مادیان!
من:به نظرم مشکل جسمی خاصی ندارین.بیشتر مشکلتون عصبی به نظر میرسه..تازگیها مساله ای براتون پیش اومده؟مالی ،خانوادگی...عاطفی؟!
مرد:نه.....مشکلی نداشتم...
در ادامه دوباره آهی بلند کشید...
من:اصراری ندارم چیزی به من بگین...ولی به نطر میاد یه موردی براتون پیش اومده باشه..امیدوارم مشکلتون حل بشه .و یه دارو هم براتون نوشتم که اگه استفاده کنین طپش قلبتون کمتر میشه...
مرد:...میدونین چی شده خانوم دکتر؟
مرد:من تو باشگاه پرورش اسب ،چند نا اسب دارم.و به صورت حرفه ای اسب سواری میکنم.یه مادیان داشتم....(خیلی دوسش میداشتم!!)خلاصه این مادیان یه کره زایید...تازگیها موقع پرش از مانع یهو مادیان پاش گیر کرد و نتونست بپره و افتاد زمین.لگنش شدیدا اسیب دید...
مرد:باید میبردیمش کلنیک یا بیمارستان دامپزشکی.باید با جرثقیل (والا تا اونجا که یادم میاد همچین چیزی گفت)بلندش میکردیم که بذاریم پشت وانت.که یهو از اون بالا افتاد.....
مرد:ایندفعه کلا کمر و گردنش شکست و قطع نخاع شد....
مرد:خلاصه،خیلی حال بدی داشتم.اسبم سقط شده بود.روز دوم،که اومدم باشگاه دیدم انگار چند تا از سگهای وحشی اومدن و از کپلها و رونش گاز گرفتند و زخم و زیلی بود...دیگه طاقت نیاوردم و یه تیرخلاص زدم بهش تا دیگه بیشتر از این زجر نکشه.....![]()
منم که حساس!با خودم میگفتم خوبه تو فقط احساس طپش قلب داری!!من اگه بودم دق کرده بودم!!
خلاصه جهت تلطیف اوضاع پرسیدم حالا اون کره چیکار میکنه؟قشنگ هست؟
یهو گل از گلش شکافت....و گفت:آره...قشنگه...
روزی 14 لیتر شیر پگاه میخوره!!!!!
من:ماشالله.....!!!و بعد شروع کردم به اینکه اتفاقا دختر عموی من و شوهر و بچه هاش به صورت حرفه ای سواری میکنند .البته تو مشهد!و خلاصه صاحب فلان باشگاه مشهد ،پدرشوهرشه و کمی از این پز ها دادم!!اونم شناخت و گفت:آره ،میشناسم....پس شما هم سواری میکنین؟
من:نه والا!من دوبار سوار شتر شدم! یه بار هم به عمرم تو شمال سوار اسب شدم
!همیشه فکر میکردم ادم رو زین میشینه ،حسابی چفت و بست میشه!ولی انگار رو هوا بودم!هر دفعه اسبه سرشو میاورد پایین،احساس میکردم الان با مغز میرم تو زمین!!همش دستمو گذاشته بودم جلو دهنم که این دوتا دندون خرگوشیم نشکنه!!!!
مرد:خانوم دکتر،اسب داریم تا اسب....زین داریم تا زین....من خودم فروشگاه لوازم سوارکاری دارم.زین 5میلیونی هم داریم!!!
من:خوب یکم روش میذارم یه ماشین میخرم!!!
خلاصه...کلا روحیه اش در اثر این گفتمان عوض شد و شدیدا دعوت کرد که جمعه ها برم باشگاه...
3 سال بعد:
دیروز تو درمانگاه بودم و شدیدا مشغول مطالعه یک کتاب(صد البته غیر درسی!)بودم
و در قرن 18 میلادی سیر میکردم....که یهو یه سایه افتاد رو کتاب...سرمو بلند کردم ،حس کردم ژان والژان روبروم ایستاده!!یکم نگاه کردیم همدیگه رو که یکدفعه ژان والژان گفت:
چرا نیومدین سوار کاری؟
ژان:گفته بودین میاین باشگاه..
من :چی گفته بودم؟!!(تو دلم فکر میکردم که من به ریش بابام خندیده بودم که همچین چیزی گفته بودم!!)![]()
من:ببخشید شما با کی کار دارین؟اشتباه نگرفتین؟
ژان:یادتون رفته؟3 سال پیش....من یه مادیان داشتم....خیلی دوسش میداشتم....اومد از مانع بپره...افتاد تو حوضک!!
من:وای....سلام...یادم اومد...خوبین؟
ژان:آره،خوبم.اومده بودم واسه تزریق یه آمپول،که از راهرو دیدمتون...یکی دوبار رفتم اون درمانگاه..گفتن از تبریز رفتین...
من:آره،تازه برگشتیم..
ژان:خوب،پس الان که تبریز هستین،این هفته جمعه بیاین باشگاه!!
من:همممم....انشالله..اگه شد..
ژآن:نه دیگه،بیایین.با خانواده بیاین.
من:خوب البته که با خانواده میام!!!!ولی حالا ماه رمضونه...انشالله این ماه تموم بشه ...![]()
ژان:پس بعد از ماه رمضون منتظرم!
حالا من اگه نخوام بعد از این ماه سوار الاغ هم بشم،کیو باید ببینم!!!![]()