شاید این دومین باریه که تو عمرم لرزیدن زانوهامو احساس میکنم.به قول حضرت موسی:رب اشرح لی صدری و یسرلی امری.خدایا،دردی رو که طاقتش رو نخواهم داشت بهم نده...

بعد نوشت:راستش،خیلی روز سختی بود.به عبارتی دقایق سخت.ولی ترس و درد و.....باعث شد،حتی الان که نسبتا خوبم،همینطوری اشک میریزم.الان خوبم.آنقدر اضطرابمو بروز ندادم که الان یهو همش فوران کرده تو اشکهام..قهرمان بازی سخته.اینکه نذاری دیگران بفهمن اضطراب داری سخته....با هر کس حرف میزنم گریه میکنم.عین بچه های لوس....دست خودم نست.ولی،خدایا،خیلی مایه گذاشتی.خودم فهمیدم که نذاشتی بیشتر از نیم ساعت رنج و درد بکشم.باور کن فهمیدم..ممنون ازت.ممنون از شماها،دوستای خوبم.