نيوشا

از سخت ترين كارهاست گوش دادن. باور نداريد؟ نمي گويم يك كتاب صوتي، يك داستان كوتاه با صداي خوش و روان از سي دي هاي همشهري داستان گوش بدهيد. اگر سي و شش هزار و دويست و يازده بار حواستان پرت نشد و دو نفري، توانستيد يك داستان از موراكامي را چهاربار گوش بدهيد و هربار نپرسيد " اينجا چي گفت" يا نگوييد" والا منم متوجه نشدم"، خوش به حالتان.
خوش به حالتان كه وقتي مي گويد " بوي مردان مجرد سن بالا را مي داد"، پرت نشويد به تمام مردان مجرد سن بالايي كه مي شناسيد و سعي كنيدغير از بوي ادكلن هاي گران قيمت شان ، چيزي به ياد آوريد...وقتي مي خواند" انگار مي خواست چينهاي پيشاني اش را با دست صاف كند"، چين هاي ريز پيشاني دو سه نفر جلوي چشمتان نقش نبندد...
گوش دادن ، الحق كار سختي است. اينكه به كسي گوش بدهيم، بدون اينكه بعد از جمله دوم دلتنگي اش، تمامي بدبختي هايمان را رديف كنيم. بتوانيم بدون اينكه سوالي پرسيده باشيم، كسي را كه به ما نگاه نمي كند و انگار با كاج هاي روبرويش، گذشته ي تحصيلي و كاري اش را مرور مي كند و مدام دستهايش را در هم گره مي زند، بشنويم. دقيقا همان لحظاتي كه پنجاه دفعه مي توانيم بگوييم " دقيقا من هم اين طوري"، " واي حالا ببين من چه جرياني داشتم"، دگمه خفه خوان را فشار داده باشيم.
الكي گوش كردن هم به درد عمه خدا بيامرز هوگو چاوز مي خورد. هممم، هممم گفتن ها..." مي فهمم" هايي كه هرگز نمي فهميم، چشمهاي خالي از نگاه، سر تكان دادن هايي كه طرف بفهمد زود يكي دو جمله اش را بايد جمع كند، چون فرصت نيست...نگاه كردن به صفحه موبايل، در و ديوار و هرجايي كه طرف را به بهترين وجه ممكن معذب كنيم...همه و همه روش هايي عالي براي فراري دادن آدمهاست.
امشب به فرزاد گفتم من از صفت "  پر حوصله" خسته شده ام. از گوش دادن به حرف مريض و همراه مريض كم آورده ام. من دلم مي خواهد معلم باشم، بروم به دو نفر، سيزده نفر، بيست و هشت نفر، دو ساعت، سه ساعت درس بدهم. درسي كه دوست دارم. و و تا وقتي صلاح ندانم، رخصت حرف زدن ندهم. يا جايي باشم كه براي حرف زدن، زنگ زدن، و هر چيز ديگري اجازه نگيرم. هجده بار با خودم چرتكه نيندازم كه اين كه الان خسته است، اون كه حتما خوابه، فلاني هم درس داره، بهماني هم كه روم نمي شه، اون دوستم كه خودش صد تا مشكل داره، اينم كه هيچي!
اگر شنونده خوبي هستيد كه برويد قبر بخريد، ولي اگر نيوشاي خوبي سراغ داريد، آدرسش را به من ندهيد. مثل خرس، مي دزدمش، مي برم توي غار، انقدر كف پايش را ليس مي زنم تا نتواند راه برود. بعد تا نفس دارم و نفس دارد برايش از ماليخولياهاي ذهنم حرف مي زنم تا هر دو بميريم.

ملانی های دنیا

ازمرد سوال میکنم: تو خانواده ی شما، سابقه ناراحتی قلبی هست؟

مرد تا به خود بجنبد كه دهان باز كند، همسرش در حالي كه صورتش را جمع كرده، مي گويد: ناراحتي قلبي؟! هه هه! اينا خانوادگي مغزشون خرابه.

 

- مرد كه به تازگي صاحب باطري قلبي شده است، سوال مي كند: آقاي دكتر، من از كي مي تونم رانندگي كنم؟

همسرش فرصت به اقاي دكتر نمي دهد و با اشاره ي دست مي گويد: راه بيفت بابا! تو قبل از باطري چي بودي، كه الان بخواي رانندگي هم كني.

 

- گيرم كه دكتر محرم است، ولي تا چه حد؟ گيرم كه از مريض و مريض داري خسته شده باشيم، اصلا سالها مورد خشم و ظلم قرار گرفته باشيم. آيا، هرمحيطي، هر ضعفي، هر ناتواني طرف مقابل، اين اجازه را به ما مي دهد، كه انتقام ستم سالها را از شخص و طايفه اش بگيريم...حالا ده دقيقه زبان تلخ مان را جلوي غريبه ها به كار نگيريم، و غرور مردِمان را حفظ كنيم، چه مي شود؟ اصلا با اِعمال اين خشونت هاي كلامي، چه توجهي مي خريم؟ غير از سكوت؟ نگاهي كه سعي در بي قضاوتي دارد؟ حداكثر شنيدن " نه بابا، اين چه حرفيه، حالا درست مي شه" از يك غريبه در پوششي با روپوش سفيد؟

من از آنها هستم كه معتقدم، دنيا بدون مردها، قطعا جاي خوبي نبود. همان طور كه دنياي صرفا مردانه، اصلا قشنگ نيست. مطمىنا خداوند، بي حساب و كتاب، زن و مرد را در كنار هم نيافريده است. و مهمتر از همه اينكه، نعمتي به زن داده است، و آن لطافت و نرمي زبان است. درست است كه در جهان امروز، زنها خيلي اوقات، مردتر از مردها هستند، و علاوه بر وظايف سنگين خانه داري و مادري ، پابه پاي مردها تحصيل و كار مي كنند.

ولي اينها چرا بايد زن را از لحن ملايمش دور كند؟ قطعا بعد از سني، ثروت و قيافه و مدرك، جوابگوي تمام نيازهاي انساني نخواهد بود. آدمها، به كساني نياز دارند كه در كنارشان، احساس امنيت كنند. امنيت رواني. كسي كه نگاه قضاوت باري نداشته باشد. براي هر حرف دلي، چشمهايش را نَدَرانَد! چهره اش را جمع و چروك نكند. از بالا به پايين نگاه نكند، و اين براي يك زن، به دليل ذات ملايمش، مي تواند راحت تر باشد. البته طبيعي است كه هيچ زني، مداوم، نمي تواند"ملاني" هميشه مهربان "بربادرفته "باشد، كه حتي گاهي اين حد ملايمت هم ملالت بار است. ولي زنها رييس جمهور هم بشوند، پروفسور هم باشند، دومين ثروتمند جهان هم كه باشند، حيف است، آن ملاحت و اصالت ذاتي را كه مي تواند در گفتارشان، راه رفتن شان، تُنِ صدا، لبخندهاو مهرباني هايشان باشد، كمرنگ كنند...فكر مي كنم دنيا به مهرباني هاي ملاني، شرارت ها و لجاجت هاي اسكارلت و معرفت و پشتيباني هاي آن زن به اصطلاح بدكاره ي بربادرفته، همه به مقدار لازم احتياج دارد...

پ.ن: راجع به خشونت كلامي مردان هم روايت و حرف دارم. يادم هست كه يك طرفه به قاضي نروم. 

وسواس خناس

دربيست و هفت هشت سالگي، كتابي از اريش فروم خواندم. كتاب جلدي قرمز رنگ با كاغذهاي كاهي داشت. از كتابخانه دايي همسرجان، كش رفته بودم. از ان كتابي كه اسمش يادم نيست، فقط يك جمله يادم مانده است: بهترين راه غلبه بر وسوسه، انجام دادن آن وسوسه است.
شديد با عقلم جور درآمده بود! يك نفر خل بازيهايم را تاييد كرده بود، كه اسمش اريك يا اريش فروم بود!
سه چهارسال بعد چندان بر درستي آن ايده، اعتقاد نداشتم. دو سه سالي هست، كه باز فكر مي كنم عقيده ي بدي نيست. جاهايي كه نگفتن بعضي حرفها، انجام ندادن بعضي كارها، انرژي چند برابري مي گيرد.
البته كه تشخيص بد و خوبِ انجام دادن يا ندادن هركاري و يا به زبان نياوردن يا بيان كردن هر حرفي، هرجايي بستگي به قوه تشخيص و ميزان غرور و وسعت دل و تفكر انسانها دارد. ولي حقيقت اين است، بعد از يك سني، اهميت بسياري از مساىل كمرنگ مي شود. اگر پانزده سال قبل به خاطر گفتن يك حرف، يك هفته خودمان را شرحه شرحه مي كرديم، الان به يك روز يا چند ساعت مي رسد. و به نظرم قسمت مهم قضيه، حقيقت خلوص نيتي است كه داشته ايم. بالاخره، آدم به خودش نمي تواند دروغ بگويد. حالا اين هنر انسان است كه پاي حرفها و احساسات و كارهايي كه كرده بايستد، و اگر فكر مي كند به خاطر دل خودش انجام داده است، لذتش را ببرد، و آداب بي قراري و غم را رعايت كند، البته گاهي هم مبادي آداب نباشد و وحشي بازي دربياورد، به هيچ جاي اين دنيا برنمي خورد!
شايد فقط ربطش را خودم بدانم، كه يادي كنم از نادرابراهيمي كه در جايي از كتاب يك عاشقانه آرام مي گويد: دلگير نشدن، كارِ آساني نيست. ظرفيت مي خواهد...

برگ اضافي

كتاب " مارك و پلو"، " مارك دو پلو" و " برگ اضافي"، سفرنوشته هاي منصور ضابطيان هستند. ضابطيان يكي از خوش نگاه ترين آدمهايي است كه شانس و همت خوب سفر كردن و خوب ديدن و مهمتر از همه، نوشتن خاطرات و ثبت لحظاتش را دارد.
مطمىنم از يادداشت هاي ضابطيان، كه اوايل به صورت مقاله هايي در مجله چلچراغ بود و به مرور در كتاب اولش، مدون شد، بسيار ياد گرفته ام. ضابطيان، از آنهاست كه نگاهش و نحوه سفر كردن و رفتنش را خيلي دوست دارم. و مهمتر از همه تعامل و ارتباطي كه با ادمها و دنياي جديد برقرار مي كند، بسيار دل انگيز است.
" برگ اضافي"، بر خلاف دو كتاب پيشين گزارش هايي كامل از سفر به كشورهاي مختلف نيست، بلكه يادداشت هايي پراكنده است از مشاهدات و خاطراتش از اين سو و ان سوي جهان.
به قول خودش:"تا به حال شده به رستوراني برويد و مثلا يك غذاي پلويي سفارش بدهيد و بعد براي اينكه حسابي به خودتان حال بدهيد، بخواهيد يك كباب برگ اضافي هم برايتان بياورند؟
اگر دو كتاب مارك و پلو و مار دو پلو، آن غذاي اصلي باشند ، كتابي كه در دست داريد همان " برگ اضافي" است. نوش جان!"


دل خوش به آنيم كه حج مي رويم

دو ماه قبل:
سر و كله ي زائراني كه پزشك كاروان هاي حج تمتع، براي تاييد سلامت قلب و عروق، به محل كار من ارجاع مي دادند، كم كم پيدا شد.
ياد دارم، پيرزني خميده و كم بينا كه هشتاد و سه سال داشت، و دو فرزندش زير بغلش را گرفته بودند تا چند قدم راه برود. وقتي استادم گفت شرايط جسماني مساعد نيست، مثل هميشه اصرارها شروع شد. اشكها، تو رو جان بچه هات، تورو به اون مكه هايي كه رفتي قسم دادن ها... ده سال قبل مادر ما سالم بود، بعدا ديابت گرفت اين طوري شد، تازه تنها نمي خواد بره، همراه داره.
همراهش كيه؟ پدر ما همراهشه. پدر كو؟ اوناها، بيرون نشسته. و پدري كه دولا بود و تقريبا ناشنوا، و چند سالي از مادر بزرگتر با دهاني بدون دندان، از لاي در نيمه باز لبخند زد.
مصداق كوري عصاكش كور دگر شود.
 
چند تا از زوار يا از بيماران خود مطب، كه نارسايي شديد قلبي به همراه انواع امراض داخله و خارجه داشتند، وقتي پاسخ منفي استادم را مي شنيدند، اول گريه و التماس و بعد خشم و نفرين استاد و توابع و ما و واگذار كردن همه كادر پزشكي  به خداوند را پيشه مي كردند... در آخر هم مثل هميشه، تهديد به زنگ زدن به پسرخاله ي فرماندار و همسايه استاندار و شوهر عمه نماينده مجلس شان مي كردند...
هربار استادم توضيح مي داد كه من چندبار حج رفتم، مي ري اونجا مي ميري، جواب يكسان بود: نه، نگران نباش، نمي ميرم. ثانيا چه سعادتي بالاتر از اينكه در مكه بميرم. اي كاش تو حج بميرم...
 
از ديروز:
كم كم سر و كله يكي دوتا از مريضهايي كه اجازه تشرف پيدا نكرده بودند، پيدا شده است. همان ها كه آروزي مرگ در حج داشتند، تشكر كنان، ثنا گويان آمده اند: " آقاي دكتر، خدا عمرت بده كه نذاشتي برم حج، والا مرده بودم."
حقيقت اين است، مرگ ترس دارد.

اي تو روح بلاگفا

كتابي هست به نام " زن در ريگ روان". نوشته ي كوبو آبه .
كوبو آبه هم جزو ليست ذهني دوست داشتني من است. كنار چخوف، بولگاكف، آرتور شنيتسلر...پزشكاني كه يا طبابت نكردند، يا از جايي به كل به نوشتن پرداختند.
بگذريم؛ چندسال قبل كه " زن در ريگ روان" را شروع كردم، اصلا گيرايي نداشت. گذاشتم به حساب اينكه صد صفحه اول هر كتابي و صد روز اول هر تصميمي و صد ساعت اول رسيدن به هر ميعادي، برزخ است. فقط بايد ايستاد و ديد آخرش چه مي شود.
باز هم نشد!
داستان مردي بود كه در پي جمع آوري گونه اي از حشرات، همراه زن جواني در ده ساحلي دورافتاده اي، ته گودال پهناور شني گير مي افتد. در گودال هر لحظه، خطر ريگ روان كه باد آن را مي آورد، تهديدشان مي كند...
در ادامه خواندن كتاب، همان وقت كه صدايي دروني مدام در گوشم مي گفت كتاب را رها كن، جذاب نيست؛ جايي چشمانم را شستم. حس مي كردم مژه اي داخل چشمم بازي مي كند. شب موقع خواندن كتاب، قطره اي اشك مصنوعي داخل چشمم ريختم، بلكه آن جسم خارجي بيرون بيايد. ناگهان مچ خودم را گرفتم. 
روايت آن چنان آرام آرام در من نفوذ كرده بود، كه جاي قهرمان داستان حس مي كردم ريگي داخل چشمانم بازي مي كند...با ريگها مي جنگيدم.
 
گاهي آن چنان بي سروصدا اهليِ ديدن، شنيدن، بوييدن و خواندن كسي مي شويم كه خود بي خبريم. 
از بُعد نيمه ي خالي ليوان اگر نگاه كنيم، حكايت روزمرگي هاست كه آن چنان ما را در گودال خويش محصور مي كنند كه نمي فهميم چطور حتي اهليِ زر و زور و تزوير شده ايم.
 در گودالي ديوار دفاعي مي سازيم، درزها را مي پوشانيم، ولي جواب نمي دهد!
گاهي حتي بي هدف بايد تن به ريگ روان سپرد، بر بال باد سوار شد، رفت و رفت تا از دل همان سرگشتگي ها، هدف نمايان شود.
به ياد همان كسي كه روي دكل كشتي مي رفت و فرياد مي زد: خشكي مي بينم،
شايد روزي ما هم دريا ديديم...