در سفرم به پراگ دقیق به مردان و زنان مسن و دختر و پسرهای نسل جوان نگاه می کردم. در نحوه لباس پوشیدن و خرید کردن...بیشترین چیزی که دقت کردم، جنس دستمال توالت هایی بود که در جاهای مختلف استفاده کردم. چرا دستمال توالت؟ توضیحش زمان بر هست...اما شاید واضح ترین تصویر، کتاب« کمونیسم رفت، ما ماندیم حتی خندیدیم» باشد...کتابی که به زبانی ساده تفاوت امکانات زمان کمونیسم در کشورهای اروپای شرقی را با کشورهای غرب نشان می دهد. فصل مفصلی داشت راجع به دستمال توالت و نوار بهداشتی و لوکس بودن این لوازم اولیه...زمانی که جنس کاغذهای توالت چقدر بد و ضخیم بوده و حتی از هرکاغذی به جای دستمال توالت باید استفاده می شد...و اگر کسی فامیلی در خارج داشت، و برایشان چنین لوازم بهداشتی سوغاتی می آورد، چه خوش به حالشان می شد...فصلی داشت راجع به جوراب شلواری! و اینکه چقدر وسیله پرمصرفی بوده( آن زمانها هنوز شلوار پوشیدن برای خانومها چندان رایج نبود)، و شاید هرزن یک یا دو سهمیه جوراب شلواری داشت. لامپهای سوخته را سر تخته ثابت می کردند، اگر جوراب شلواری در می رفت، آن‌را با دقت روی لامپ می کشیدند، تا دررفتگی واضح دیده شود و با حوصله آنرا می دوختند، و مدتها استفاده می کردند و در نهایت تکه های جوراب روی دبه های ماست کشیده می شد و در اخر برای گره زدن سر گونی کاربرد داشت! جایی از کتاب، دختر چهارده ساله جوراب شلواری اش پاره می شود، دور می اندازد. مادربزرگش ناراحت می شود که آن جوراب قابل ترمیم است، می توانی بپوشی. دخترک با اعتراض می گوید مامان بزرگ حالا دوران کمونیسم نیست، جوراب فراوان و ارزان است...

در فروشگاه ها بزرگ به خرید کردن آدمها دقت می کردم. گرچه هم چنان در نظرم چشم بادامی ها در اروپا گوی سبقت خرید کردن را از همه ربوده اند. برخی چینی ها چنان خرید می کنند انگار تمام کفش و لباسهای دنیا همین لحظه تمام خواهد شد. ثروتمندهایشان، سر در فروشگاههای گوچی و پرادا صف می کشند...یادم می آید در میلان ایتالیا، به قدری مد و قرتی بودن برای چشم بادامی ها مهم بود...تمام مدت با دوربین گوشی، موها و یقه پالتویشان را چک می کردند، تمیز بودن کفش و شلوارهایشان را چک می کردند، رنگ موی نارنجی با کیف نارنجی ست می کردند...کمی به نظرم اغراق آمیز می آید. این حجم از تمایل به مصرف گرایی، خرید، چشم و هم چشمی بعد از سالهای طولانی حرمان، سلطه دیکتاتوری غریبی نیست...جایی از کتاب نوشته بود، در لهستان اگر زنها موی رنگ کرده داشتند، قرمز بود! نویسنده گمان برده بود رنگ قرمز مد شده است. 

بعد کاشف به عمل آمده بود که تنها یک کارخانه تولید رنگ مو در لهستان بوده، آن هم رنگ قرمز می زده! طبیعتا شنیدن این حرفها برای هم سن و سالهای من غریب نیست...ما هم همان نسلی هستیم که بارها خزان ایران را در مدل هایی دیگر تجربه کردیم، اما گمانم دیدن این سرزمین ها آدمی را به فرارسیدن بهار امیدوار می کند...

مجسمه هایی در پارک پترین واقع در تپه های پراگ هستند، نمادی از اینکه چگونه کمونیسم روح و جسم انسانهایش را فرسود و از بین برد...