چو عضوی به درد آورد روزگار...

 

پیوند کلیه شده. تحت پوشش خیریه ست. این بار که ازمایشاتش رو آورده بود، بی مقدمه گفت من می تونم برم کارت اهدای عضو بگیرم؟ داشتم داروهاشو می نوشتم، کمی مکث کردم. پرسید باید کجا برم فرم پر کنم؟ تا سرمو بالا کردم گفت البته مامانم میگه مراقب همین عضوها که داری باش، نمی خواد اهدا عضو کنی. ناخوداگاه دست رو بازوش کشیدم و گفتم اله سنین جانینان، و جفتمون زدیم زیر خنده...گفتم حالا برو ازمایش، جوابشو که آوردی راجع بهش حرف می زنیم. گفت پس برام یه سونوگرافی هم بنویس. سونوگرافی کلی. گفتم غیر از پیوند کلیه عمل دیگه ای هم داشتی؟ گفت کیسه صفرامو که اقای دکتر چندسال قبل عمل کرده. یه زمانی هم کیست تخمدان بزرگ داشتم، عمل کردن تخمدانمو برداشتن...شکمم پر از خالیه! و بی اختیار اشک از چشمانش جاری شد...با خودم فکر کردم تا کلیه هاش از کار افتاده دگر عضوها را نمانده قرار...

 

کتاب « مرگی بسیار آرام»

 

کتاب، روایت آخرین هفته های زندگی و دست و پنجه کردن مادر سیمون دوبووار با بیماری و زندگی و مرگ است. روایتی صریح از احساسات بد و خوب بیمار و همراهان نزدیک بیمار...

از همین کتاب: بعد مامان دوباره می خوابد. ساعت یک بعد از نیمه شب دوباره تکانی می خورد و با صدایی زنده و رسا ترانه ای قدیمی را که پدر می خواند زمزمه می کند« می روی و ترک می کنی ما را...»پوپت می گوید« نه، ترکت نمی کنم» و مامان لبخندی از سر رضایت می زند. بعد به نفس نفس می افتد...

دوروز ذهنم درگیر این شعر بود« می روی و ترک می کنی ما را...». انگار جایی از روانم را می کاوید. ظهر خاطرم رسید به آهنگ همایون شجریان. « می روی و گریه می آید مرا...». آخرشب، مثل تیری بر سینه ام نشست. منشا آن درد نوستالژی را پیدا کردم. بعداز ظهری آفتابی بود که باران گرفت! قطره های باران به شیشه ماشین می خوردند، همزمان این ترانه پخش می شد« می روی و گریه می آید مرا...»

دو انگشتش را به نشانه راه رفتن در هوا حرکت داد، وقتی که می خواند می روی و گریه می آید مرا... در ادامه لب خوانی کرد « اندکی بنشین، که باران بگذرد...» و همان دو انگشت را در هوا به نشانه اشک جاری بر صورتش ترسیم کرد...

پ.ن: مرگی بسیار ارام، نوشته سیمون دوبووار، ترجمه سیروس ذکاء، نشر ماهی

از بهار پراگ، از بهار بارانی و سرد و آفتابی و گرم پراگ...

 

در اتاق، کتاب عکسی بود از پراگ، همه سیاه و سفید و خیال انگیز. همراه با توضیحات پاورقی و گاهی شعر در کنار عکسها.

عکسی سیاه و سفید بود از درختان پرگل بهار پراگ. کنارش شعری نوشته بود که این طور آغاز می شد: پراگ، چرا اکنون باید تورا ترک کنم؟

 

 

در سفرم به پراگ دقیق به مردان و زنان مسن و دختر و پسرهای نسل جوان نگاه می کردم. در نحوه لباس پوشیدن و خرید کردن...بیشترین چیزی که دقت کردم، جنس دستمال توالت هایی بود که در جاهای مختلف استفاده کردم. چرا دستمال توالت؟ توضیحش زمان بر هست...اما شاید واضح ترین تصویر، کتاب« کمونیسم رفت، ما ماندیم حتی خندیدیم» باشد...کتابی که به زبانی ساده تفاوت امکانات زمان کمونیسم در کشورهای اروپای شرقی را با کشورهای غرب نشان می دهد. فصل مفصلی داشت راجع به دستمال توالت و نوار بهداشتی و لوکس بودن این لوازم اولیه...زمانی که جنس کاغذهای توالت چقدر بد و ضخیم بوده و حتی از هرکاغذی به جای دستمال توالت باید استفاده می شد...و اگر کسی فامیلی در خارج داشت، و برایشان چنین لوازم بهداشتی سوغاتی می آورد، چه خوش به حالشان می شد...فصلی داشت راجع به جوراب شلواری! و اینکه چقدر وسیله پرمصرفی بوده( آن زمانها هنوز شلوار پوشیدن برای خانومها چندان رایج نبود)، و شاید هرزن یک یا دو سهمیه جوراب شلواری داشت. لامپهای سوخته را سر تخته ثابت می کردند، اگر جوراب شلواری در می رفت، آن‌را با دقت روی لامپ می کشیدند، تا دررفتگی واضح دیده شود و با حوصله آنرا می دوختند، و مدتها استفاده می کردند و در نهایت تکه های جوراب روی دبه های ماست کشیده می شد و در اخر برای گره زدن سر گونی کاربرد داشت! جایی از کتاب، دختر چهارده ساله جوراب شلواری اش پاره می شود، دور می اندازد. مادربزرگش ناراحت می شود که آن جوراب قابل ترمیم است، می توانی بپوشی. دخترک با اعتراض می گوید مامان بزرگ حالا دوران کمونیسم نیست، جوراب فراوان و ارزان است...

در فروشگاه ها بزرگ به خرید کردن آدمها دقت می کردم. گرچه هم چنان در نظرم چشم بادامی ها در اروپا گوی سبقت خرید کردن را از همه ربوده اند. برخی چینی ها چنان خرید می کنند انگار تمام کفش و لباسهای دنیا همین لحظه تمام خواهد شد. ثروتمندهایشان، سر در فروشگاههای گوچی و پرادا صف می کشند...یادم می آید در میلان ایتالیا، به قدری مد و قرتی بودن برای چشم بادامی ها مهم بود...تمام مدت با دوربین گوشی، موها و یقه پالتویشان را چک می کردند، تمیز بودن کفش و شلوارهایشان را چک می کردند، رنگ موی نارنجی با کیف نارنجی ست می کردند...کمی به نظرم اغراق آمیز می آید. این حجم از تمایل به مصرف گرایی، خرید، چشم و هم چشمی بعد از سالهای طولانی حرمان، سلطه دیکتاتوری غریبی نیست...جایی از کتاب نوشته بود، در لهستان اگر زنها موی رنگ کرده داشتند، قرمز بود! نویسنده گمان برده بود رنگ قرمز مد شده است. 

بعد کاشف به عمل آمده بود که تنها یک کارخانه تولید رنگ مو در لهستان بوده، آن هم رنگ قرمز می زده! طبیعتا شنیدن این حرفها برای هم سن و سالهای من غریب نیست...ما هم همان نسلی هستیم که بارها خزان ایران را در مدل هایی دیگر تجربه کردیم، اما گمانم دیدن این سرزمین ها آدمی را به فرارسیدن بهار امیدوار می کند...

مجسمه هایی در پارک پترین واقع در تپه های پراگ هستند، نمادی از اینکه چگونه کمونیسم روح و جسم انسانهایش را فرسود و از بین برد...

همراه با رود ولتاوا

 

رودخانه ولتاوا طولانی ترین رودخانه چک می باشد. از جنگل های بوهم نشأت می گیرد و پس از گذشتن از پیچ و خم ها و سدهای فراوان به رود البه در آلمان می ریزد. رود البه همان رود زیبایی که از میان شهر برلین نیز می گذرد و خاکستر هیتلر پس از سوزاندن در آن رود ریخته شده است. روی نقشه که نگاه می کنم، حس می کنم رود ولتاوا سربالا به آلمان می رود! 

داشتم از ولتاوا می گفتم. ولتاوا در زبان چک و مولدائو در زبان آلمانی هردو از ریشه آلمانی به معنای رود وحشی هستند. رود ولتاوا در شکل گیری اولیه شهر پراگ و آبیاری مزارع نقش مهمی داشته است. این رود بارها دچار طغیان و سیل شده است. در چندسال اخیر نیز دوبار سیل شدیدی را تجربه کرد، که خرابی هایی از جمله آسیب شدید به باغ وحش معروف پراگ را باعث شد. در هرحال، قلب تپنده شهر در کنار رود ولتاواست. پل های زیبا، کاخ ها و ساختمانهای قدیمی در کنار رود، تپه سرسبز مشرف به رود، قایق های بزرگ و کوچک گردشگری، قایق های پارویی و پدالی که تفرجگاهی می شوند برای گذراندن ساعتی در مسیر این رود وحشی به ظاهر آرام...

از تجربه شخصی ام بنویسم که باد شدیدی زیر پایه های پل می پیچید، قایق از فرمان خارج می شد، پدال زدن بی فایده بود. و باد در نهایت قایق را چو تخته پاره بر موج، بر پایه می کوفت. از آن گرداب که به کمک موج خلاص می شدیم، قایق در عرض رود آرام می گرفت...و سیمای مردمی بسیار بر روی پل چارلز در دوردست دیده می شد. با مجسمه های قدیسین عکس می گرفتند، و بر پایه ی مجسمه هایی دست می کشیدند تا نیت کنند دوباره پراگ آن ها را بخواند...

باریک ترین خیابان جهان در پراگ!

وینارنا چرتووکا، مشهور به باریک ترین خیابان جهان است. برخی منابع عرض آنرا پنجاه و جاهایی هفتاد سانتی متر ذکرکرده اند...بعدها در ورودی کوچه چراغ راهنمایی نصب شد. گمانم مشابه این کوچه و چراغ راهنمایی را در شهر رم هم دیده بودم. و احتمالا مشابه این کوچه در بافت قدیمی شهرهای ایران هم باشد...اما به هرحال این لقبی ست که به این کوچه داده اند، ما هم گفتیم چشم!

تردلو

 

از شیرینی های سنتی معروف پراگ، شیرینی تردلینک یا تردلو هست. شیرینی خمیری تو خالی که شکرپاشی شده و معمولا داغ سرو می شود. به انتخاب مشتری، داخلش با بستنی، یا لایه های کرم، شکلات، کارامل، مربا پر می شود...طعم کرم دارش به شیرینی دانمارکی ( گل محمدی!) خیلی نزدیک است...

راستی مربای ( کم شیرین) سیب و دارچین همراه با پنکیک جزو انتخاب های معروف صبحانه در  این شهر هست. به عنوان یکی از عشاق دیرینه مربا باید اینها را می گفتم، والا می مردم!

روبروی دیوار جان لنون

 

دیوارجان لنون در پراگ است. در حالی که در طول زندگی کوتاه خودش هیچگاه به پراگ نرفته بود.

این دیوار معمولی، از سال 1980 به نام دیوار لنون نامیده شد. زمانیکه مردم با الهام گرفتن از جان لنون، شروع به کشیدن نقاشی های دیواری و نوشتن شعرهای گروه بیتلز کردند.

 

جان لنون قهرمانی برای جوانان صلح طلب اروپای مرکزی و شرقی در دوران توتالیتر بود. اهنگ های غربی و مخصوصا اهنگ های جان لنون قبل از 1989 هنگامی که کمونیسم دراروپای شرقی حاکم بود، غدغن بودند و حتی بسیاری از نوازدگان به خاطر اجرای اینگونه موزیک ها زندانی می شدند.

 

هنگامی که جان لنون در سال 1980 به قتل رسید او به عنوان یک قهرمان، تصویرش بروی این دیوار حک گردید. فراموش نکنید که در ان زمان ازادی بیان که حکومت ان را "فعالیت های خرابکارانه علیه نظام" میدانست، برای مردم چکسلاواکی منجر به زندان رفتن انها میشد.

 

اما تهدید زندان نتوانست جلوی جوانان و بیان احساساتشان را بروی این دیوار بگیرد. پلیس دولتی بارها و بارها اقدام به سفید کردن دیوار میکند، اما هیچگاه موفق نمیشود، چرا که روز بعد با شعرهای دیگری از جان لنون پر میگشت. 

پرتره ی اصلی لنون مدت طولانی است, که در زیر لایه های جدید از رنگ از بین رفته است.

 

دیوار لنون، نه تنها نشان دهنده بنای یادبود جان لنون و ایده های او برای صلح است، بلکه یک اثر تاریخی برای آزادی بیان و شورش های غیر خشونت آمیز جوانان چک علیه رژیم میباشد.

در 17نوامبر 2014 این دیوار، همزمان با بیست وپنجمین سالگرد پایان دوران حکومت کمونیست در کشور جمهوری چک گروهی بی نام از دانشجویان هنر شهر پراگ، با رنگ کردن این دیوار به رنگ سفید، تمامی نقاشی و نوشته های سالهای گذشته بر آن را پنهان کردند. و تنها این جمله را که "دیوار تمام شد" بر روی ان نهادند.

امروز دیوار نمادی از آرمان جوانان از عشق و صلح است. این دیوار متعلق به شوالیه های مالت است، که اجازه می دهند، گرافیتی بر روی دیوار ادامه پیدا کند. 

( توضیحات را کاملا از اینترنت برداشتم)، اما دیوار را دوست داشتم...