اي تو روح بلاگفا
كتابي هست به نام " زن در ريگ روان". نوشته ي كوبو آبه .
كوبو آبه هم جزو ليست ذهني دوست داشتني من است. كنار چخوف، بولگاكف، آرتور شنيتسلر...پزشكاني كه يا طبابت نكردند، يا از جايي به كل به نوشتن پرداختند.
بگذريم؛ چندسال قبل كه " زن در ريگ روان" را شروع كردم، اصلا گيرايي نداشت. گذاشتم به حساب اينكه صد صفحه اول هر كتابي و صد روز اول هر تصميمي و صد ساعت اول رسيدن به هر ميعادي، برزخ است. فقط بايد ايستاد و ديد آخرش چه مي شود.
باز هم نشد!
داستان مردي بود كه در پي جمع آوري گونه اي از حشرات، همراه زن جواني در ده ساحلي دورافتاده اي، ته گودال پهناور شني گير مي افتد. در گودال هر لحظه، خطر ريگ روان كه باد آن را مي آورد، تهديدشان مي كند...
در ادامه خواندن كتاب، همان وقت كه صدايي دروني مدام در گوشم مي گفت كتاب را رها كن، جذاب نيست؛ جايي چشمانم را شستم. حس مي كردم مژه اي داخل چشمم بازي مي كند. شب موقع خواندن كتاب، قطره اي اشك مصنوعي داخل چشمم ريختم، بلكه آن جسم خارجي بيرون بيايد. ناگهان مچ خودم را گرفتم.
روايت آن چنان آرام آرام در من نفوذ كرده بود، كه جاي قهرمان داستان حس مي كردم ريگي داخل چشمانم بازي مي كند...با ريگها مي جنگيدم.
گاهي آن چنان بي سروصدا اهليِ ديدن، شنيدن، بوييدن و خواندن كسي مي شويم كه خود بي خبريم.
از بُعد نيمه ي خالي ليوان اگر نگاه كنيم، حكايت روزمرگي هاست كه آن چنان ما را در گودال خويش محصور مي كنند كه نمي فهميم چطور حتي اهليِ زر و زور و تزوير شده ايم.
در گودالي ديوار دفاعي مي سازيم، درزها را مي پوشانيم، ولي جواب نمي دهد!
گاهي حتي بي هدف بايد تن به ريگ روان سپرد، بر بال باد سوار شد، رفت و رفت تا از دل همان سرگشتگي ها، هدف نمايان شود.
به ياد همان كسي كه روي دكل كشتي مي رفت و فرياد مي زد: خشكي مي بينم،
شايد روزي ما هم دريا ديديم...
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر ۱۳۹۴ ساعت 14:25 توسط
|