این پست تکراری است!

به مناسبت اینکه این روزها همش مهمان پروانه ها هستم! و یا در ضیافت آیینه ها به سر میبرم!!!و در چند روز اخیر هم حال بیدار شدن واسه سحری نداشتم و در پایان روز چهارم!در حالیکه یک ساعت به افطار مونده بود،تنها فعالیتی که میتونستم انجام بدم،این بود که هر از چند گاهی پلک میزدم و ساعت رو نگاه میکردم!!

خوب ،با این اوصاف انتظار ندارین که مطلب جدید بنویسم که باعث انبساط خاطرتون بشه!همین که باعث انقباض باطنتون نشم،برین خداتونو شکر کنید!!

و به مناسبت روز پزشک،همون مطلب پارسال رو اینجا مینویسم!!چون تنها خاطره ماندگار روز پزشک واسم همینه!!!

سالها پیش (خیلی ضایع شد!)چند سال پیش،اصلا شما چیکار به تاریخش دارین!وقتی اکسترن بودم،یه شب رفتیم عروسی یکی از فامیلها(جالب اینجاست که اولین بار بود تو عمرم اون شب تمام تنم کهیر زد و اولین بار بود که سرپا خودم به خودم آمپول زدم و مشتی هیدروکسی زین و انتی هیستامین ریختم تو حلقم و از اون به بعد بود که شدم یک تزریقی حرفه ای؛مجددا ضایع شد!نکته ای بود که همینطوری خاطر نشان کردم!)خلاصه در حالت نیمه کما رفتم تا به بزم و پایکوبی ادامه بدم.

عروسی تموم شد و هفته بعدش خواهر داماد زنگ زد به مامانم که تو عروسی یکی دختر خانومتونو دیده ،پسندیده.پسره،مهندسه و الان تنها کسیه که داره تو این رشته دکترا میگیره.همه خانواده اش هم آمریکا هستن و اینم کم کم کار گرین کارتش داره جور میشه و خلاصه هرچه خوبان همه دارن،این یکجا داره!به مامان گفتم :مامی تو که میدونی من حس میکنم با پزشک جماعت بیشتر جور درمیام،پس خودت بپیچونش.مامان جان این حرفو به واسطه زدن همانا و همون شب خاله به من زنگیدن همانا.که چرا روی خانوم دکترو زدی زمینو،واسه دختر صد تا خواستگار میادو اینم یکیشو ،حالا میخوای زن پزشک بشی که تا آخر عمرت ،اطراف بمونیو(اینا رو میدونم واسطه گفته بودا)خلاصه،گفتم باشه.

خانوم دکتره یه مهمونی پاگشا واسه برادرش دادو تو اون مهمونی ما همدیگه رو دیدیم.من اصلا از ظاهرش حیضی نبردم!تقریبا هم قد خودم بود با چهره معمولی (از اونجا که من همیشه مرد چهارشونه و بلند خیلی دوست داشتم...*)و جالبه همون لحظه اول یه خط سیاه در حد 2،3میلی متر!رو پل بینی جناب مهندس بدجوری توجهمو جلب کرد.(هرچی بعدش به همه گفتم اون خطو رو بینیش دیدین ؛همه چپ چپ نیگام کردن!حالا من وسواسی هم نیستما،نمیدونم چی شد که دیدم).البته صدا و حرف زدنش خیلی درست و حسابی بود و قرار شد چند باری با هم صحبت کنیم.

 یکی دو هفته بعد بود که زنگ زد و همون اول مکالمه حرف تو حرف اومد که اونروز اول شهریوره.منم  پرسیدم:میدونین امروز چه روزیه؟

جواب داد:روز پزشک!

و سکوت کرد و گفت :خوب دیگه چه خبرا!

منم یهو ویرم گرفت و با لحن شیطنت آمیزی پرسیدم :نمیخواین تبریک بگین به من!

جواب داد:نه!!!شما حتی اینترن هم نشدین !

منو میگی شوکه شدم.پرسیدم :شوخی میکنین؟

گفت:نه،انشالله هر وقت پزشک شدین تبریک میگم!

(حالا جالبه،یکی از دانشجوهاش میگفت ،از وقتی ترم یک دکترا شده،اگه تو دانشگاه آقای مهندس صداش کنی برنمی گرده!باید بگی آقای دکتر!!)

من خیلی ناراحت شدم.نه به خاطر تبریک نگفتن.از این رو که اوایل آشنایی همه همدیگرو خر میکنن که تو خوبی ،تو ماهی!این جناب اینقدر یکدنده و خودخواه تشریف دارن که حتی مراعات ادب هم نمیکن!

مراتب به اطلاع مقامات بالارسید و مجددا واسطه اعلام کرد که زود تصمیم نگیر ،حالا اون لحظه شاید متوجه نشده و از این حرفها.

وقتی یه بار دیگه دیدمش ،آقا تو حرفاش دوباره یه خط نشون واسه همسر آینده شون کشید ،این خط کوچولوی روی بینیش،به نظرم آنقدر بزرگ شد که حس کردم نصف صورتشو یه خال سیاه پوشونده!!

در همون لحظه ازش پرسیدم:این خط رو بینیه شما چیه؟!

بدجور حالش گرفت. گفت:وقتی بچه بودم ،حین بازی ،بچه ها هلم دادن رفتم تو لوله بخاری و دماغم جر خورد.وقتی بردنم بیمارستان،پزشکایی مثل شما!!قبل از بخیه زدن یادشون رفت دوده رو از جای زخم پاک کنن اینطوری شد.حالا خیلیم مشخص نیست.گفتم:چرا،من همون برخورد اول دیدمش!

این شد که جواب رد دادم و همش با خودم فکر میکردم که اینکه انقدر نسبت به پزشک بودن طرف حساسیت  داره!چرا همش خواستگاری پزشک میره!آخرشم با یه دندانپزشک ازدواج کرد!!

خلاصه غد بودن اصلا خصلت خوبی نیست و اصلا کلاس کار هیچکسو بالا نمی بره.دل کسیو نشکونین تا حالتونو نگیرن!

در پایان روز پزشک مبارک!

 

افکار امروز!

*دلم میخواد یه وانت نیسان آبی رنگ(این آبی رنگ بودنش اهمیت خاصی داره)بخرم.تموم آینه هاشو،اعم از آینه بغل و آینه جلوی شیشه و غیره رو بکنم از جاش!و دو جفت تیر آهن ،یکیشو به سپر جلوی ماشین و دیگری رو به پشتی وصل کنم!!ببینم کدوم فلان فلان شده ای جرات نزدیک شدن و چراغ الکی دادن و بوق زدن مسخره پیدا میکنه!

ابهتی که نیسان آبی تو خیابون داره،تریلی ۱۸ چرخ هم نداره!!!

*جای شما خالی..ترشی میوه درست کردم.آلبالو،هلو،شلیل،گوجه....دیشب یکی از البالو ها رو گذاشتم تو دهنم....به به..زبونم به سقف دهنم چسبید.چشمامو بسته بودمو قورت میدادم.این آلبالو در مسیر لوله گوارش پایین میرفت....گازا گازا جدیرده!!!

*رفته بودم سوپر مارکت احمد آقا!!از عنفوان نوزادی منو میشناسه!کلی با هم چخ چخ میکنیم همیشه... پسرش چند سالی از من بزرگتر بود و تو کوچه با ما دوچرخه سواری میکرد.بعدها از طریق فکر کنم تیم تکواندو و این حرفها تونست بره سوئد و اونجا مقیم شد.احمد اقا خیلی وقتا عکسای جدید نوه اش رو نشونم میده...امروز که رفته بودم خرید و ضمنا مشغول صحبتهای اینور و اونور بودیم،براش کلی شلهای دوغ و آب و نوشابه و دلستر آوردند.حرف  از دلستر بود،منم که عشق دلستر!!پسره گفت:تو تهران بشکه های دلستر میذارن دم در و از این لیوان های آبجو هم کنارش و خلاصه لیوانی میفروشند...ما هم که شهرستانی...!!

 در اون لحظه فقط کارتون لاک لوک یادم میومد،و اون سالون و بار....بارمن،لیوانها رو پر از دلستر میکنه و از اون سر میز هلش میده این سر میز!!وای،با خودم فکر میکردم،احمد آقا باید در مغازه اشو از این درای چوبی نصفه دولنگه بکنه،که با فشار دو دست بازش کنی و با ورودت به مغازه،اون اهنگ معروف..دری ررررریم،ریم ریم ریم!!!نواخته بشه!و وقتی اومدی توی مغازه،نوک کلاهتو بدی بالا،و از گوشه چشم یه نگاه به اینور اونور بندازی و با صدای تو دماغی بگی،از همون همیشگیا...!و اونم لیوان رو پر از دلستر توت فرنگی یا لیمو بکنه و با احترام بذاره جلوت!!!

در همین احوال سیر میکردم که پسره گفت:تازه غیر از بشکه ،خط هم داره کارخونه...!!

من:جون من؟؟یعنی خط لوله دلستر از کارخونه تا مغازه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پسره زد زیر خنده و گفت :نه بابا..خط تولید!!!

مادیان!

تقریبا 3 سال پیش بود.تو درمانگاه بودم که مرد جوونی وارد شد.قد و هیکل ایشون رو در حد یک تخته قالی 3 در 4 در نظر بگیرین!وقتی نشسته بود رو صندلی احساس میکردم روبروی یه کوه نشسته ام!لحظاتی به سکوت گذشت تا اینکه پرسیدم مشکلتون چیه؟آهی بلند کشید و گفت:احساس میکنم شدیدا طپش قلب دارم و درد تو سینه ام هست..معاینه اش کردم و فشار خونشو کنترل کردم و یه نوار قلب براش درخواست کردم.تا اونجا که یادم میاد سالم بود و تنها مشکلش این بود که کمی تعداد ضربان قلبش زیاد بود.کم کم شروع کردم به مخ زنی ...

من:به نظرم مشکل جسمی خاصی ندارین.بیشتر مشکلتون عصبی به نظر میرسه..تازگیها مساله ای براتون پیش اومده؟مالی ،خانوادگی...عاطفی؟!

مرد:نه.....مشکلی نداشتم...

در ادامه دوباره آهی بلند کشید...

من:اصراری ندارم چیزی به من بگین...ولی به نطر میاد یه موردی براتون پیش اومده باشه..امیدوارم مشکلتون حل بشه .و یه دارو هم براتون نوشتم که اگه استفاده کنین طپش قلبتون کمتر میشه...

مرد:...میدونین چی شده خانوم دکتر؟

من:تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

مرد:من تو باشگاه پرورش اسب ،چند نا اسب دارم.و به صورت حرفه ای اسب سواری میکنم.یه مادیان داشتم....(خیلی دوسش میداشتم!!)خلاصه این مادیان یه کره زایید...تازگیها موقع پرش از مانع یهو مادیان پاش گیر کرد و نتونست بپره و افتاد زمین.لگنش شدیدا اسیب دید...

من:تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

مرد:باید میبردیمش کلنیک یا بیمارستان دامپزشکی.باید با جرثقیل (والا تا اونجا که یادم میاد همچین چیزی گفت)بلندش میکردیم که بذاریم پشت وانت.که یهو از اون بالا افتاد.....

من:تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

مرد:ایندفعه کلا کمر و گردنش شکست و قطع نخاع شد....

من:تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

مرد:خلاصه،خیلی حال بدی داشتم.اسبم سقط شده بود.روز دوم،که اومدم باشگاه دیدم انگار چند تا از سگهای وحشی اومدن و از کپلها و رونش گاز گرفتند و زخم و زیلی بود...دیگه طاقت نیاوردم و یه تیرخلاص زدم بهش تا دیگه بیشتر از این زجر نکشه.....تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

منم که حساس!با خودم میگفتم خوبه تو فقط احساس طپش قلب داری!!من اگه بودم دق کرده بودم!!

خلاصه جهت تلطیف اوضاع پرسیدم حالا اون کره چیکار میکنه؟قشنگ هست؟

یهو گل از گلش شکافت....و گفت:آره...قشنگه...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدروزی 14 لیتر شیر پگاه میخوره!!!!!

من:ماشالله.....!!!و بعد شروع کردم به اینکه اتفاقا دختر عموی من و شوهر و بچه هاش به صورت حرفه ای سواری میکنند .البته تو مشهد!و خلاصه صاحب فلان باشگاه مشهد ،پدرشوهرشه و کمی از این پز ها دادم!!اونم شناخت و گفت:آره ،میشناسم....پس شما هم سواری میکنین؟

من:نه والا!من دوبار سوار شتر شدم! یه بار هم به عمرم تو شمال سوار اسب شدمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد!همیشه فکر میکردم ادم رو زین میشینه ،حسابی چفت و بست میشه!ولی انگار رو هوا بودم!هر دفعه اسبه سرشو میاورد پایین،احساس میکردم الان با مغز میرم تو زمین!!همش دستمو گذاشته بودم جلو دهنم که این دوتا دندون خرگوشیم نشکنه!!!!

مرد:خانوم دکتر،اسب داریم تا اسب....زین داریم تا زین....من خودم فروشگاه لوازم سوارکاری دارم.زین 5میلیونی هم داریم!!!

من:خوب یکم روش میذارم یه ماشین میخرم!!!

خلاصه...کلا روحیه اش در اثر این گفتمان عوض شد و شدیدا دعوت کرد که جمعه ها برم باشگاه...

3 سال بعد:

دیروز تو درمانگاه بودم و شدیدا مشغول مطالعه یک کتاب(صد البته غیر درسی!)بودمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد و در قرن 18 میلادی سیر میکردم....که یهو یه سایه افتاد رو کتاب...سرمو بلند کردم ،حس کردم ژان والژان روبروم ایستاده!!یکم نگاه کردیم همدیگه رو که یکدفعه ژان والژان گفت:

چرا نیومدین سوار کاری؟

من:بله؟؟!!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

ژان:گفته بودین میاین باشگاه..

من :چی گفته بودم؟!!(تو دلم فکر میکردم که من به ریش بابام خندیده بودم که همچین چیزی گفته بودم!!)تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

من:ببخشید شما با کی کار دارین؟اشتباه نگرفتین؟

ژان:یادتون رفته؟3 سال پیش....من یه مادیان داشتم....خیلی دوسش میداشتم....اومد از مانع بپره...افتاد تو حوضک!!

من:وای....سلام...یادم اومد...خوبین؟

ژان:آره،خوبم.اومده بودم واسه تزریق یه آمپول،که از راهرو دیدمتون...یکی دوبار رفتم اون درمانگاه..گفتن از تبریز رفتین...

من:آره،تازه برگشتیم..

ژان:خوب،پس الان که تبریز هستین،این هفته جمعه بیاین باشگاه!!

من:همممم....انشالله..اگه شد..

ژآن:نه دیگه،بیایین.با خانواده بیاین.

من:خوب البته که با خانواده میام!!!!ولی حالا ماه رمضونه...انشالله این ماه تموم بشه ...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

ژان:پس بعد از ماه رمضون منتظرم!

حالا من اگه نخوام بعد از این ماه سوار الاغ هم بشم،کیو باید ببینم!!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

شیرازو،یادت به خیر...

 بیمه نامه ماشین رو که میخواستم تمدید کنم،آدرس بیمه نامه شیراز رو که 2 سال گذشته اونجا تمدید میکردم،دیدم.چهار راه باغ تخت....تعداد دفعاتی که چهار راه باغ تخت پیاده یا سواره رفتم یادم نیست...همین طور یه مروری تو شیراز کردم.بازار وکیل،رستوران شرزه و اون آقایی که سنتور میزد و لب پایینش خیلی کلفت  بود و همیشه منو یاد قوچ علی خدا بیامرز مینداخت.خواننده گروه ،اون اقا تپلی که میخوند و ابروهاشو گاهی بالا مینداخت..خیابون پوستچی که نمیدونم چرا پستچی تلفظ میکردن!خیابون زرگری که زیاد نرفتم توش!پاساژ ستاره که خیلی وقتا سرسام میگرفتم توش ولی پیاده روی آخر شب تو خیابونشو دوست داشتم.یه بار رادیاتور ماشین تو همین مرداد ماه بس که وسط ظهر جولان دادم تو کوچه پس کوچه ها جوش آورد!تو خیابون فضیلت بودم!!هی ،هی....چه دلستری میخوردم.دلستر توت فرنگی کهنوش!یا بهنوش!یه چیزی نوش!!حالا نه که زیاد بخورما....ولی برعکس بستنی و فالوده شیرازی من همش یاد دلستر میفتم وقتی اسم شیراز میاد!اوخ،اوخ،اون خیابون باسکول نادر رو نگو با ترافیکش!یاد چمران همیشه در دل ماست!استخر علوم پزشکی که ته اون کوچه ها ی خوشگل بود...تخت جمشید رفتنا تو اون گرمای تابستون...چقدر تخت جمشید شناس شده بودم واسه خودم!!!

نمیدونم همین طوری که دلم داشت پر میکشید تو خیابونای شیراز،یهو هوس کردم دلم میخواد برم سر خاک پدر بزرگم...ماشینو روندم به سمت وادی رحمت...یاد پاپا افتاده بودم با اون چشمهای درشت سبز رنگ و پیشونی بلند و تن سفید رنگش.چقدر مرتب بود.همیشه تو جیبش شونه بود و هی دستی به موهاش میکشید.یاد اون ژاکت یشمی رنگی که خاله از انگلیس آورده بود براش و به لطایف الحیلی ازش کش رفتم و وقتی ترم یک اونو میپوشیدم دانشگاه ،کلی حال میکردم.البته بیشتر وقتی حال کردم که یه نفر از سال بالایی ها(حالا راست یا دروغ)گفت این زاکت شما منو یاد نیروانا میندازه...حالا اینکه کرک کوبین زیر اون پلی که مواد به خودش تزریق میکرد همچین زاکتی داشته یا نه الله اعلم!ولی به هر حال من 17 ساله کلی قند تو دلم اب شد!!

اول قبر پاپا رو پیدا نمیکردم،خواستم زنگ بزنم از مامان بپرسم که گفتم حتما با خودش میگه دختره اختلال دماغی پیدا کرده!!ردیفشو پیدا نمیکردم .آخه تو این چند ماه که نیومده بودم خیلیا مرده بودند.چقدر هم دکتر زیادبود.به نظرم شعبه یه کلینیک اونجا بود !!همین طور که میگشتم دیدم یه پسره همسال خودم  که رو قبرش نوشته بودند مهندس فلانی...نیگا کردم دیدم فردا تولدشه.یه قلوه سنگ زدم رو قبرش و گفتم تولدت مبارک رفیق..واسه فراز و فرزاد  و شبنم و خیلی از آشناهای دیگه همین طور یه رحمتی دادم و رد شدم.قبر پاپا رو پیدا کردم.دلم تنگ شده بود براش.ولی ازش گلایه هم داشتم.گریه کردم.گفتم پاپا..حیف...حیف...دلم واسه خیلیا تنگ شده که نمی تونم  و نمیخوام به روی خودم بیارم ..حیف پاپا...

یه شیشه خالی آب از پای درخت بالای سر یه مرده دیگه کش رفتم و با ابی که از آب سرد کن میومد!پر کردم!!بعد دیدم شیر اب غیر  قابل شرب اونطرفه!!!خلاصه یه حالی هم به درختچه های کاجی که مامان و خاله ام کاشتند دادمو یه خداحافظی گفتم و اومدم!راستی اون فلش مموری هنوز داره بهم با اهنگهاش حال میده ها.مخصوصا تو جاده ،رانندگی،نخنه گاز....

 

 

عباداتم قبول!!

 من اعتقاد شدیدی به نماز آخر وقت دارم!!مخصوصا نماز مغرب و عشا من،معمولا ثواب نماز نیمه شب رو میده!!به نظرم اون موقع شب،خطوط مربوط به خدا کمتر مشغوله و میزان انسانهایی که آویزون ایزد منان هستن کمتر هستش!

دیشب تو درمانگاه یه خانومی ساعت ۱۲:۴۵ دقیقه یادشون افتاده بود که چند وقته چشمام پر پر میزنه!اومدم یه چک آپ کامل برام بنویسید!و من هم نوشتم و با لبخندی تو روش و با دندانهای ساییده به هم حاکی از حرص،پشت سرش ،خانوم رو راه انداختم ورفت..بعدش هم که مراسم نخ دندان و مسواک و پاک کردن صورت و نگاه امیخته به تعجب پرستار کشیک به من که واقعا چه حوصله ای داری؟!و اینکه هر چی بهش گفتم پاشو دندوناتو مسواک بزن ، گفت که من  فقط یه بار صبحها مسواک میزنم!!!.....شد حدود ۱:۳۵ شب که گفتم :آیسان،این فرشی که روش نماز میخوندیم کو؟گفت به نظرم آقای نگهبان با خودش برد تو اون اتاق.صدای خر و پف نگهبان هم حاکی از این بود که من نمیتونم سراغ اون قالی رو ازش بگیرم.

گفتم:باشه،رو تخت  نمازمیخونم.آیسان هم گفت:میشه دیگه،تخت که متحرک نیست!

خلاصه،واسه اینکه مزاحم آیسان نشم،رفتم تو اتاق پزشک و تصمیم گرفتم ملافه روی تخت معاینه رو کنار بزنم و رو همون تخت اتاق پزشک نماز بخونم...

رفتن بالای تخت همانا و احساس لرزشی خفیف همانا...یکم مکث کردم و دیدم همه جا امن و امانه.دستها رو بردم بالا که الله اکبر بگم ،به جون خودم ستونهای کاخ سفید لرزید!!نمیدونین ،این تخت دقیقا احساس یه بندباز رو تو سیرک بهم القا میکرد! 

یکی یا دو تا از پایه های تخت لق بود!وای نمیدونین با هر رکوع و سجده چه موج مکزیکی راه می افتاد. و بدتر از همه،موقع بلند شدن از سجده بود!به معنای واقعی مفهوم به حول الله قوه اقوم و اعقد رو درک میکردم!!!از قرنیز سنگی کنار دیوار میچسبیدم و بلند میشدم.هم میترسیدم هم خنده ام گرفته بودو هم میخواستم جلوی خنده ام رو نگاه دارم!!!خلاصه بساطی بود..

شرط میبندم در اون ساعات خلوت عبادت نیمه شب، وقتی خدا چشمش به من افتاده یهو خنده اش گرفته و گفته قربون خودم برم الهی که یه همچین موجودی آفریدم که با این حرکات مسخره، خستگی یه روز ،دیوانه بازیهای عالمیان رو از تنم بیرون اورد!!!

نگفتم خداحافظ..

 من کاملا متوجه علت لغو سفر دختران مجرد به عربستان شدم!راستش حوصلا ندارم جریاناتی رو که اتفاق افتاد در این رابطه بنویسم ولی کلا داغونترین مردانی رو که فکرش رو میکنین اینجا میتونین پیدا کنین!!

راستی اینجا سینما حرامه!ولی دیش ماهواره دارن رو پشت بوما این هوا!!!ریسور هم تو خیلی از فروشگاهها و مارکتها میفروختند!!!ورود افراد زیر 18 سال هم به کافی نت  انگار ممنوع بود ولی اکثر کافی نتهاش،کابین کابین بود.یعنی اون تو طرف هر غلطی میتونست بکنه بدون اینکه کسی ببینه.گرچه اینجا به نظرم سیستم فیلترش خیلی باید سفت و سخت باشه!

تو فروشگاهها هم پرو لباس حرامه!!ولی میگن،پول لباس رو بده که بتونی از فروشگاه ببری بیرون،بعد برو تو دستشویی بپوش ببین اندازه اته یا نه!!!

شب آخره.فردا صبح راهی جده میشیم و انشالله خونه خودمون...حتی اگه آدم لامذهب هم باشه به نظر من می ارزه که یه بار بیاد و تو جوش قرار بگیره..به قول یکی از آشنایان که حتی منکر خدا ست!آدم اگه از فوتبال هیچی هم سر درنیاره و خوشش نیاد و بره استادیوم و ببینه که صد هزار نفر با هم فریاد میکشند و موج مکزیکی میرن،آدمو کلی جو میگیره ...حالا  حتی اگه هیچ اعتقادی به هیچ الهی ندارین،باز هم بد نیست این سفر رو تجربه کنید.ولی اگه ته دلتون قصدشو دارین و پول هم دارین تا جوون هستین برین حج.خداییش من نمیدونم این افراد مسن ،با این همه بیماری  چطوری جرات میکنن برن حج تمتع!خود دیدین چادرهای منی ،یه رعبی تو دل آدم میندازه،چه برسه به اینکه چند شب هم اونجا بمونه...با خودم فکر میکردم ببین  قدیمیا چطوری میومدن حج؟مثلا 6 ماه تو راه بودن.بیخود نیست که وصیتشون رو مینوشتن!!

 

گیسمت...سرنیویشت...!

*جون من اتفاق رو ببینین!!یعنی بخونین!4 سال پیش تو دوبی تو یه شاپینگ سنتر،بهاره رهنما رو با دخترش پریا دیدم.امسال عید تو سنگاپور کنار رود خانه کوای،بهاره رهنما رو با پریا و شوهرش و سروش صحت دیدم!و امشب تو مکه مکرمه،سر شام یهو دیدم رو میز روبرویی بهاره رهنما نشسته داره شام میخوره!!!

دیگه نتونستم جلوی خودمو نگه دارم و رفتم باهاش سلام علیک کردم و بهش گفتم که تو این 3 کشور مختلف دیدمت!فکش افتاد و گفت:خداییش میگن تا 3 نشه بازی نشه ها...عجب قسمتی.بهشم گفتم که تو مجله چلچراغ ،آملیو رو میخونم.و اینکه وبلاگش رو میخوندم.داستان زانتیای نقره ایشرو هم تو کتابش خوندم.واینکه نوشته هاشو بیشتر از بازی فیلمهاش تعقیب میکنم.ذوق کرد!ولی از جلو لاغرتره و صورتش خوشگلتره.

*خوب،یکی از جاهای دیدنی خیلی جاها!قنادی هاشه.تو مکه و مدینه هم طبق معمول من و مامان سرک میکشیم تو قنادیها و بررسی شیرینی ها!امروز داشتیم از جلو یه قنادی و به عبارتی خرما فروشی و فرآورده هایی که با خرما تهیه شده رد میشدیم.خیلی دیدنی و شیک بود.یه چیز جالب که این عربها دارن(البته تو اکثر کشورهای عربی)همراه با شکلات یا شیرینی ،ظروف و سینی های خیلی شیک  که اکثرا سیلور یا بعضی وقتها برنز یا نقره است هم میفروشند!چون انگار این عربها واسه نامزدی یا تولد که میخوان شیرینی بخرن،یه همچین ظروفی هم میخرن و اون شیرینیها رو توش میچینند.نه که فکر کنین،مثلا یه کیلو شکلاتا!کوهی از شکلات!

حتی یادمه یه بار تو بحرین ،یک ظرف سیلور بسیار بزرگ دیدم که کوهی از شکلات با بسته بندی صورتی رنگ توش چیده بودند.و یه کشکول سیلور دیگه که تو اونم تپه ای از شکلات با بسته بندی آبی رنگ بود.وقتی کاشف به عمل آوردم دیدم مال سیسمونی یه پسر و دختر دوقلو است!!!

*این خرید کردنای ایرانیا اینجا واسه خودش ماجراییه ها...من که زیاد اهل خرید نیستم.ولی اینکه با پول دیگران واسه اونا خرید کنی خیلی حال میده.چون معمولا خانومهای پیر یا مردای خیلی مسن و بی سواد زیاد از قیمت و سایز و اینا سر در نمیارن،میگن دخترم یا پسرم بیا ببین این چنده؟بعد میگه یکی دوتا از این پیراهن ها واسم بردار...یکی دوتا برداشتن همانا و میگه واسه حسن و حسین و تقی و نقی و قلی و حمید و مسعودو.......بردار!!یا واسه عروسهای خواهرم و دخترای برادرم از این شالها انتخاب کن!آنقدر حال میده..!!!!

بعد وقتی واسه نماز ،مخصوصا نماز مغرب و عشا تعطیل میکنند،و همه رو میندازن بیرون!این ایرانیها عین  وقتایی که به ضریح امامزاده ها میچسبنا به شیشه فروشگاهها میچسبند و باز کردن در همانا و به قول ترکها تپیلماخ همانا!!!!

مرحبا!اهلا!

آذر نوشت:

روزی که میخواستیم محرم بشیم،قبل از اینکه برم تو اتاق،یه خانومه  بهم گفت،الان که میری غسل کنی،مبادا نیت کنی...مبادا لبیک بگیا!باید تو مسجد شجره نیت کنی و لبیک بگی.لبیک نگیا!!

نشون به همون نشون که از لحظه ای که رفتم زیر دوش، ناخود آگاه همش لبیک اللهم لبیک را زمزمه  کردم!!

یاد اونروزی افتادم که از کوالالامپور میرفیتم سنگاپور.لیدر و راننده مارو کشتند که تو سنگاپور ادامس جویدن ممنوعه.کلی جریمه داره،میکشنتون،میخورنتون!!اصلا اونجا ادامس تو فروشگاهها نیست...به جون آذر،همه مسافرا،عین روانیا ،داشتیم ادامس میجویدیم!!حتی من انقدر بهم فشار اومده بود که دلم میخواست مثل ژاندارک !برم جلوی یک پلیس،و ادامسم رو اندازه یه بادکنک باد کنم و بترکونم تو صورتش!!

*تو مسجد شجره داشتم تو اون حیاط باصفا،کنار اون دیوارای بلند میچرخیدم و تسبیح صورتی رنگم رو تو دستم میچرخوندم و تو حال و هوای خودم بودم که یهو سعیده خانوم(همسفر ما)پرید جلوم:

چه ذکری داری میخونی؟صلوات؟لبیک؟سبحان الله؟

من:والله ،ذکر خاصی نمیگم!(خواستم بگم،همچین که تو پریدی جلوم،اگه ذکری هم بلد بودم ،مادام العمر از ضمیر ذهنم پاک شد!!)

سعیده خانوم:بگو دیگه،چی میگفتی؟پس جرا تسبیح میگردونی؟!

من:والله،فقط حس خوبی دارم.خوشحالم!چیز خاصی نمیگفتم...

آیکون یک سعیده خانومی رو در نظر بگیرین که با دیده تردید و ضد دین!به یک خاله آذر مینگرد....

*سر ناهار یه حاج خانوم،گفت من لوبیا پلو نمیخورم.چرب و چیلیه.غذای رژیمی بدین.پلو مرغ رژیمی اوردند واسش.بعد حاج خانوم به من گفت:دخترم اون نمکدون رو بده به من!!و نمک رو مثل حرکات پاندول ساعت،از راست به چپ بشقاب و چپ به راست بشقاب طی چند حرکت متوالی پاشید!!بعد از بقچه اش یه کره در اورد و باز کرد و گذاشت رو مرغش!!معنی غذای رژیمی رو فهمیدین دیگه؟

*تو مسجد الحرام دنبال راه طبقه بالا میگشتیم.رفتم به یکی از این شرطه های عرب گفتم:این طریق لطبقه الفو قانیه؟!

شرطه جوان:باب پنج!

من:مرسی آقا!!(به نظرم کمی غمزه داشته!)

شرطه جوان:انا مرسی ،وولله!!!!(این وولله رو غلیظ در نظر بگیرینا...)

من دیدم اوضاع انگار داره قاراشمیش میشه،جیم زدم!

غر نوشت::

در عجبم(اینو با لحن ژولیت کتاب قانون بخوانید!)این آدمها که اینقدر ناراحت هستند که جوون نادان دارن تو خونه که آهنگ و موسیقی گوش میده  و باعث میشه اونها هم به گناه بیفتند!و موندن که چطوری توبه کنند و غیره.....تمام مدت سر غذا ،نق میزنند!چرا گوشتش خشکه؟ماستش کم چربه؟موزش کال بود؟نونش رو اصلا نتونستم بخورم؟!این هتل جرا اینطوریه؟لگن واسه رخت شستن نداره!!!!

وقتی واسه یه مسافرت 12 روزه خارج،700 تومان یا 800 هزار تومان دادن و اومدن تو هتلهای 5 ستاره آنچنانی و اینهمه لی لی به لالاشون میگذارند و مفت می برن ،میارن ،میخورن...معلومه که زبونشون باید اینهمه دراز بشه!4 روز برن مشهد،نون پنیر بخورن ،از این گرونتر میشه واسشون...انشالله یارانه ها که حذف شد  تورم چند برابر شد،به نون شبتون محتاج شدین،حالتونو میپرسم!انگار مادموازل هر شب تو خونش قرقاول پلو میل میکنن....

*معنوی نوشت:

چند نفر بهم گفته بودند مدینه خیلی بهتر از مکه است.روزی که بری مکه،کلی گریه میکنی و دلت میگیره...نمیدونم  چرا از لخظه ای که رفتم تو مدینه،انچنان بی قرار شدم ،دل تو سینه ام فشرده میشد.منی که انصافا آدم بد سفری نیستم و مسافرت رو همه جوره خیلی دوست دارم،از پنجره نگاه میکردم به شهر و میگفتم خدایا!من چطوری یک هفته باید اینجا بمونم.

البته مسجد النبی واقعا قشنگ بود.آروم،باشکوه.نمیدونم چرا یاد اندلس افتادم با دیدنش.البته من ممالک اندلس نرفتم ،ولی به هرحال یه چیزایی تو فیلم و عکس دیدم...

مدینه یه شهر تقریبا مسطح،با سرسبزی بسیار کم.حتی بالای شهرش و اون مالهای بزرگ  و یا شارع سلطانه هم نتونست زیاد  چشم نواز باشه برام.روزی هم که رفتیم،ناراحت نبودم.از اینکه میخواستم محرم بشم خوشحال بودم.مسجد شجره خیلی قشنگ بود.اون همه ادم با ملیتهای مختلف،ولی همه تقریبا یکرنگ و سفید...نوای الله اکبر از گوشه گوشه اش به گوش میرسید.اون رواق پشتیش،با اون ستونها و گنبدهای اجریش یاد اور میدان نقش جهان اصفهان بود..

.مکه کاملا زنده تر از مدینه،پرجنب و جوش،پستی و بلندی فراوان،پر از کوههای سنگی..شاید یکی از علل دوست داشتنی بودنش در نظر من همین پستی و بلندی داشتنشه..

مسجد الحرام از بیرون فوق العاده باشکوه و مجلل...در گوشه حرم اون برجها و اون ساعت بسیار بزرگ شدیدا جلب توجه میکنه...و خانه کعبه .نمیتونم بگم لحظه اول،خیلی از خود بیخود شدم.ولی موقع طواف،کم کم یک ترسی وجودمو در برگرفت.نمیدونم،اون سیل جمعیت یا اون الله اکبر گفتنهاشون و اینکه دست راستشون رو بالا میگرفتند..اینکه کاملا هر کسی به فکر خویش بود باعث شد،نمیدونم کدوم یکی باعث شد زدم زیر گریه..سعی بین صفا و مروه.اون لحظه که به چراغ سبز میرسی و یهو میبینی مرد کنارت شروع به هروله کرد و دوید رفت و تو تنها موندی..اون لحظه که تو سعی سر برمیگردونی و لاین کنارت رو میبینی که چطور انبوه جمعیت دارن میدوند...باور کن،نه خرافاتی هستم نه جو گیر.ولی هیبت داشت.انصافا هیبت داره...

 

 

 

نازنین مریم هم که رفت...

مع السلام:

من اگه میدونستم شما از آپ کردن من تو مسافرت اینقدر میذوقین!تو مسافرتهای دیگه هم آپ میکردم...عجب کلاهی رفته سرم توروخدا میبینین شانسو؟!

همونطور که میدونین،هر کاروانی یه روحانی داره که اشکالات شرعی رو رفع میکنه و به سوالات زوار پاسخ میده و از مرجع تقلید و این چیزا میپرسه و ضمنا،معمولا باید سوره حمد و اخلاص رو براش قرائت کنیم تا از صحت قرائتش مطمئن بشه.

خوب،من کلا این چند روز زیاد تو جلسات حاج اقا آفتابی نشده بودم.تا اینکه دیروز عصر که  از در اتاق اومدم بیرون،یهو..حاج اقا منو تو راهرو گیر انداخت!!فیش فیش کرد(استعاره از اینکه بیا اینجا!!)منم رفتم سلام و احوالپرسی و گفت که یه فرمی رو داریم پر میکنیم.اسم و مرجع تقلید و تحصیلاتمو که پرسید ،گفت:البته شما چون تحصیل کرده هستین مطمئنا قران رو صحیح قرائت میکنین و نیازی نیست که بپرسم ازتون و ...خلاصه منم که مشتاق خوندن بودم گفتم نه،مساله ای نیست اگه بخواین میخونم.گفت:پس بفرمایین.منم درست وسط راهرو شروع کردم به خوندن.(آیکون من رو اینطور در نظر بگیرین که دستهامو گذاشتم پشتم و هی رو پنجه پام بلند میشم و هر از گاهی هم آب دهنمو محکم قورت میدم و سوره حمد رو میخونم!!!)رسیدم به سوره اخلاص،گفت ممنون .کافیه!خواستم بگم بابا،تازه میخواستم اون شعری رو که تو مهد کودک  یاد گرفته بودم  رو دکلمه کنم و هی دستهامو باز و بسته کنم!!!

*البته مطمئنا من این حرکات رو انجام ندادم!فقط تو ذهنم بود که اگه الان اینکارارو بکنم چی میشه!

*جلوی غذاخوریه آقایون داشتم دنبال فرزاد میگشتم که یهو یکی از برادران  نمیدونم کجا منو تو کنج یه راهرو گیر انداخت!!(کلا اگه مجبور نباشم از راهرو رد نمیشم!!)و گفت:خانوم ،من الان دقت کردم!!!دیدم این شال سفید شما یکم نازکه،گوشتون از زیر شال پیداست،وقتی آدم دقت میکنه!!!(خواستم بگم،تو با این همه دقتت خوبه تو ناسا  جای تلسکوپ فضایی  استخدام نشدی!!!)

*تو حرم،تو منطقه خانومها،نگو بند کارتم باعث شده که روسریم از پشت کمی جمع بشه،و گردنم یکم بیاد بیرون.یهو یه خانوم با رو بنده،هی صدام میزذ خانوم،خانوم!منم فکر کردم که از این شرطه هاست!برگشتم دیدم به فارسی میگه،خانوم دنبالت دویدم بگم یکم گردنت اومده بیرون.منم تشکر کردم وتو دلم گفتم یک متر دیگه از بهشت مال شما!!

کلا ،تنها انسانهایی که بهم گیر میدن خود ایرانیها هستندو اصلا تو حرم به خیلی از چیزایی که اگه  مثلا تو مشهد بود، خدام، خودشون و طرف رو تیکه تیکه میکردن،کاری ندارند!

*اینجا معمولا شبها،اطراف حرم و یا داخل صحن حرم یهو میبینی یه آقای خیلی هیکلی و با کلاس میاد جلو و با مردی که همراهته،دست میده و میپرسه :can you speak English؟ما هم یهو جوگیر ... yes.I do!!اصلا نمره اسپیکینگ ایلتز من میدونی چند بود؟!!!یهو طرف با آرامش شروع میکنه و میگه که من اهل کشمیر یا مراکش یا فلسطین هستم و خلاصه پولهامو تو حرم دزدیدند و الان فقط یه کم پول بدین که من خودمو برسونم فرودگاه!!ما هم محترمانه تا آخر گوش میدیم و میگیم پول مول یوخدی!!

امشب تو حرم،یه مرد سیاه،هیکل در حد تیم بسکتبال آمریکا ،که یه زن کپلو و یه بچه کوچیک که تو یه کالسکه سوپر شیک  در حد قیمت مزدا 3 ،همراهش بود اومد با فرزاد دست داد و طبق معمول hello یا اخی...کن یو اسپیک انگلیش؟که ما تا آخرش رفتیم و گفتیم :sorry,no money!

به فرزاد گفتم ایندفعه یکی جلومونو گرفت:خودمونو بزنیم به انگلیسی نفهمیدن!این حرف از دهان من درآمدن همانا و یه خانوم از این عرب خوشگلا با یه بچه تو کالسکه جلومون سبز شدن همانا!

خانومه:Sorry.speak in English?

من:no!!

خانومه:تکلم العربیه؟

من:لا!!

خانومه:Turkish?turk mi siniz?

من:hayir!!

همین طور داشت با تعجب نگاهمون میکرد که ما رفتیم!فرزاد میگه تو که خودتو میخوای بزنی به نفهمیدن چرا جواب سوالاتشو به این زبانها میدی!!منم گفتم:به هرحال با کلاهبرداران بین المللی باید اینترنشنال برخورد کرد!!

بعد تصمیم گرفتیم ایندفعه یکی سراغمون اومد بگیم:مو مشدیم!!مشدی !!یا اینکه بگم:فقانس!!(فرانسه منظورم بود!!)گفتم:اونم برمیگرده میگه آره جون عمه ات!معلومه  که  دختر خاله سارکوزی هستی!!

نمیدونم چرا حوصله معنوی نوشتن ندارم.سعی میکنم به همون مسخره بازیهای خودم تو وب ادامه بدم.به هرحال سفر قشنگیه...فردا میریم مکه.نمیدونم اونجا به اینترنت دسترسی دارم یا نه...سلامت باشین.

بعثه.

الو.....قیژ..قیژ...!!اینجا مدینه منوره،من خبرنگار بلاگفا!

الهی که من کامنتهاتونو دیدم همین طور قند تو دلم آب شد!خوب،من اینجا در طبقه اول هتل،روبروی بعثه مقام معظم رهبری نشستم و دارم از اینترنت وایرلس کتابخانه دیجیتالی اینجا استفاده میکنم!البته ،3 روز پیش فرزاد رفت از یکی از روحانیون جوان دفتر ایت االه مکارم پرسید که میشه پس ورد رو به ما بدین؟اونم گفت:چرا نمیشه برادر من!فقط به کسی نگین!!

ما هم به کسی نگفتیم!

دیشب،چون یه نایلون خرید داشتم،منو شرطه راه نداد تو حرم و گفت امانات هم تعطیله و اینو بده به آقا!! انگاراز نظر شرطه های اینجا،مرد ایرانی نقش رخت آویز و صندوق امانات رو بازی میکنه ..منم گفتم،حالا من فرزاد رو از کجا پیدا کنم،نشستم رو پله ها و داشتم با نرم افزار قرانی موبایلم سوره ویل لکل همزه لمزه میخوندم و بغل دستم هم یه دختر عرب زبان آفریقایی تبار نشسته بود.یهو،یه خانوم میانسال اومد جلوی من و شروع کرد به عربی حرف زدن و هی گوشیش رو نشون میداد.فهمیدم که میگه شماره بگیر!البته از اونجا که اینجانب مدتهاست به تماشای شبکه بیگانه فاکس مویز و ام بی سی 2 با زبان انگلیسی و زیر نویس عربی مشغول هستم،کلا جوگیر شدم!و خلاصه فهمیدم که حاج خانوم گم شده.و وقتی کارتشو نگاه کردم دیدم،فلسطینیه.خلاصه ،شماره مسول قافله رو گرفتم و گفتم بیا با مستر ابو جهاد اسپیک کن!خانومه گفت:نه،خودت حرف بزن!!در یک لحظه،به ذهنم رسید نکنه بالاخره هویت اصلی من به عنوان دانشمند هسته ای لو رفت!و اینها همه صحنه سازیه  که بگن توبا ابو جهاد که نوه خواهری عمو بن لادنه حرف زدی و خود القاعده هستی و .....خلاصه ربوده شوم!!در نتیجه یه الو گفتم و به حاج خانوم گفتم بیا خودت حرف بزن.اونم هی حرف میزد تا اینکه خواست بگه کجاست که منم گفتم بگو امام باب  عثمان(ولی خواستم بگم بیست و پنج،که دیگه اینو به پت پت افتادم)!!که یهو این دختر خانوم آفریقایی بغل دست من برگشت به عربی به خانومه گفت بیست و پنچ!!یعنی من داشتم اینهمه خودمو پر پر میکردم،اوشون یک کلمه به خودشون زحمت نمیدادن!!!

خلاصه،تو همون هیر و بیر یهو یه خانوم جوون اومد و حاج خانوم رو پیدا کرد و کلی دعواش کرد که نگرانش شده و اونها هم بدون اینکه از این حس مسوولیت پذیری من تشکر کنند!سرشون رو انداختند و رفتند....

ولی من در حد دوستان صلح طلبی که با کشتی به غزه میرفتند،احساس انجام وظیفه نسبت به اهاالی فلسطین و توابع کردم!ما را بس....

*ضمنا ممنون از کامنتهای محبت آمیز شما...همچنان منتظر حضور سبزتان در وبلاگم میباشم!این حرفها رو اینجا یاد گرفتم!!!

حج خانوم میشم!!

اهم،اهم..!!اینجانب خاله آذر تا ساعاتی دیگر به سرزمین وحی مشرف خواهم شد.البته قرار بود پارسال عید بریم ولی به دلایل موهوم(منظور از موهوم اینه که 20 روز بعد از تاریخی که اعلام کرده بودند برای ثبت نام مراجعه کردیم،به علت نزیستن در تبریز در زمان مذکور!!)دیپورت شدیم!ولی خوشبختانه شرایط برای امسال کاملا جور بود و با فرزاد و مامان و بابام داریم میریم عمره مفرده.

خوب،من واقعا باید ذکر کنم که شدیدا واسه این مسافرت جوگیر شدم.یعنی خداییش همچین یه حس خاصی دارم.(به قول داداش رویا آدموسگ بگیره،جو نگیره!!)حالا منو جو گرفته..نمیدونم به خاطر این خداحافظی کردناست و اینکه یهو همه با یه حالتی میگن:بارک الله ،توام مکه میری؟!!والا خداییش من دیگه اونقدر لامذهب نبودم که دور از انتظار باشه!!خلاصه،آنقدر جو گیر هستم که چند شب قبل،خواب دیدم رفتم ریو دو ژانیرو!!و تو یه تله کابین تنها هستم،گلاب به روتون،این دستشویی هم خر منو گرفته و هرچی به این متصدی میگم:الو،یارو،دادا،سالوادور،گابریل!!!اصلا....تو کتش نمیره!و تازه اون دستشویی رو هم به ریل تله کابین وصل کرد و فرستادش پایین!خلاصه من هم با اون مثانه بی قرار،دیدم چاره ای نیست و بهتره به جنبه های مثبت قضیه فکر کنم!و با خودم فکر میکردم که ،اینکه یهو خدا قست کرد من اومدم ریو دو ژانیرو،رو تو وبلاگم بنویسم؟یا ندید بدید بازی میشه!!!!

تو این چند روز از خیلیها خداحافظی کردم،تلفنی،حضوری،اینترنتی...ولی راستش خبرهایی که شنیدم بعضی جاها ناراحت و به عبارتی جو گیر ترم کرد..اینکه  یهو یکی از دوستام که مدتها بود ندیده بودمشر،در جواب اس ام اسم،زنگ زو و زار زار گریه کرد که بالاخره مادر اون پسره که 8 سال باهاش دوست بودم،به زور زنش داد...دلم میخواد بمیرم...3 ماهه داغونم.هرچی روزه میگیرم و نماز میخونم فرقی به حالم نمیکنه...بهش گفتم دخمل خوب:اگه این مامان اینقدر سختگیر بوده و به احساس پسرش بنا به هر دلیلی بعد از اینهمه مدت احترام نذاشته..و قدر همچین دختر خوبی رو ندونسته همون بهتر که الان تموم شد!ثانیا پروسه عاشقی معمولا یه پروسه تعریف شده است و تنها گذشت زمانه که میتونه اون زخمها رو التیام بده و الا تو ماه رمضون همه باید شکست عشقیشون رو فراموش میکردند!بهم میگفت:نه تو منو درک نمیکنی!این حرف دیگه خیلی منو میسوزونه.همه فکر میکنن عاشق شدنشون با دیگران متفاوته..نه جیگر خاله...خاله آذر هیچی حالیش نباشه ها....اقلا یه دکتر لاو هست در نوع خودش!!دیگه اینا رو به من نگین..

حین خداحافظی با چند نفر خبر بیماری صعب العلاج نزدیکان  و بخصوص چند تا دختر جوون رو شنیدم که کلی حالمو گرفت...یه نفر از من خواست دعا کنم خدا به راه راست هدایتش کنه..بهش گفتم:والا تو که به راه راست هدایت نمیشی،از خدا میخوام راه راست رو به سمت تو کج کنه..!!

پریروز که رفته بودم مسجد واسه اینکه افکار مارو روشن کتتد،یه حاج خانومی پیش من نشسته بود و روش رو هم گرفته بود و هی زیر لب یه چیزایی میگفت!منم اولش فکر میکردم داره با من حرف میزنه،هی میگفتم:بله؟جان؟!!خلاصه دیدم با خودشه....تا اینکه حمله دار ،که داشت مراسم احرام رو توضیح میداد،حاج خانومه بهم گفت:الهی من اونجا با تو باشم.شماها جوونین،سواددارین...کاش موقع مهر و موم شدن!!با تو باشم!!من گفتم:بله،محرم شدن..گفت:آره،مهرو موم شدن یه حس خاصی داره!!خواستم بگم حاج خانوم دیگه اگه به دیوار مسجد شجره مهر و موم بشیم که باز کردنمون،پیگرد قانونی خواهد داشت!!!!

این چند روز اخبار خوب و بد تقریبا به طور مساوی شنیدم و آخرین ترکشش هم امروز بود ...چه میدونم ...کلا دلداری دادن به کسی که دچار ضایعه ای میشه سخته..چقدر ادم بگه:مشیت الهی بوده...حکمت خدا بوده....

خوب،متوجه هستید که من چقدر جوگیرم.یه روپوش دارم ،که 8 سال پیش که با دوستام رفتیم نمایشگاه کتاب!از میدون هفت تیر خریدم..اون زمونا مد بود.یه روپوش مشکی کرپ بلند که دو تا چاک تا زانوهام داره!اینو که با شال سر میکنم در خود شیفته ترین حالت میشم مثل ژولیت خمسه خمسه!!و در معمولی ترین حالت به گفته همه مثل دختر لبنانی های محجبه!بعد اونقدر جو میگیره منو!!عربی حرف زدنم میگیره

خوب،آخرین غیبتها و چخ چخ کردنهامم دارم میکنم!!دیگه برگردم احتمالا با هاله ای از نور برمیگردم..حالا من اینارو مینویسم،به جون خودم مسخره بازی درنمیارما.جدا احساس خوبی دارم.مخصوصا قبل از اینکه سری کتابهای تاریخ انقلاب فرانسه رو شروع کنم به خوندن،مشغول مطالعه تاریخ صدر اسلام بودم و دلم میخواد میشد اونجا موتور کرایه کرد رفت تو کوچه پس کوچه های مکه مدینه.....!!!!

خوب ،وراجی بسه!این روزا در عین حال که غیر عادی میخندم،میزان اشک افشانیم هم زیاد شده...با یک بغل حرف خصوصی و عمومی دارم میرم آویزون خدا بشم!!به قول یارو:یا امام رضا ،پیکان میخوام تا تهران میخواما!!حالا منم برم حرفامو بگم .گرچه من فقط سلامتی و پیش نیامدن حادثه غیر مترقبه رو همیشه از خدا میخوام .بقیه اش حله....یکمم میخوام صبوریمو زیاد تر کنه.تازگیها کم صبر میشم گاهی...!!

خلاصه ،مارو حلال کنین.جون من کامنت بذارین...که برگشتم ذوق زده بشم!ضمنا اگه تا 2 هفته دیگه اینجا خبری ندیدین:

1)در بهترین و بی کلاس ترین حالت،من و اون حاج خانوم به دیوارهای مسجد شجره مهر و موم شدیم!!!

2)در بدترین و با پرستیژ ترین حالت من به عنوان یک دانشمند هسته ای در جلد یک پزشک عمومی، توسط ایادی آمریکا ربوده و به نزد عمو سام انتقال داده شدم.میتونین،تو یو تیوپ و اخبار 20:30 سرچ کنین،سخنرانی منو تحت فشار میبینین!!و اونجاست که میگین:الهی...این خاله آذر ما بود...وای چه گوگولی بود...حیف قدرشو ندونستیم!!

خوب دیگه،قربون همتون بچسبم...ما رفتیم.خدا به همراه من و شما...