خوب۴ تا اپیزود مینویسم ،پیدا کنید این شوهر بنده بچه کجاست؟!
برداشت اول:۱۳۸۵،یکی از مراکز تجاری دوبی
داشتم تو یکی از فروشگاههای لوازم مخصوص دختران زیر ۱۴ سال می پلکیدم!!و این رنگهای صورتی و قرمز و زرق و برقی روی کیفها و لوازم تحریر و عروسکها رو با چشمانم می بلعیدم که در حین دور زدن یکی از قفسه ها با یکی از خانومهای معروف هنرپیشه ایرانی روبرو شدم!موهاش تا کمر ،و شونصد رنگ مش و های لایت..با یک بلوز و دامن سبز یشمی رنگ خیلی شیک مشغول انتخاب یه مجسمه بودواسه دخترش که اونم مینی هنر پیشه است!
یهو یه جور ذوق زده شدم و دویدم اونور قفسه و فرزاد پیدا کردم و گفتم:بیا ببین این خانوم ر هستش؟
فرزاد با آرامش و بی تفاوتی محض سرشو آورد اینور قفسه و گفت:هم!!!اونه!
من:مرسی!!چرا اینجوری بی حوصله؟
فرزاد:خوب پرسیدی این خانوم ر هست؟منم گفتم آره دیگه!میگی چیکار کنم!!
من:حالا انگار خونه ما تو هالیووده!هر روز از سر کوچمون سوپر استارا رد میشن!!
برداشت دوم:اسفند ماه ۱۳۸۶،ساعت ۸ صبح
عرض کوچه ما زیاده،فکر کنم ۱۶ متری باشه و یکی از پر رفت و آمدترین کوچه های شیرازه.چون یکی از معروفترین بستنی فروشی های شیراز اینجاست.به عبارتی پاتوقه!نوعی لاس وگاس!
با ماشین از پارکینگ اومدیم بیرون و لحظاتی بعد یه خانوم میانسال،با لباس خواب آستین حلقه ای،روی زانو و رنگ روشن!کمی تا قسمتی ترانس پرانت!با موهای حاوی بیگودی!با یک کیسه زباله جلوی در خونه ش ظاهر شد!البته ایشون به همین منطقه اکتفا نکرده،و کل عرض کوچه رو با آرامش پیمود و بعد از گذاشتن زباله کنار دیوار روبرویی با همون طمانینه به خونه برگشت!
در تمام این لحظات فرزاد مجبور شده بود ،پا رو ترمز بزنه و توقف کنه!منو میگی،با چشمانی نیمچه از حدقه بیرون آمده داشتم این صحنه رو نگاه میکردم و برگشتم به فرزاد گفتم: فرزاد میبینی؟؟!!!
فرزاد:هان؟....هم....،دیدم!
من:مرسی!!در اون لحظه شک کردم شاید فرزاد متولد اروپاست و از این صحنه ها زیاد دیده!منم که بچه حسن آباد سفلی هستم!!
برداشت سوم:آذر ماه ۱۳۸۸،تبریز
طبقه بالای خونه مامانم اینا،یه دکتر از جراحهای قدیمیه تبریز زندگی میکرد.یه شب،حدود ساعت ۹:۳۰ بود که یهو یه سرو صدای عجیبی از تو راهروی ساختمان اومد.من نگران شدم و خواستم برم نگاه کنم،که فرزاد گفت :نرو،حتما نوه همسایه پایینی هاست. باز با پدر بزرگش دعواش شده(پسر شروریه!!)
ولی من گوش نکردم و در رو باز کردم و دیدم یه صداهای عجیب و گریه زاری از طبقه بالا میاد.مامانو صدا کردم و گفتم ،به نظرم بالا یه اتفاقی افتاده..مامان رفت بالا و پرسید که چی شده.منم پایین پله ها منتظر بودم ببینم چی شده که دیدم مامان هی میگه:مرگ من؟....ای وای...جون من....وای وای....
دیگه قلبم اومد تو دهنم و رفتم بالا،دیدم مامان میگه:دکتر رو یه ساعت پیش در پارکینگ خونه،با شلیک ۴ تا گلوله کشتن!!!
وای مارو میگی،بهت زده داشتیم به دهان فامیلهای دکتر که شرح واقعه رو توضیح میدادن نگاه میکردیم وقلبمون تو دهنمون بود.خلاصه پریدم پایین،و رفتم تو آشپزخونه وبه بابام و فرزاد که داشتم چای مینوشیدن!گفتم:وای....میدونین چی شده؟دکتر رو زدن با گلوله تو همین کوچه کشتن!
بابا با آرامش همیشگی:جدا؟
فرزاد درحالی که داشت چای رو سر میکشید:خدا رحمتش کنه!!!
من:وا!!چرا اینطوری برخورد میکنی؟
فرزاد:مگه تا حالا از این اتفاقات ندیدی!من فجیع تر از اینا رو دیدم و عمل کردم!هر کس به یه بهانه ای از این دنیا میره،قسمت دکتر هم این بوده!
من در اون لحظه تصمیم قطعی گرفتم که از ثبت احوال ،آمار محل تولد فرزاد رو دربیارم!به نظرم متولد دان تان تگزاسه!!همچین بی خیال انگار هر روز تو کوچه ۲ نفر رو نفله میکنن با اسلحه!!
برداشت ۴:دیروز،ساعت ۵:۳۰ عصر،همون خانوم جینگول مستون اپیزود ۲،با یک سارافون قرمز رنگ گوجه ای روی زانو!بدون شلوار یا جوراب!کفش صندل،موهای فرفری شده با بیگودی بدون روسری،و ماتیک قرمز وسط کوچه ایستاده بود و داشت با یک پسر جوون حداکثر ۲۲ ساله!دل میداد و قلوه میگرفت....
حالا شما حدس بزنین شوهر من متولد کجاست؟!!حالا اونو ولش،حدس بزنین این خانوم جینگول مستون متولد کجاست؟!!!
*ضمنا خیلی دلم میخواست احساس اون پسر جوون و اون خانوم جینگول رو دزاون لحظه بدونم!!