من اعتقاد شدیدی به نماز آخر وقت دارم!!مخصوصا نماز مغرب و عشا من،معمولا ثواب نماز نیمه شب رو میده!!به نظرم اون موقع شب،خطوط مربوط به خدا کمتر مشغوله و میزان انسانهایی که آویزون ایزد منان هستن کمتر هستش!

دیشب تو درمانگاه یه خانومی ساعت ۱۲:۴۵ دقیقه یادشون افتاده بود که چند وقته چشمام پر پر میزنه!اومدم یه چک آپ کامل برام بنویسید!و من هم نوشتم و با لبخندی تو روش و با دندانهای ساییده به هم حاکی از حرص،پشت سرش ،خانوم رو راه انداختم ورفت..بعدش هم که مراسم نخ دندان و مسواک و پاک کردن صورت و نگاه امیخته به تعجب پرستار کشیک به من که واقعا چه حوصله ای داری؟!و اینکه هر چی بهش گفتم پاشو دندوناتو مسواک بزن ، گفت که من  فقط یه بار صبحها مسواک میزنم!!!.....شد حدود ۱:۳۵ شب که گفتم :آیسان،این فرشی که روش نماز میخوندیم کو؟گفت به نظرم آقای نگهبان با خودش برد تو اون اتاق.صدای خر و پف نگهبان هم حاکی از این بود که من نمیتونم سراغ اون قالی رو ازش بگیرم.

گفتم:باشه،رو تخت  نمازمیخونم.آیسان هم گفت:میشه دیگه،تخت که متحرک نیست!

خلاصه،واسه اینکه مزاحم آیسان نشم،رفتم تو اتاق پزشک و تصمیم گرفتم ملافه روی تخت معاینه رو کنار بزنم و رو همون تخت اتاق پزشک نماز بخونم...

رفتن بالای تخت همانا و احساس لرزشی خفیف همانا...یکم مکث کردم و دیدم همه جا امن و امانه.دستها رو بردم بالا که الله اکبر بگم ،به جون خودم ستونهای کاخ سفید لرزید!!نمیدونین ،این تخت دقیقا احساس یه بندباز رو تو سیرک بهم القا میکرد! 

یکی یا دو تا از پایه های تخت لق بود!وای نمیدونین با هر رکوع و سجده چه موج مکزیکی راه می افتاد. و بدتر از همه،موقع بلند شدن از سجده بود!به معنای واقعی مفهوم به حول الله قوه اقوم و اعقد رو درک میکردم!!!از قرنیز سنگی کنار دیوار میچسبیدم و بلند میشدم.هم میترسیدم هم خنده ام گرفته بودو هم میخواستم جلوی خنده ام رو نگاه دارم!!!خلاصه بساطی بود..

شرط میبندم در اون ساعات خلوت عبادت نیمه شب، وقتی خدا چشمش به من افتاده یهو خنده اش گرفته و گفته قربون خودم برم الهی که یه همچین موجودی آفریدم که با این حرکات مسخره، خستگی یه روز ،دیوانه بازیهای عالمیان رو از تنم بیرون اورد!!!