تو این دو سال خیلی وقتا که دیدم  نویسنده وبلاگی ،حتی از نوع پرخواننده اش،میاد و اعلام تعطیل شدن وبلاگش رو میکنه،واسم عجیب بود.معمولا به نظرم یه ژست ادبی یا روشنفکری میومد.

احساسی که یه زمانی خیلیها نسبت به خوردن قهوه ترک تلخ تلخ همراه با حلقه حلقه کردن دود سیگار ،پشت میز آخر یه کافه معروف ،تو یه خیابون پرت داشتند.همون افه روشنفکری..

الان چند ساله خودم عاشق اینم که سالی یکی دوبار همون قهوه ترک تلخ تر از زهرمارو ،آروم آروم سر بکشم و مزه گس و تلخش رو موقع فرو ریختن تو حلقم ،در انتهای زبونم حس کنم و بعد از اتمام قهوه،فنجون قهوه رو نگاه کنم و الکی فال ببینم توش...بگم:یه جاده میمبینم،میری سفر،یه خبر از یه دوست میاد برات.نذرت قبول میشه.این زن کیه تو زندگیت؟مواظبش باش..

اینکه خیلیها،میگفتند میخوان وبلاگشون رو تعطیل کنند و خداحافظی میکردند.ولی دو سه روز دیگه،طی یک پست طولانی فدای کامنتهای گوگولی شما بشم! دوباره مینوشتند و اعلام به بازگشت میکردند..این هم واسم عجیب بود!باز هم یه جور ژست به نظرم میومد.

بعضی ها هم طی یک جسارت وبلاگ چند ساله رو تعطیل میکردند و میرفتند.بیشتر از همه انفجار وبلاگ مسافر خورشید تاثیر گذار بود برام!وبلاگی کاملا ساده که نمیدونم چرا شهریور امسال همه آرشیوش رو با اینترنت موبایل خوندم و پیگیری کردم.یه روز واسش کامنت گذاشتم که آی دی تو میدی بهم؟نوشت :خاله تو که شوهر داری!!واسه چی آی دی منو میخوای؟!..

دیگه کامنت نذاشتم واسش.ولی وبلاگشو خوندم تا اینکه نوشت میخواد امتحان فوق لیسانس بده و درس بخونه و چند روز بعد نوشت از فردا این وبلاگ وجود نخواهد داشت و ...دیگه از فرداش اون وبلاگ وجود نداشت.

خیلی جرات میخواد که وبلاگ چند سالتو حذف کنی.برای اولین بار،امروز این حس به سراغم اومد.ولی وقتی فکر کردم دیدم،انگار به تنها چیزی که زورم میرسید وبلاگم بود.به عبارتی نوشته هام،افکارم ،خودم..انگار فقط زورم به اون رسید..

ولی،وبلاگمو دوست دارم.نه دلم میخواد،نه میتونم و نه جسارت همچین عمل رادیکالی رو دارم.میدونی چیه رفیق؟حتی افه و ژست روشنفکرانه ادبی هم بهم نیومده...همچنان به نوشتن خزعبلات سیال ذهنم ادامه خواهم داد.چرا؟چون من همینم که هستم..

ولی یه چیزی ..دنیای مجازی خیلی با دنیای واقعی فرق داره.حتی اگه روابط این دنیای مجازی تبدیل به حقیقت بشه باز هم اون حس واقعی،لمس حقیقت از لحظه اول یه چیز دیگه است.

پ.ن۱: خیلی حرف داره،ولی تو دلم میمونه وخواهد موند.

پ.ن۲:هرکسی از ظن خود شد یار من           از درون من نجست اسرار من

پ.ن۳:از اینکه جای زهرای ۱۸ ساله نیستم که ساعتها تو اتاق عمل باشم و مادر پریشونش پشت در اتاق عمل از این ور به اون ور بره،خدا رو شکر میکنم.امیدوارم اون کبد ،زندگی رو بهت برگردونه زهرا،انشالله...