برو اسفند...نه ،نرو اسفند....
داشتم فکر میکردم،روزای خوبی تو ماههای اسفند داشتم و در عین حال پراسترس..بدتر ازهمه،امتحانات ثلث دوم،علوم پایه،پره انترنی....ماه آشنایی،ماه تصمیم،ماه هجرت..ماه هجرت...ماه هجرت...
اسفند ۸۲،اسفند ۸۳،اسفند ۸۴،اسفند ۸۶ و الان اسفند ۸۸...
الان تورو دوست ندارم اسفند،میفهمی،میفهمی که چه استرسی بهم وارد میکنی،هان؟هم دوست ندارم،هم میمیرم که تموم نشی...خیلی تضاد بدیه...
ولی از اونجا که همیشه فکر کردن به مساله ای از انجام دادنش سخت تره...پس مثل این چند سال ،فکر نمیکنم که واسه یه ماه دیگه من چه برنامه هایی داره تو اون کله تو میگذره ،اسفند خان!!!
اومدم غر بزنم ،یکم گلایه از اسفند کرده باشم... میدونم بیشترین چیزی که واسش دلم تنگ میشه،دیدن درختهای نارنج خواهد بود.میدونم سال بعد واسه این نارنجهای نارنجی رنگ دلم پر میکشه ....میدونم با حسرت از عطر بهار نارنج یاد خواهم کرد.خیلی بدی اسفند،خیلی بدی که داری دلمو تنگ میکنی....برو ،برو دیگه..