دو روز قبل از این که حادثه ۱۱ سپتامبر اتفاق بیفته،به لطایف الحیلی از بخش داخلی مرخصی گرفته بودم و با خانواده رفتم شمال،ویلای یکی از دوستان تو ایزد شهر.یادمه شب قبل ۱۱ سپتامبر،تنها تو یکی از اتاق خوابها رو تخت بزرگ دو نفره خوابیده بودم.و نور آباژور قرمز رنگ کلی رمانس به فضا افزوده بود!!!به سایه گلهای خرزهره ای که کنار پنجره آویزون بود نگاه میکردم...بوی شن خیس خورده..صدای موج دریا...آه چه صحنه رمانتیکی...داتم فکر میکردم که اخه خدایا،انصافه تو چنین جایی یالغوز باشی!!آه...ای پرنس سوار بر اسب سفید من کجایی؟چرا رخ نمی نمایی؟!!!

به هرحال با خودم گفتم،حادثه خبر نمیکند!شاید شوالیه من ،همین طرفها باشه!!پس بهتره حواسمو جمع کنم و گوشهامو تیز.چند لحظه گذشت و یهو یه خش خشی اومد!!خدایا،خدایا...یعنی من اینقدر مستجاب الدعوه بودم؟

یکم خیز برداشتم تا اون شاهزاده رعنا رو ببینم...دیدم که صدا از طرف پنجره نیست.از پشت سرمه!

آروم سرمو برگردوندم(آیکون تصویر آهسته هنرپیشه فیلم رو درنظر بگیرین که موهاش تو صورتش میریزه و پلکهاش رو اروم باز و بسته میکنه و با تعجب و معصومیت!برمیگرده به پشتش نگاه کنه تا تام کروز رو ببینه!!!)

یک فروند، یک فقره، یک راس،....مارمولک!!!سبز رنگ،با چشمان وق زده!و دم کج و  اندکی عشوه!!منو نگاه میکرد....خوب،مطمئنا،یه هی....بلند گفتم .ولی بعد از اونجا که بابا خیلی خسته بود و خوابیده بود خیلی حرکت ضایعی بود که بیدارش کنم!

فقط خوبیش به این بود که عین مجسمه خشکش زده بود رو دیوار و حرکت الکی نمیکرد!خلاصه...اون شب رو من با مارمولک رویاهام به صبح رسوندم!!

فردای اونروز برجهای دوقلو به هوا رفت!!بعد از اینکه برگشتم تبریز،دکتر پیرزه که همگروهمون بود به رزیدنت میگفت:بعضی ها ۵ روز مرخصی گرفتند و گفتن میرم شمال!!همون روز فاجعه ۱۱ سپتامبر اتفاق افتاد و گفتند تقصیر عمو لادن بوده!!الله اعلم......!!