تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد،حیف است که باشی و مرا غم ببرد
الناز،هر وقت خواستی عجله کنی یادت بیار ظهر اونروز رو که با یک جمله ات که فکر نکرده و از روی ناراحتی از دهنت بیرون پرید چه گندی زدی...
صبر میکنی...
تو یه وبلاگ خوندم دیدین یه بچه با مامانش دعواش میشه ، ولی آخرش میره تو بغل مامانش گریه میکنه و آروم میشه...!
الان حکایت اون بچه ایه که بزرگ شده حتی دیگه گریه هم نمیتونه بکنه!
پ.ن:امروز از ساعت ۸ صبح این گوشی من واسه من خبر ردیف کرد...واسم بارید از آسمون و زمین.۳ تا اس ام اس خیلی حالمو گرفت.خیلی...
پ.ن:سامی جونم....واسه رسیدن یه خبر خوب ازت خیلی دعا میکنم.خیلی...
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 1:3 توسط
|