم به چهره عروس تا رنگ چشمهای عروس رو ببینم...![]()
به به!یک عروس سفید و قد بلند و یک جفت چشم درشت قهوه ای!!!!!!!
شما نمیدونین تاکید پسره رو رنگ چشم در حد این بود که مقامات ایران تاکید بر راه اندازی نیروگاه اتمی داشتند!!!
خوب...یه کم که گذشت از یکی از آشناها پرسیدم،عروس چکاره است؟گفت:مهندس کامپیوتره.الانم تو یه شرکت کار میکنه.گفتم:خوب بعد از ازدواج که نمیره سر کار دیگه..گفت:چرا اتفاقا تازگیها غیر از کار تو شرکت ،تو یه هنرستان هم میخواد بره تدریس کنه!!!!!!![]()
شمارش تعداد شاخهای رو سرمو به شما وا میگذارم!!خلاصه شب بعد از شام،جهت ادامه بزم و پایکوبی دعوت شدیم که بریم خونه پدر عروس..وقتی مامان داماد داشت ادرسو میداد،از حالت چهره من خنده اش گرفته بود!!...محل خونه پدر عروس تو یکی از محلات قدیمی و مرکزی تبریز بود!!!![]()
خوب یکی نیست بگه پسر مرض داری شرط و شروط مسخره میذاری که بعدا بشی مضحکه!!!
الان،۲ سالی میشه دارن واسه پسر کوچیکه دنبال زن میگردند!این یکی فقط میگه دختر با تحصیلات بالا میخوام!خدا بخیر کنه!احتمالا عروس،با مدرک سیکل از آب درمیاد...
حالا این در جستجو ی عروس بودن بدانجا رسیده که مثلا وقتی میریم استخر،مامان پسره هم که باهامون میاد یهو من و مامانو صدا میکنه که بیایین ببینین این دختره چطوریه؟!!و من هم مثلا توی سونای بخار!و یا طی عملیات زیر آبی
،یه بررسی اجمالی به عمل میارم!!و مثلا تشویق میکنیم که خوبه،برو شماره بگیر!!!!
جالب اینجاست که تازگیها مامان، هر دختری رو میپسنده،کاشف به عمل میاد طرف مثلا ۷ ساله عروس شده و بچه هم داره!!!ولی خوب تقصیر نداره،بس که ملت به تیپ و هیکلشون میرسن...
دیروز مامان زنگ زده که شماره چند تا دختر پیدا کن!!!یکی دیگه از دوستاش یه پسر خوش تیپ دکتر داره که فکر کنم ۳۵ ساله باشه.اونا هم چند سال در تعقیب عروس هستند!!و حالا دیروز به مامان زنگ زده که پسرم میخواد با دوستش بره مسکو!میخوام قبل رفتنش دستشو بند کنم!
گفتم:یعنی کلا واسه تحصیل یا زندگی میخواد بره روسیه؟مامان گفت:نه.واسه مسافرت ۱۰ روزه!!!!!گفتم:آهان لابد میترسه ایدز بگیره!!مامان میگه:عوض این حرفا خوب دوروبرتو نگاه کن....![]()
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!!!
ستاد پیوند قلبهای دور از هم!!