دل خوش به آنيم كه حج مي رويم
دو ماه قبل:
سر و كله ي زائراني كه پزشك كاروان هاي حج تمتع، براي تاييد سلامت قلب و عروق، به محل كار من ارجاع مي دادند، كم كم پيدا شد.
ياد دارم، پيرزني خميده و كم بينا كه هشتاد و سه سال داشت، و دو فرزندش زير بغلش را گرفته بودند تا چند قدم راه برود. وقتي استادم گفت شرايط جسماني مساعد نيست، مثل هميشه اصرارها شروع شد. اشكها، تو رو جان بچه هات، تورو به اون مكه هايي كه رفتي قسم دادن ها... ده سال قبل مادر ما سالم بود، بعدا ديابت گرفت اين طوري شد، تازه تنها نمي خواد بره، همراه داره.
همراهش كيه؟ پدر ما همراهشه. پدر كو؟ اوناها، بيرون نشسته. و پدري كه دولا بود و تقريبا ناشنوا، و چند سالي از مادر بزرگتر با دهاني بدون دندان، از لاي در نيمه باز لبخند زد.
مصداق كوري عصاكش كور دگر شود.
چند تا از زوار يا از بيماران خود مطب، كه نارسايي شديد قلبي به همراه انواع امراض داخله و خارجه داشتند، وقتي پاسخ منفي استادم را مي شنيدند، اول گريه و التماس و بعد خشم و نفرين استاد و توابع و ما و واگذار كردن همه كادر پزشكي به خداوند را پيشه مي كردند... در آخر هم مثل هميشه، تهديد به زنگ زدن به پسرخاله ي فرماندار و همسايه استاندار و شوهر عمه نماينده مجلس شان مي كردند...
هربار استادم توضيح مي داد كه من چندبار حج رفتم، مي ري اونجا مي ميري، جواب يكسان بود: نه، نگران نباش، نمي ميرم. ثانيا چه سعادتي بالاتر از اينكه در مكه بميرم. اي كاش تو حج بميرم...
از ديروز:
كم كم سر و كله يكي دوتا از مريضهايي كه اجازه تشرف پيدا نكرده بودند، پيدا شده است. همان ها كه آروزي مرگ در حج داشتند، تشكر كنان، ثنا گويان آمده اند: " آقاي دكتر، خدا عمرت بده كه نذاشتي برم حج، والا مرده بودم."
حقيقت اين است، مرگ ترس دارد.
+ نوشته شده در جمعه دهم مهر ۱۳۹۴ ساعت 7:28 توسط
|