سينما آفريقاي مشهد هم بازسازي و براي جشنواره فيلم آماده شد. فيلم " دختر" را در سالني بزرگ و پرجمعيت و تقريبا در سكوتي حاكم به تماشا نشستيم.
همان صحنه هاي اوايل " دختر" كافي بود تا مرا با خود ببرد. من تا به حال خوزستان نرفته ام. ولي با تعاريف پدر و مادرم و با كتابهاي مرحوم اسماعيل فصيح، زويا پيرزاد و فيروزه جزايري دوما، بريم و احمدآباد و اميري را انگار گشته ام. گاهي انقدر از اهواز و پل ها و شبهاي بازارهايش، از نواي موسيقي بومي اش در فيلمها ديده ام كه شك مي كنم نكند من هم در لشكرآباد سمبوسه خورده باشم...
" دختر" پالايشگاه نفت آبادان را از چند زاويه به تصوير كشيده است، محشر. يادم افتاد كه زماني از آشناها مي پرسيدم مي شود داخل سايت هاي عسلويه، ماهشهر رفت؟ بعد خودم خنده ام مي گرفت كه مگر شهر هرت است، بروم بگويم من كي هستم!
ناگهان جايي در ذهنم شروع كرد به سيگنال دادن. مي گفت تو كه پالايشگاه رفته اي. و آن صحنه اي كه مريلا زارعي با آن صداي گرمش در گوش ستاره، بندر را به تصوير مي كشيد، انگار يكي از رخت هاي روي بند به صورتم خورد و يادم افتاد كه اول دبيرستان بودم. با هماهنگي پدر شبنم از طرف مدرسه رفتيم پالايشگاه تبريز...الناز مي گويد يادت نيست كلاسور هم دادند؟ و من اصلا يادم نيست. فقط حدس مي زنم صبح زود نيمه ي دوم سال رفتيم كه هوا چندان آفتابي نبود. و نور چراغهاي دور تاسيسات و مخازن در آن خيابانهاي پالايشگاه ته ذهنم سو سو مي زند... همين!
انگار همين صحنه ها و سفر از خوزستان سرسبز زمستاني به تهراني با جاده هاي برفي براي من كافي بود تا اين فيلم را از ياد نبرم...باقي فيلم؟ استرس هاي دخترانه را بايد به وقتش كشيده باشيم تا حال " دختر" را دريابيم...
پ. ن: چشمها و نگاه هاي مريلا زارعي...