کتاب، روایت آخرین هفته های زندگی و دست و پنجه کردن مادر سیمون دوبووار با بیماری و زندگی و مرگ است. روایتی صریح از احساسات بد و خوب بیمار و همراهان نزدیک بیمار...

از همین کتاب: بعد مامان دوباره می خوابد. ساعت یک بعد از نیمه شب دوباره تکانی می خورد و با صدایی زنده و رسا ترانه ای قدیمی را که پدر می خواند زمزمه می کند« می روی و ترک می کنی ما را...»پوپت می گوید« نه، ترکت نمی کنم» و مامان لبخندی از سر رضایت می زند. بعد به نفس نفس می افتد...

دوروز ذهنم درگیر این شعر بود« می روی و ترک می کنی ما را...». انگار جایی از روانم را می کاوید. ظهر خاطرم رسید به آهنگ همایون شجریان. « می روی و گریه می آید مرا...». آخرشب، مثل تیری بر سینه ام نشست. منشا آن درد نوستالژی را پیدا کردم. بعداز ظهری آفتابی بود که باران گرفت! قطره های باران به شیشه ماشین می خوردند، همزمان این ترانه پخش می شد« می روی و گریه می آید مرا...»

دو انگشتش را به نشانه راه رفتن در هوا حرکت داد، وقتی که می خواند می روی و گریه می آید مرا... در ادامه لب خوانی کرد « اندکی بنشین، که باران بگذرد...» و همان دو انگشت را در هوا به نشانه اشک جاری بر صورتش ترسیم کرد...

پ.ن: مرگی بسیار ارام، نوشته سیمون دوبووار، ترجمه سیروس ذکاء، نشر ماهی