پست آخر سال 88.

خوب....سال ۸۸ هم کم کم داره به آخراش میرسه...

یه سال عجیب غریب و پر از هیجان،تقریبا واسه همه!

امسال که گذشت.نمیتونم بگم کار خارق العاده ای در این سال انجام دادم.ولی نمیتونم بگم،نسبت به یکسال قبلش هم عوض نشدم!به هر حال پی به یکسری اشتباهاتم بردم،ولی دچار انجام یکسری اشتباهات جدید شدم!!!خوب،موازنه برقرار شد!!

تو این دو ماه آخر،اقلا،یک کاری رو که قائدتا وظیفه ام بود و بنا به تنبلی،مدتها بود مرتب انجام نمیدادم،شروع به انجامش کردم.امیدوارم بتونم تو سال جدید اینکار رو ادامه بدم.

خدایا،تو این سال جدید،بهم صبر بده،مواظبم باش که بحث الکی نکنم.مهمتر از همه،امیدوارم هیچ کس دچار مشکل جسمی نشه.واقعا سلامتی نعمت بزرگیه.

به قول دکتر نیکان فر،که میگفت:از خدا شانس بزرگ بخواهین..منم واسه همتون آرزوی یک سال پر از خوش شانسی دارم...

تصمیم امسالم اینه که،کمتر حرف بزنم.و اونچه رو که به نظرم درست تره انجام بدم.حتی اگه نزدیکترین کسانم ازم برنجند.حتی اگه مامانم باشه...

سال جدید مبارک...

ارتباط کوهان شتر با شطرنج!

شبکه ۴ تلویزیون،یک مهمان فرهیخته دعوت کرده بود...ایشون داشتند حرف میزدند و اظهار فضل میکردند که یکی از جملاتشون تاثیری بس عمیق در ذهن این بنده جاهل گذاشت:

"از نشانه های آخر الزمان این است که خانومها موهایشان رو مثل کوهان شتر درست میکنند و شطرنج بازی زیاد میشود"!!!!

تو خیابون که راه میرم،هی نشونه آخر الزمان میبینم. مخصوصا امروز ۳ تا دخترخانوم دیدم،که این پشت موهاشون ،برج میلاد رو تو ذهنم تداعی میکرد...من تو این موندم،مصالح این سازه ها چیه؟چطوری این موها رو درست میکنن و حتی یک بار هم دست به شال یا روسریشون نمیبرن!اون وقت من بیچاره همیشه در حال ور رفتن با شال یا روسریم هستم!نشد عین آدم این پارچه رو سر من وایسته...اه!

ضمنا الهی تو رو ببینم به خاک سیاه بشینی،کاسپاروف!هی شطرنج بازی کردی،دنیا رو به این روز انداختی....اون از زلزله هاییتی،اون از زلزله شیلی..باید تحقیق کنم ببینم اون زمان که سونامی اومد،مسابقات جهانی شطرنج در حال برگزاری نبود؟!!

پ.ن:خوبه تخته بازی کردن ،باعث رسیدن آخرالزمان نمیشه!والا،علتش به جرات،این مامان بابای من بودند!!!ا

قاشق زنی!

چهارشنبه سوری پارسال:باغ عمه رویا در مشهد!

چهارشنبه سوری امسال:باغ داداش نسرین در شیراز!

چهارشنبه سوری سال بعد:........؟؟؟؟؟؟؟

یاد چهارشنبه سوریهای بچگی بخیر......وای ما که راهنمایی دبیرستانی بودیم،تو ایرداک،کوی افسران و کوی علامه..چه قیامتی میشد..یادمه افشین و دوستاش آکاردئون و تنبک میاوردن و دور آتیش بزن برقص راه میفتاد ،بیا و ببین...دیگه اون زمونا،سی دی چنجر!!نبود که...نیم ساعت پسرا دور آتیش میرقصیدنو دخترا دست میزدن..دیگه یعنی خیلی کار غیر عادی بودا!!!تا اینکه کمیته میریخت و همه جیم میزدن و میرفتن یه محل دیگه..

موبایل هم که نبود به هم خبر بدن!!هی ،هی....(احساس تعلق به قرن ۱۸ قبل از میلاد بهم دست داد!)

منم تا همون اواخر بچگی(منظور۲۳ سالگی!!)مشغول جلافت بازی بودیم...البته از ترقه و این چیزا خداییش میترسم و همچین جسارتی هم در پریدن از آتیش بلند ندارم!!یه شعله در حدی که یه برنج بخوای دم کنی!!کافیه واسه عرض اندام من!!

ولی قشنگترین چیزی که تو شب چهارشنبه سوری دوست داشتم،قاشق زنی بود..که سالها با سارا ،دختر همسایمون که ۶ ماه ازمن کوچکتره و تا وقتی که ازدواج کرد و رفت تهران،با هم بودیم ،این مراسم رو  اجرا میکردیم.گاهی هم پیام و علی و المیرا قاطی میشدن ولی در کل من و سارا پایه فابریک قاشق زنی بودیم.در طی سالها،میزان لارج بودن تعدادی از همسایه ها در بذل و بخشش هم توسط ما شناسایی میشد..دیگه میدونستیم که پر پر(مخفف پروانه خانوم!)حسابی آجیل میده و چند تا شکلات توپ هم روش میذاره...و خانوم ف کلا در رو باز نمیکنه!میدونستیم که دکتر پ حتما در حین ریختن شیرینی تو کاسه ،یهو پاشو میذاره رو چادرمون و هویتمون لو میره...میدونستیم که اگه لیدا خانوم و عارف باشن بهمون میگن یه دور برقصین تا بهتون ۲ تا ریس بدیم!!خلاصه بعد از یک کاسه گردانی حسابی... و کرکر خنده فراوان ،در حالی که نمیدونستیم چطوری هم این چادر رو تو دهنمون جمع کنیم ،هم زیر پامون نره،هم قاشق رو به کاسه بزنیم و هم نخندیم و مهمتر از همه نفس بکشیم!!!کاسه هامونو پر میکردیم و معمولا میومدیم خونه ما...مامان میگفت:خوب نشون بدین ببینم چی گیرتون اومده!

ما هم با افتخار کاسه های گداییمون رو میریختیم رو میز و شروع میکردیم به تعریف و خوردن.!!

یادش بخیر...ساراکه الان یه پسر ۴ ساله داره!!نمیدونم اگه بازم یه سال با هم باشیم،بهش بگم بیا بریم قاشق زنی میاد یا نه؟خودم چی؟میرم یا نه؟؟....ولی خداییش من یکی که میرم.اگه یکی باهام پایه باشه میرم!اگه یه روز دیدین یه نفر با پشت خمیده چادر به روش کشیده و در خونتون قاشق به کاسه میزنه،میتونین با خودتون فکر کنین این خاله آذره،الان باید ۹۰ سالی داشته باشه ها.........

(ماشالله چقدر من طول عمر واسه خودم در نظر گرفتم!!!)

فارغ التحصیلی بعد از 31 یکسال...

دیشب دکتر ملک حسینی به افتخار فرزاد یه جشن فارغ التحصیلی تو هتل پارس ترتیب داد.تمام اعضای گروه بخش پیوند..از راننده گرفته تا اساتید این بخش.

راستش من و حتی خود فرزاد هم فکر نمیکردیم همچین مراسمی باشه.بعد از صرف شام،اولین کسی که شروع کرد به حرف زدن،سرپرستار بخش بود که حدود ۱۰ دقیقه ای راجع به فرزاد ،از زمانی که شناختتش تا امروز که دیگه داره درسش تموم میشه..راننده گروه پیوند که سفرهایی رو که واسه هاروست کبد و کلیه از مریضهای مرگ مغزی ،به شهرهای دیگه رفته بودند...یکی از تکنسین های اتاق عمل،یکی از هماهنگ کننده های مرگ مغزی(به عبارتی همه کاره بخش!)،یکی از دانشجوهای فلوشیپ،دکتر کاظمی،دکتر خسروی،دکتر نیک اقبالیان،دکتر صالحی پور و دکتر صلاحی و در آخر دکتر ملک حسینی...باورم نمیشد که تک تک این افراد چند دقیقه راجع به فرزاد حرف بزنند..مامان من که عین ابر بهار گریه میکرد.

خودم خیلی سعی کردم جلوی خودمو بگیرم،ولی دیگه نتونستم و چند لحظه ای گریه کردم.حرفهای تک تکشون ،انگار تمام خستگیها،دلتنگیها،و تنهایی این ۲ سال رو از تنم بیرون میکرد..

دکتر صالحی پور بهم میگفت:اینو بدون که شاید برگزدین تبریز ،شوهرتو کمتر از قبل حتی ببینی..

دکتر ملک حسینی میگفت:برای اینکه ادمها،ادمهای بزرگی بشن،و به معنای واقعی حرفه ای بشن،خیلی چیزا رو باید فدا کنند. و معمولا این خانواده انهاست که فدا میشه..

همشون به فرزاد میگفتندمسوولیت تو از امروز بیشتر شد..تا امروز از حمایت ما برخوردار بودی ولی از ماه بعد میری دانشگاهی که تک تنها و یک تنه باید شروع به مبارزه با تمام سنگ اندازیها بکنی.دکتر ملک حسینی گفت:بیست سال پیش خودم یادم میاد که چطور با سخی شروع به انجام این کار کردم...

و در اخر گفت:این خانواده پیوند باید استحکامش بیشتر و همیشگی باشه.از اینجا میرین،ولی پیوند شما با بخش پیوند نباید از بین بره...مهمترین خصلت فرزاد رو قاطع بودن،دلسوز نسبت به مریض و کاری بودنش شمرد.و همه از منفی بافی های فرزاد انتقاد کردند!و از من خواستند که این حس منفی نگری رو از بین ببرم!!(یاد اون جک افتادم که اگه برم فلسطینی ها رو از دست اسراییلی ها نجات بدم راحت تره!!)

یکی از پرستارا با غیظ خاصی بهم گفت:خیلی خوشحالی داری میری دیگه!!گفتم:باور میکنی اصلا احساس خوبی ندارم...

شیراز فوق العاده برام خاطره انگیز شد..با همه تنهاییهای چندین و چند روزه...با همه لاغر شدنهای غیر عادیم..با همه کهیر زدنهای رو دست و پاهام که همش از این ناشی بود که دلتنگیامو به زبون نمیاوردم...ولی از اینکه تو همچین خانواده ای هستم و از اینکه پیوند ما با شیراز هرگز قطع نمیشه خیلی خوشحالم.دیشب خیلی مراسم خاصی بود.و دکتر ملک حسینی میگفت:تا بحال همچین کاری واسه هیچکدوم از فلوشیپ هامون انجام نداده بودیم ولی این دکتر لیاقتشو داشت و مستحقش بود...

اینارو نوشتم تا خاطره ۲۴ اسفند ۸۸ تو دفتر خاطراتم ثبت بشه.نوشتم تا اگه چون فیلم مراسم دیشبو نداریم،هر وقت حس کردم کم اوردیم، یاخدای ناکرده به خودمون غره شدیم...بیاییم و این جملات رو و این نصایح و تجربه های همچین افراد خاص و بزرگی رو بخونبم نا یادمون بیاد که از کجا اومدیم....

 

 

88نامه!!

سلام علیکم!برای اولین بار میخوام یه بازی وبلاگی رو که دکتر بابک دعوتم کرده انجام بدم:

بهترین روز سال ۸۸:به نظرم روز تولدم ۱۱ مهر بود که خیلی خاطره انگیز شد.

بهترین هدیه سال ۸۸:وقتی تو ماه رمضان مامانم به صورت غیر منتظره یه جعبه پر از انواع نون روغنی و شیرینی و حلوا گردویی و مربا...فرستادو با فرناز و فرزاد نشستیم پای خوردن اونا موقع افطار..(عکسشو تو پستی که راجع بهش نوشته بودم گذاشتم...).

ضمنا کادویی که فرزاد از تبریز واسم آورد و بیشتر از همه بسته بندی قشنگش مبهوتم کرد..

بهترین سفر سال ۸۸:سفر که زیاد رفتم ولی کنگره مزوت تو لبنان خیلی پر هیجان و جالب بود...

بهترین کتابی که تو سال ۸۸ خوندم:کتاب "شور زندگی"،زندگینامه ونسان ونگوگ.یه کتاب کاغذ کاهی مال جوونیای دایی فرزاد...ورق ورق و کهنه...وای چه حس نوستالژیکی بود.من عاشق زندگینامه ونسان شدم و خیلی اعتماد به نفسم بیشتر شد.

بهترین دوست سال ۸۸:دوست زیاد پیدا کردم،ولی بیشتر دوستای اینترنی و آثارشون برام موندگار شد.دور از خانه،یک نیم وجبی،لونت،امیر.

بهترین کاری که تو سال ۸۸ انجام دادم:اینو نمیتونم بگم،ولی چند تا کار، خیلی پررنگ به ذهنم میاد.حتی یکیش دقیقا همین دیروز عصر بود..خیلی احساس خوبی از انجامشون دارم.خیلی.

بهترین غذایی که تو سال ۸۸ خوردم:والا،غذای جدیدی که خیلی به مذاقم خوشمزه بیاد ،تو ذهنم نیست.ولی یه قیمه پلو،با سبزی خوردن و  بعدش یه چای نعنا و نون برنجی و خرما...تو یه رستوران ایرانی بعد از چند روز فست فود کوفت کردن بدجور بهم چسبید!ضمنا یه شاورمای مرغ هم تو یک رستوران بین راهی تو یکی از روستاهای سوریه خوردم که خیلی خیلی خوشمزه بود...از اون ساندویچا که کاغذ کاهی دورش میپیچن...ساندویچ کثیف!

بهترین فیلم سال ۸۸:الان فقط فیلم فرزند خاک یادم میاد.ضمنا من کلا هرسال فیلم  head in the clauds رو میبینم و میمرم واسه اون فیلم و گیلدا...

بهترین پستی که تو سال ۸۸ نوشتم:نمیدونم..بعضی از پستهامو خیلی دوست دارم.ولی الان یادم نمیاد.

حالا چند تا سوال دیگه هم واسه خاطر اینکه یادم نره،میخوام به این بازی اضافه کنم:

خطرناک ترین تصمیمی که تو سال ۸۸ گرفتین:یه مسافرت ۵ روزه که در عرض یک ساعت تصمیم به رفتنش گرفتم و هیچ کس به جز فرزاد نفهمید. دعوام نکرد،ولی بعد از برگشتنم گفت لطفا دیگه از این کارای غیر مترقبه انجام نده...خیلی نگرانش کرده بودم..

بزرگترین کلاهی که تو سال ۸۸ سرتون رفت:بهار امسال بود که با تمام زرنگ بازیهام،از یک نفر بعد از ۷ سال رودست عجیبی خوردم...هویت و ملیتش از نطر من یه چیز دیگه بود ولی بعد از سالها اعتراف کرد که....گرچه خداییش عکس العمل بدی نشون ندادم.و فقط ازش خواستم علت دروغشو توضیح بده.جالبه که هنوز با هم دوستیم!!

بهترین جایی که تو طبیعت تو سال ۸۸ رفیتد:پاییز و زمستون امسال رو با تمام وجودم درک کردم،یعنی یه چیزی میگمااااا.....

بیشترین چیزی که از دیدنش تو سال ۸۸ خوشحال شدین:بعد از قبولی گواهینامه رانندگی ام حدود ۱۱ سال یش،که موقعی که افسر گفت قبولی!از خوشحالی نمیتونستم راه برم و تمام راه رو دویدم،امسال از دیدن چاپ یکی از پستهای وبلاگم تو روزنامه فوق العاده حس خوبی بهم دست داد..

از سال ۸۸ چه درس گرفتین:باز هم به همون حرف خودم رسیدم که هیچ کاری از هیچ کس بعید نیست.بازم فهمیدم که نباید به چشمهای خودمم اعتماد کنم.یاد گرفتم که بعضی آدمها چقدر به نفسشون مسلط هستند و غبطه خوردم بهشون.و  بازم فهمیدم که برای اینکه یه کاری رو بخوای انجام بدی باید به باور قلبی برسی...و فهمیدم که من کلا قصد درس عبرت گرفتن ندارم!!!

چه اسمی واسه سال ۸۸ میگذارین:۳۰ سال زندگی،۳۰ سال تجربه.

 

 

 

 

تو نیکی میکن و در دجله انداز،که ایزد در بیابانت دهد باز...

۱)خیلی می چسبه وقتی یکی کن فیکونت کرده!یکی دیگه که میشناسه تورو با آرامش خاص خودش ،آرومت کنه و با اون چند تا هندونه،اعتماد به نفس از دست رفته ات رو باز گردونه بهت!آخرشم بزنه تو پرت که تو همین طوری باحالی!و درست بشو نیستی!!!ولی کلا خیلی عصبانیتم فروکش کرد.و دو تا از بازوم ماچ گرفتم و خودمو دلداری دادم!!

۲)همچنان .....ادامه دارد!کلا سعی در بررسی جوانب دارم!ولی آخه منو چه به سیاست بازی!من یه عمری شرتکی رفتم جلو.با تجربیات خاله آذری خودم!همینشو عشقه...!

۳)بیشترین چیزی که آرومم کرده،به خاطر حضور ناشناس در این لحظه تو خونه منه.

 

تنویر افکار خصوصی!

این جمله رو تو یه وبلاگ حوندم که اونم تو یه وبلاگ دیگه خونده بود!(جریان دوست دارم با دوست تو که دوست داره با دوست من دوست بشه دوست بشم،شد!!)

"ما هیچ کدوممون کامل نیستیم بنابراین هیچ وقت نمی تونیم که از کسی ایرادی بگیریم تا زمانیکه کارش مزاحمتی برای ما درست نکرده. شخصا اعتقاد دارم که اگه انجام کاری به شخصی حس خوبی رو میده و ضرری هم برای کس دیگه ای نداره ما کاره ای نیستیم که ازش ایراد بگیریم. اگه می خوایم انتقادی هم بکنیم چقدر خوبه که این انتقاد محترمانه و مهربانانه باشه. نه با بی رحمی طرف رو بکوبونی زمین. هر کس غرور داره واسه خودش."

خداییش بعضی آدمها دهن که باز میکنن درفشانی میکنند.حال میکنین جمله هارو..به شخصا من فیض بردم.گرچه به نظرم فقط فیض بردم!چون احتمال اینکه باز در مورد زندگی دیگران  نظربدم ،۷۱٪ است!این از این!

۲)من کی اعلا م کردم که میخوام وبلاگ رو تعطیل کنم؟کلی نوشتم که این یک فکر بود که از روی ضعف در یک لحظه یا به قول علی کریمی:خون به مغزم نرسید! به ذهنم خطور کرد.ولی در پایان توضیح دادم که به نوشتن خزعبلات ادامه خواهم داد!والا بلا، راجع به این افه روشنفکری هم توضیح دادم که یه زمانی به نظرم افه بود!ترزا جونم،به هر دلیلی که وبلاگت رو تعطیل کردی ،باز هم جرات کردی.و دلیلش هم واسه خودت محترمه.من قصد تیکه پرونی نداشتم،وندرینگ استاجر جونم.به هر حال هرجا هستی موفق باشی...

۳)از سامی نیم وجبی هم خبر خوش رسید و من از دیدن کابوسهای شبانه راحت شدم.ولی در هر صورت بسی خوشحال شدم سامی سام سام...

۳)جریان اس ام اسها هم یکی از طرف همین دولت خدمتگزار بود که ساعت ۸ کلی چشم منو روشن کرد!دومی از طرف همین  یک نیم وجبی،سومی از یک ۳ وجبی!!!انشالله دکتر ریولی جواب سوالهاشونو با این توضیح مفصل و روشن!بنده گرفته باشند!!

۴)من همچنان.....چی؟همچنان.....نمیدونم!همچنان یه چیزی هست دیگه!حالا انگار مجبورم بگم!

اینم روز نوشت سوم این هفته های آخر.

تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد،حیف است که باشی و مرا غم ببرد

الناز،هر وقت خواستی عجله کنی یادت بیار ظهر اونروز رو که با یک جمله ات که فکر نکرده و از روی ناراحتی از دهنت بیرون پرید چه گندی زدی...

صبر میکنی...

تو یه وبلاگ خوندم دیدین یه بچه با مامانش دعواش میشه ، ولی آخرش میره تو بغل مامانش گریه میکنه و آروم میشه...!

الان حکایت اون بچه ایه که بزرگ شده حتی دیگه گریه هم نمیتونه بکنه!

پ.ن:امروز از ساعت ۸ صبح این گوشی من واسه من خبر ردیف کرد...واسم بارید از آسمون و زمین.۳ تا اس ام اس خیلی حالمو گرفت.خیلی...

پ.ن:سامی جونم....واسه رسیدن یه خبر خوب ازت خیلی دعا میکنم.خیلی...

این وبلاگ تعطیل میشود؟

تو این دو سال خیلی وقتا که دیدم  نویسنده وبلاگی ،حتی از نوع پرخواننده اش،میاد و اعلام تعطیل شدن وبلاگش رو میکنه،واسم عجیب بود.معمولا به نظرم یه ژست ادبی یا روشنفکری میومد.

احساسی که یه زمانی خیلیها نسبت به خوردن قهوه ترک تلخ تلخ همراه با حلقه حلقه کردن دود سیگار ،پشت میز آخر یه کافه معروف ،تو یه خیابون پرت داشتند.همون افه روشنفکری..

الان چند ساله خودم عاشق اینم که سالی یکی دوبار همون قهوه ترک تلخ تر از زهرمارو ،آروم آروم سر بکشم و مزه گس و تلخش رو موقع فرو ریختن تو حلقم ،در انتهای زبونم حس کنم و بعد از اتمام قهوه،فنجون قهوه رو نگاه کنم و الکی فال ببینم توش...بگم:یه جاده میمبینم،میری سفر،یه خبر از یه دوست میاد برات.نذرت قبول میشه.این زن کیه تو زندگیت؟مواظبش باش..

اینکه خیلیها،میگفتند میخوان وبلاگشون رو تعطیل کنند و خداحافظی میکردند.ولی دو سه روز دیگه،طی یک پست طولانی فدای کامنتهای گوگولی شما بشم! دوباره مینوشتند و اعلام به بازگشت میکردند..این هم واسم عجیب بود!باز هم یه جور ژست به نظرم میومد.

بعضی ها هم طی یک جسارت وبلاگ چند ساله رو تعطیل میکردند و میرفتند.بیشتر از همه انفجار وبلاگ مسافر خورشید تاثیر گذار بود برام!وبلاگی کاملا ساده که نمیدونم چرا شهریور امسال همه آرشیوش رو با اینترنت موبایل خوندم و پیگیری کردم.یه روز واسش کامنت گذاشتم که آی دی تو میدی بهم؟نوشت :خاله تو که شوهر داری!!واسه چی آی دی منو میخوای؟!..

دیگه کامنت نذاشتم واسش.ولی وبلاگشو خوندم تا اینکه نوشت میخواد امتحان فوق لیسانس بده و درس بخونه و چند روز بعد نوشت از فردا این وبلاگ وجود نخواهد داشت و ...دیگه از فرداش اون وبلاگ وجود نداشت.

خیلی جرات میخواد که وبلاگ چند سالتو حذف کنی.برای اولین بار،امروز این حس به سراغم اومد.ولی وقتی فکر کردم دیدم،انگار به تنها چیزی که زورم میرسید وبلاگم بود.به عبارتی نوشته هام،افکارم ،خودم..انگار فقط زورم به اون رسید..

ولی،وبلاگمو دوست دارم.نه دلم میخواد،نه میتونم و نه جسارت همچین عمل رادیکالی رو دارم.میدونی چیه رفیق؟حتی افه و ژست روشنفکرانه ادبی هم بهم نیومده...همچنان به نوشتن خزعبلات سیال ذهنم ادامه خواهم داد.چرا؟چون من همینم که هستم..

ولی یه چیزی ..دنیای مجازی خیلی با دنیای واقعی فرق داره.حتی اگه روابط این دنیای مجازی تبدیل به حقیقت بشه باز هم اون حس واقعی،لمس حقیقت از لحظه اول یه چیز دیگه است.

پ.ن۱: خیلی حرف داره،ولی تو دلم میمونه وخواهد موند.

پ.ن۲:هرکسی از ظن خود شد یار من           از درون من نجست اسرار من

پ.ن۳:از اینکه جای زهرای ۱۸ ساله نیستم که ساعتها تو اتاق عمل باشم و مادر پریشونش پشت در اتاق عمل از این ور به اون ور بره،خدا رو شکر میکنم.امیدوارم اون کبد ،زندگی رو بهت برگردونه زهرا،انشالله...

برو اسفند...نه ،نرو اسفند....

همیشه به اسفند به چشم یک ماه گذر نگاه کردم.هیج وقت ماه به حسابش نیاوردم رسما!!ا

داشتم فکر میکردم،روزای خوبی تو ماههای اسفند داشتم و در عین حال پراسترس..بدتر ازهمه،امتحانات ثلث دوم،علوم پایه،پره انترنی....ماه آشنایی،ماه تصمیم،ماه هجرت..ماه هجرت...ماه هجرت...

اسفند ۸۲،اسفند ۸۳،اسفند ۸۴،اسفند ۸۶ و الان اسفند ۸۸...

الان تورو دوست ندارم اسفند،میفهمی،میفهمی که چه استرسی بهم وارد میکنی،هان؟هم دوست ندارم،هم میمیرم که تموم نشی...خیلی تضاد بدیه...

ولی از اونجا که همیشه فکر کردن به مساله ای از انجام دادنش سخت تره...پس مثل این چند سال ،فکر نمیکنم که واسه یه ماه دیگه من چه برنامه هایی داره تو اون کله تو میگذره ،اسفند خان!!!

اومدم غر بزنم ،یکم گلایه از اسفند کرده باشم... میدونم بیشترین چیزی که واسش دلم تنگ میشه،دیدن درختهای نارنج خواهد بود.میدونم سال بعد واسه این نارنجهای نارنجی رنگ دلم پر میکشه ....میدونم با حسرت از عطر بهار نارنج یاد خواهم کرد.خیلی بدی اسفند،خیلی بدی که داری دلمو تنگ میکنی....برو ،برو دیگه..

اندر مضرات شاخ!

چند روز پیش یه صحنه از یه فیلم مستند که به وفور از رسانه ملی پخش میشه دیدم.یک گوزن با شاخهای غول آسا!

نه از این گوزنهایی که ۲تا شاخ در راستای یمین و یسار دارند و رو هر کدوم از شاخها،شعب فرعی از شاخهای کوچکتر هست....نه!از اون گوزنها که یه تیغه عمودی فرق سرشون روییده و ۵ تا شاخ هر کدوم اندازه ذوالفقار علی(ع) رو اون نصب شده!همچون رخت آویز رستم دستان!

میگن :خدا خر رو شناخت و بهش شاخ نداد...

خوب فرض کنیم اگه خدا به این شاهکار خلقتش،اشرف مخلوقاتش،حالا که دم نداده،میومد و شاخ میداد.به احتمال زیاد،رشد شاخ دختر بچه ها زودتر از پسر بچه ها صورت میگرفت.مثلا احتمالا حدود ۱۰ سالگی جوونه هایی از تیغه های شاخ رو کله دختر بچه ها ظاهر میشد،ولی همین جوونه ها تو پسر بچه ها تو ۱۳ سالگی پیدا میشد.گرچه کلا احتمالا پسر بچه ها به علت داشتن عضوی حساس! !که بسی هم واسش شخصیت قائل هستن! ،به شاخ و شونه کشیدن مجازی واسه ما دخترا ادامه میدادن و میگفتن،پز نده ۲ تا تیکه چوب کبریت رو سرت دراومده!!صبر کن ۲ سال دیگه یه جفت شاخ درمیارم اندازه علم کتل های عزاداری!!

 احتمالا شاخ آقایون بزرگتر و ضمخت تر از خانومها میشد.ولی خانومها اینبار شروع به آویزون کردن انواع اقسام زیور آلات از شاخشون میکردن!احتمالا وسیله زینتی به نام شاخ واره درست میشد که در انواع بدلی و طلا به بازار عرضه میشد.فکر میکنم تو خارج و ممالک لاییک آقایون به راحتی از یک عدد شاخ واره میتونستن استفاده کنند.ولی خوب پسرای ایرونی از نوع فشن با محدودیت مواجه میشدن!

به اونجا میرسیم که ممکن بود شاخ بعضی داش مشدی ها،انبوهی از مو به دورش پیچیده شده باشه،و اونها رو با علاقه خاصی تاب میدادن و هرچی پر موتر و انبوه تر ،نشانه مردونگی بیشتر بود!احتمالا اسم  مویی که بر روی شاخ میروییده،میشده روشاخ!!موشاخ!!

کسانی که میزان گرایش به بزهکاریشون بیشتر می بود،هر از چند گاهی این شاخها رو میبردن و تیز میکردن تا در مواقع اضطراری ،به راحتی تو دل برو باشه!

ولی ادمهای باکلاس احتمالا واکس شاخ میزدن و شاخهاشون رو،برق مینداختن!

خلاصه،به نظرم بیشترین میزان استفاده از شاخ تو ایران ،حین رانندگی می بود!

یعنی کافی بود شما ۲ ثانیه مونده به سبز شدن چراغ،به بوقهای ممتد وسیله حمل و نقل آبی رنگی که گاهی دو تا میله اهنی هم به پشت اتاقکش نصب میکنن تا درست و حسابی در حین برخورد ترتیب جلو بندی ماشین عقبی داده بشه،محل نگذارید.....!!

به احتمال زیاد عوض قفل فرمان،با یک فقره شاخ ۵ شاخه!مورد ضرب و شتم قرار میگرین...!!

بعضی ها که میخواستند با دارایی ها و اموال منقول و غیر منقول ما تحت شما رو بسوزانند،اینبار نیازی به استفاده از انرژی گرمایشی نمیداشتند!با همون شاخها،جفت چشمهاتون رو  درمیاوردند  و میذاشتند کف دستتون!!

میشد از این شاخها به عنوان وسیله ای جهت پهن کردن لباسها جهت خشک شدن نیز استفاده کرد!

موقع راه رفتن تو کوچه و رسیدن به پیچها می بایست خیلی محتاط بود ،چون امکان شاخ به شاخ شدن زیاد میبود..!

به هر حال من هرچقدر برای عضو دم تو پست آرزوهای بربادرفته..در مهر ماه ۸۸!!(متوجه لینک دادن من شدین دیگه!!) اظهار ارادت کردم،از داشتن شاخ اعلام برائت میکنم!

چون به نظرم داشتم شاخ،میزان خشونت بنی آدم رو بیشتر میکرد..میزان رافت و گذشتش رو کمتر میکرد.همیشه به عنوان وسیله ای دم دست جهت احقاق حقوق (حالا به حق یا نا حق)ممکن بود استفاده بشه..البته در این بین همیشه کسانی هستند که از تمام داده های خدا،بجا و به موقع استفاده میکنند...

به نطرم وقتی خدا آدم رو از خاک آفرید و حوا رو از دنده آدم آفرید،خوب فهمید که این عبد الحارث،چه موجودیه...و به همین جهت خدا به آدم شاخ نداد...

تولذت مبارک.

وبلاگ من امروز ۲ ساله شد..درسته همچین اتفاق مهمی نیست!ولی دوسش دارم،نوشتن و خوندن و دوستان وبلاگیمو...اینجا رو دوست دارم.نمیدونم تا کی میتونم ادامه بدم،تا کی این اهوی قلمم به خرامیدن تو صفحات این کتاب مجازی ادامه میده...ولی الان که هستم و فرصت بودن دارم،خوشحالم.

پ.ن:فرناز جان،ممنونم ازت..

داماد فرنگی!!

جونم بگه براتون که کل خانواده نزدیک ما از اقصی نقاط جهان جمع بشن،که معمولا هرگز پیش نمیاد!فکر کنم ۳۰ نفر نشیم!!تو این بی خواهریو بی برادری و بی عمگی و بی دایییگی!!و بی پدر بزرگ مادر بزرگی!!(بمیرم واسه خودم،که از امام رضا غریب ترم!!) اون ۲ عمو و خاله هم که  نصفشون تو قاره های مختلف تشریف دارن!!

حالا این خاله کوچیکه ما،۱۸ ساله که میشه،جهت ادامه تحصیل ،تشریفشو میبره،یونایتد کینگ دام!!

اونجا هم میشه خانوم مهندس و بعدش اعلام میکنه که مامی،پاپا،من دارم میرم خونه بخت...بزن اون دست قشنگه رو.....

مامی و پاپا هم میگن:به به،به سلامتی دخترم.انشالله سفبد بخت بشی.خوب،داماد کی هست؟خاله میگه:رابین! مامی میگه:همون رابین هود خودمون؟!!خاله میگه یه چیزی تو همین مایه ها...

خلاصه خاله جون با مستر رابین ازدواج کردیدن..گویا اون زمان غیر از ازدواج رسمی ،میرن سفارت ایران تا ازدواج اسلامی هم داشته باشن.اونجا هم آقای روحانی به رابین هود ،میگه تشهد بخون و (من واقعا نمیتونم تجسم کنم ،رابین که بعد از ۳۰ سال سلام هم نمیتونه بگه !چطوری تشهد عربی گفته!!)و بعد اعلام میکنن که رابین هوذ شد مسلمان و شما دو تا حلال شدین به هم...

بعد آقای روحانی برمیگرده به خاله ام میگه،خوب حالا یه اسم هم براش انتخاب کن!خاله میگه:حاج آقا ،من میگم اسمشو بذاریم "رامین"که هم تلفظش واسه اینا راحته هم به رابین نزدیکتره!

حاج آقا یهو عنان از کف میده و خروش برمیاره که این قرتی بازیا چیه خانوم!!!اسمشو بذار "غلامرضا"!!! در همون لحظه رابین  میگه:گو گو گو.....!!!!و خلاصه فکر کنم گرویدن به اسلامش در همون حد گو گو  باقی موند!!

این رابین رو من نمیدونم،خاله من چطوری تور کرد!!همین قدر بدونین که ۳ نسل تک فرزند هستند!!با ثروت خانوادگی در حد فیلمهای انگلیسی!!و در عین حال بسیار بانمک...یعنی یک مرد ۱۸۰ سانتی متری با وزن ۶۰ کیلو و موهای حالت دار قهوه ای و یک عینک ظریف و با ارامش بسیار  که وقتی پاش میفته از فرط خنده منفجرت میکنه!!!

این شد که دختر اون خاله دیگه من هم که ۱۸ ساله شد،اعلام مهاجرت به یونایتد کینگ دام کرد!!و تو اون موشک باران تهران من نمیدونم چطوری ویزا گرفت و ۳ سوت رفت پیش خاله کوچیکه....

دختر خاله هم به فاصله کمتر از یکسال با یک پسر قد بلند و بور و تیپ مایکل اوونی!!انگلیسی مزدوج شد!ایندفعه هم اندرو معروف به اندی!وارد خانواده ما شد!!

بعد از اون معمولا خیلیها بهم میگفتن که توام لابد میخوای بری انگلیس ...و من هم نمیتونم بگم که این فکر تو کله ام نبود و فکر میکردم منم ۱۸ سالگی میرم انگلیس  و ۱۹ سالگی زن دیوید بکهام میشم!!!!

القصه...حاصل ازدواج خاله و رابین هود!شد یه جان کوچولو!!چی؟نه ببخشید... شد دانیل...

این دانیل حدودا ۵ سالی از من کوچکتره..آخرین بار که دنیل با خاله اومد ایران،تازه نتایج کنکور رو داده بودند.دنیل حدودا ۱۱ یا ۱۲ ساله بود،رفتیم فرودگاه و وقتی اومدن بیرون...وای یک پسر بچه لاغر قد بلند،موهای طلایی حالت دار،چشمان آبی سبز،لپهای صورتی رنگ ،دندونا کمی جلو ....خلاصه ماه،ماه!

مامان رفت جلو و به خاله گفت:ماشالله ،چقدر دنیل قشنگ شده...خاله هم به دنیل گفت.دنیل هم فرمود:yes,I do know!!!!

عرض به حضور نمیدونم چرا دنیل برعکس باباش،کاملا یخی بود!!یه روزظهر که ۳ تا خواهرا و خواهر زاده ها جمع شده بودن تو اتاق و داشتن چخ چخ میکردن..حرف رسید به اینجا که به من بگن حالا که کنکور قبول شدی نیفتی تو خط شوهر کردنا!!!اگه زود شوهر کنی خلی!!منم ،هی قسم آیه که بابا من هنوز ۱۷ ساله نشدم ،چه وقته شوهر کردن منه!!

یهو مامان من پرید وسط بحث و به خاله کوچیکه گفت که اصلا صبر میکنیم دنیل بزرگ بشه،تا اون موقع هم دختر ما میشه خانوم دکتر!اون وقت میدیمش به دنیل!!همه زدیم زیر خنده و دنیل سرشو برگردوند و به ما نگاه کرد.خاله هم واسه اینکه اون طفلک هم بخنده جریان رو ترجمه کرد.

یهو دنیل:no,no....thats impossible.ما باز خندیدیم و دوباره دنیل قرمز شد و با حرص گفت:I told you,thats impossible,she is my cousin.

خلاصه کم کم من دیگه قاط زدم ،گفتم :برو بابا....خیلی هم دلت بخواد غربتی!اینجا عقد cousin ها رو تو sky بستند!!از اون لحظه بود که من فهمیدم آبم با این اجانب تو یه جوب نمیره و قربون پسرای ایرونی برم که اقلا میشه به فارسی قربون صدقه شون رفت...

دنیل سال 75 رفت.موقع رفتن عین ابر بهار اشک میریخت و میگفت من اینجا فامیل دارم و نمیتونم ازشون دل بکنم(طفلک فکر میکرد 9 نفر یعنی فامیل!!).همونجا بهش گفتم:خوب پس بازم میایی ایران انشالله..

فرمایش کرد:نه،فکر نمیکنم دیگه هرگز بیام ایران!!!

حالا تو پست بعدی باز هم راجع به انگلیس  و انگلیسیها مینویسم تا شما بفهمین که اگه یه روز رفتم و سفارت انگلیس رو تسخیر کردم ،حق دارم یا نه!!!

 

مینویسم،قضاوتش با خودتون!

۱)بهم میگه:من برای پزشکها همیشه یه احترام خاصی قائل بودم...

من:تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

میگه:کلا این رشته پزشکی نزد من از یک قداست خاصی برخوردار بوده..

من:تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

میگه:ولی از وقتی با تو آشنا شدم،کلا نظرم فرق کرده!!دیگه این حسو ندارم!!!

من:تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

۲)بهم میگه:تو شیراز خیلی کم موندم،همش یک روز و نیم...ولی همونم خیلی برام خاطره انگیز بود..

من:آره،کلا شیراز یه کشش خاصی داره...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

میگه:اصلا میدونی انگار باید دوباره بیام ،انگار نتونستم درست حال شیرازو ببرم..

من:آتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comآره،اینجور وقتا انگار طعم یه غذای خوشمزه زیر دندون آدم مزه کرده باشه،بازم هوس انگیزه...

میگه:دقیقا انگار یه کاری رو نصفه نیمه انجام داده باشی...مثل اینکه بخوای بری دستشویی ،دیگران بهت غر بزنن که چه خبره اینهمه میری دستشویی یا بگن زود باش بیا بیرون،و مجبور باشی نصفه نیمه شلوارتو بکشی بالا!!!!!!!!!!!!!

من:تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com،تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com....به همین ترتیب این تصاویر رو تکرار کنید!!

۳)با اینکه کلا از این فوفول بازیهای تبریک روزهای خاص  زیاد خوشم نمیاد،ولی دیروز به بهانه روزمهندسی به تعداد نه چندان زیاد دوستان مهندسم در سنین مختلف ،با اس ام اسهای خود ساخنه و پرداخته خاله آذری تبریک گفتم و عجبا که تا اخر شب هم تک تکون جوابمو دادن..

با نیم وجبی آخر معرفت هم که در جواب اس ام اسم،زنگید،کلی چخ چخ کردیم.غیبت دوراز خانه رو هم کردیم!ضمنا،این ریحان جیگول مو فرفریه من،از دیروز طرحشو شروع کرد...نمیدونم چرا همش دلم پیشش بود که نازی...این دخمل یکی یکدونه بابا رو از خونه گرم و نرم میفرستنش  دهات ارزیل،برزیل!سر کوه قاف،یه جایی تو همین مایه ها...بهش اس ام اس دادم و قول دادم جاشو تو وب خالی نذارم.به احترامش یک سطر نقطه چین میذارم:

.........................................................................................................................................!

البته ،این حس شامل تمامی پزشکان که دارن طرحشونو تو ناکجا آباد ها سپری میکنن میشه...

کلی رقت قلبم،حس مرام و انسان دوستی در من زده بالا...آی قربونتون بره خاله آذر!تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

پیدا کنید محل تولد را؟

خوب۴ تا اپیزود مینویسم ،پیدا کنید این شوهر بنده بچه کجاست؟!

برداشت اول:۱۳۸۵،یکی از مراکز تجاری دوبی

داشتم تو یکی از فروشگاههای لوازم مخصوص دختران زیر ۱۴ سال می پلکیدم!!و این رنگهای صورتی و قرمز و زرق و برقی روی کیفها و لوازم تحریر و عروسکها رو با چشمانم می بلعیدم که در حین دور زدن یکی از قفسه ها با یکی از خانومهای معروف هنرپیشه ایرانی روبرو شدم!موهاش تا کمر ،و شونصد رنگ مش و های لایت..با یک بلوز و دامن سبز یشمی رنگ خیلی شیک مشغول انتخاب یه مجسمه  بودواسه دخترش که اونم مینی هنر پیشه است!

یهو یه جور ذوق زده شدم و دویدم اونور قفسه و فرزاد پیدا کردم و گفتم:بیا ببین این خانوم ر هستش؟

فرزاد با آرامش و بی تفاوتی محض سرشو آورد اینور قفسه و گفت:هم!!!اونه!

من:مرسی!!چرا اینجوری بی حوصله؟

فرزاد:خوب پرسیدی این خانوم ر هست؟منم گفتم آره دیگه!میگی چیکار کنم!!

من:حالا انگار خونه ما تو هالیووده!هر روز از سر کوچمون سوپر استارا رد میشن!!

 

برداشت دوم:اسفند ماه ۱۳۸۶،ساعت ۸ صبح

 عرض کوچه ما زیاده،فکر کنم ۱۶ متری باشه و یکی از پر رفت و آمدترین کوچه های شیرازه.چون یکی از معروفترین بستنی فروشی های شیراز اینجاست.به عبارتی پاتوقه!نوعی لاس وگاس!

با ماشین از پارکینگ اومدیم بیرون و لحظاتی بعد یه خانوم میانسال،با لباس خواب آستین حلقه ای،روی زانو و رنگ روشن!کمی تا قسمتی ترانس پرانت!با موهای حاوی بیگودی!با یک کیسه زباله جلوی در خونه ش ظاهر شد!البته ایشون به همین منطقه اکتفا نکرده،و کل عرض کوچه رو با آرامش پیمود و بعد از گذاشتن زباله کنار دیوار روبرویی با همون طمانینه به خونه برگشت!

در تمام این لحظات فرزاد مجبور شده بود ،پا رو ترمز بزنه و توقف کنه!منو میگی،با چشمانی نیمچه از حدقه بیرون آمده داشتم این صحنه رو نگاه میکردم و برگشتم به فرزاد گفتم: فرزاد میبینی؟؟!!!

فرزاد:هان؟....هم....،دیدم!

من:مرسی!!در اون لحظه شک کردم شاید فرزاد متولد اروپاست و از این صحنه ها زیاد دیده!منم که بچه حسن آباد سفلی هستم!!

 

برداشت سوم:آذر ماه ۱۳۸۸،تبریز

طبقه بالای خونه مامانم اینا،یه دکتر از جراحهای قدیمیه تبریز زندگی میکرد.یه شب،حدود ساعت ۹:۳۰ بود که یهو یه سرو صدای عجیبی از تو راهروی ساختمان اومد.من نگران شدم و خواستم برم نگاه کنم،که فرزاد گفت :نرو،حتما نوه همسایه پایینی هاست. باز با پدر بزرگش دعواش شده(پسر شروریه!!)

ولی من گوش نکردم و در رو باز کردم و دیدم یه صداهای عجیب و گریه زاری از طبقه بالا میاد.مامانو صدا کردم و گفتم ،به نظرم بالا یه اتفاقی افتاده..مامان رفت بالا و پرسید که چی شده.منم پایین پله ها منتظر بودم ببینم چی شده که دیدم مامان هی میگه:مرگ من؟....ای وای...جون من....وای وای....

دیگه قلبم اومد تو دهنم و رفتم بالا،دیدم مامان میگه:دکتر رو یه ساعت پیش در پارکینگ خونه،با شلیک ۴ تا گلوله کشتن!!!

وای مارو میگی،بهت زده داشتیم به دهان فامیلهای دکتر که شرح واقعه رو توضیح میدادن نگاه میکردیم وقلبمون تو دهنمون بود.خلاصه پریدم پایین،و رفتم تو آشپزخونه وبه بابام و فرزاد که داشتم چای مینوشیدن!گفتم:وای....میدونین چی شده؟دکتر رو زدن با گلوله تو همین کوچه کشتن!

بابا با آرامش همیشگی:جدا؟

فرزاد درحالی که داشت چای رو سر میکشید:خدا رحمتش کنه!!!

من:وا!!چرا اینطوری برخورد میکنی؟

فرزاد:مگه تا حالا از این اتفاقات ندیدی!من فجیع تر از اینا رو دیدم و عمل کردم!هر کس به یه بهانه ای از این دنیا میره،قسمت دکتر هم این بوده!

من در اون لحظه تصمیم قطعی گرفتم که از ثبت احوال ،آمار محل تولد فرزاد رو دربیارم!به نظرم متولد دان تان تگزاسه!!همچین  بی خیال انگار هر روز تو کوچه ۲  نفر رو نفله میکنن با اسلحه!!

برداشت ۴:دیروز،ساعت ۵:۳۰ عصر،همون خانوم جینگول مستون اپیزود ۲،با یک سارافون قرمز رنگ گوجه ای روی زانو!بدون شلوار یا جوراب!کفش صندل،موهای فرفری شده با بیگودی بدون روسری،و ماتیک قرمز وسط کوچه ایستاده بود و داشت با یک پسر جوون حداکثر ۲۲ ساله!دل میداد و قلوه میگرفت....

حالا شما حدس بزنین شوهر من متولد کجاست؟!!حالا اونو ولش،حدس بزنین این خانوم جینگول مستون متولد کجاست؟!!!

*ضمنا خیلی دلم میخواست احساس اون پسر جوون و اون خانوم جینگول رو دزاون لحظه بدونم!!