تيم ما!

چند سال قبل با خودم گفته بودم اگر بازيگوش ها تيم داشتند، من ثابت خط حمله نبودم ولي قطعا در هافبك مياني پست داشتم! منتها همان سالهاي اول فهميدم كه دنيا دخترخاله ي ما نيست و براي خاله بازي نيامده ايم. البته كه آن ورِ بازيگوشم هميشه روي نيمكت ذخيره آماده نشسته است تا بپرد وسط بازي جدي زندگي. گاهي هم بازيكن دفاعي ام آمادگي كافي ندارد، دست هميشه به دامن پروردگار را بيشتر مي كشد كه جانِ من مددي! خلاصه تيمي داريم اين بنده ي فاني را پيش مي بريم.

امروز ديدم چه به فكرم معتقدم هنوز و تصميم گرفتم يك نوشابه براي خودم باز كنم!

سوپ خامه اي

اين سوپ خامه اي كه در تبريز سرو مي شود به جان خودم عالي ست! يك سوپ رقيق كمي نمكي تا كمي ترش در بعضي مناطق شور و ترش همراه با پاره هايي فلفل سياه و چند رگه ي نارنجي و زرد كمرنگ كه نشاني از هويج و سيب زميني رنده شده دارد...از نظر نيمه ي تُركم، سوپ جو در مناطق فارس نشين گاهي به سمت آش جو گرويده است. سوپ از نظر من بايد انقدر رقيق باشد كه وقتي خرت و پرت هايش را خوردم، بتوانم آن مايع حيات را با كاسه هورتي سر بكشم!
جانم برايتان بگويد از سوپ سفيدي كه در برخي چلوكبابي هاي تبريز ارائه مي شود...زماني بود كه من آرزو مي كردم مثل پليكان، محفظه اي زير دهانم داشتم تا سوپخوري را يكجا در آن قرار دهم و سپس با خيال راحت، آرام از سوپ خوردنم لذت ببرم! بعد هميشه يك آقاي گارسن عجولي مي آمد تا سوپخوري را در حاليكه تهش چند ملاقه سوپ باقي مانده با خود ببرد تا غذاي اصلي زودتر سرو شود...نمي دانست آن كاسه سوپي كه مي رود، آرام جانم با خود مي برد. حتي مي توانستم در فراقش بلند بلند بخوانم چرا رفتي، چرا من بي قرارم. مراحل خشم و انكار را در درون طي مي كردم. و وقتي ديس چلوكباب مي آمد به مرحله ي پذيرش با كودكِ سوپْ دوستِ درون مي رسيدم كه ديگه سوپ رفت! سوپُ لولو برد! سوپ فينيتو!
فكر كه مي كنم مدتي است سوپ سفيد نخورده ام. بايد دلتنگي ام را برايش ابراز مي كردم. راستي اي كساني كه امروز سوپ خامه اي خورده ايد، روزگار به شما خيلي حال داده است:)

" دختر"

سينما آفريقاي مشهد هم بازسازي و براي جشنواره فيلم آماده شد. فيلم " دختر" را در سالني بزرگ و پرجمعيت و تقريبا در سكوتي حاكم به تماشا نشستيم.
همان صحنه هاي اوايل " دختر" كافي بود تا مرا با خود ببرد. من تا به حال خوزستان نرفته ام. ولي با تعاريف پدر و مادرم و با كتابهاي مرحوم اسماعيل فصيح، زويا پيرزاد و فيروزه جزايري دوما، بريم و احمدآباد و اميري را انگار گشته ام. گاهي انقدر از اهواز و پل ها و شبهاي بازارهايش، از نواي موسيقي بومي اش در فيلمها ديده ام كه شك مي كنم نكند من هم در لشكرآباد سمبوسه خورده باشم...
" دختر" پالايشگاه نفت آبادان را از چند زاويه به تصوير كشيده است، محشر. يادم افتاد كه زماني از آشناها مي پرسيدم مي شود داخل سايت هاي عسلويه، ماهشهر رفت؟ بعد خودم خنده ام مي گرفت كه مگر شهر هرت است، بروم بگويم من كي هستم!
ناگهان جايي در ذهنم شروع كرد به سيگنال دادن. مي گفت تو كه پالايشگاه رفته اي. و آن صحنه اي كه مريلا زارعي با آن صداي گرمش در گوش ستاره، بندر را به تصوير مي كشيد، انگار يكي از رخت هاي روي بند به صورتم خورد و يادم افتاد كه اول دبيرستان بودم. با هماهنگي پدر شبنم از طرف مدرسه رفتيم پالايشگاه تبريز...الناز مي گويد يادت نيست كلاسور هم دادند؟ و من اصلا يادم نيست. فقط حدس مي زنم صبح زود نيمه ي دوم سال رفتيم كه هوا چندان آفتابي نبود. و نور چراغهاي دور تاسيسات و مخازن در آن خيابانهاي پالايشگاه ته ذهنم سو سو مي زند... همين!
انگار همين صحنه ها و سفر از خوزستان سرسبز زمستاني به تهراني با جاده هاي برفي براي من كافي بود تا اين فيلم را از ياد نبرم...باقي فيلم؟ استرس هاي دخترانه را بايد به وقتش كشيده باشيم تا حال " دختر" را دريابيم...
پ. ن: چشمها و نگاه هاي مريلا زارعي...

"زندگي پيش رو"

كتاب " زندگي پيش رو" از نوشته هاي رومن گاري نازنين و ترجمه ي ليلي گلستان. رومن گاري و سلينجر كاري با روان آدم مي كنند كه بولدوزر هم نمي تواند! با روش دلقك مآبي، آن چنان موضوع را مفرح و ساده پيش مي برند، غافل از اينكه از جايي كه شايد از همان صفحه هاي اول باشد، سنگيني و تلخي واقعيت جملات را بر سينه مي شود احساس كرد...كتابهايشان واقعيات را تا شبكيه چشم فرو مي كند! زندگي پيش رو، عجيب چند هفته طول كشيد تا تمام شود. فقط ٢١٧ صفحه بود، ولي جاهايي ولش كردم. نمي كشيدم! سختم بود! و امروز تمامش كردم و اضطرابي در من رخنه كرد...به قدري ترس از تنها ماندن در دنيا و از دست دادن ادمهايي كه تنها حامي و دوستدار ما هستند را وحشتناك خوب توصيف كرده بود كه دروغ است اگر بگويم از درون حال نيمه بدي ندارم! و اين قدرت نويسنده و مترجم است كه چطور روان خواننده را در دست مي گيرد...
"فكر مي كنم آن يارويي كه ركورد زندگي گياهان را در آمريكا شكسته، از عيسي هم مهمتر است. چون هفده سال و خرده يي روي صليبش ماند. فكر مي كنم هيچ چيز كريه تر از اين نيست كه به زور زندگي را توي حلق آدمهايي چپاند كه نمي توانند از خودشان دفاع كنند و به زندگي كردن ادامه بدهند."
بخشي از كتاب در راستاي توصيف زندگي نباتي...

گل آلود

در تركي ضرب المثلي هست كه مي گويد " سو بولانماسا، دورولماز"
اگر خوش بين باشم كه املاي تركي و معني ضرب المثل را نسبتا درست رسانده باشم، مفهومش اين است كه آب تا گل آلود نشود، زلال نخواهد شد.
مثالش، دريايي خشمگين كه با هربار موج به ساحل كوفتن و برگشتن، آبي پر از شن و كف و سنگ ريزه و لجن ميان آسمان و زمين در بازي است. فردا صبح؟ همين دريا آبي و آرام پر از پولك هاي طلايي و سيمين خورشيد با صداي مرغان دريايي به ما چشمك مي زند. انقدر آرامشش فريبنده است كه ما را به تن زدن دعوت مي كند، انگار نه انگار از همهمه ي شب قبلش... يوم الله هايي هست كه عجيب با بعضي ها آبِ مان نه كه در يك جوب نرود، مي رود ولي جاهايي شديد گل آلود مي شود. طغيان مي كند، كف به بالا مي آورد... معلوم نيست باران بلا از كجا ريخته، ديواره ي كدام قسمت نازك بوده كه يكهو ول داده...گل از پاي كدام درختِ كنده و رها شده پخش آب است، هيچ پيدا نيست.
صبر مي خواهد شايد، اگر بر تماشاي آب گل آلود طاقت آورديم و بهتر از همه پرسيديم كه كدام ديواره پاي بستش سست است و رهسپار يافتن و راهي مرمتش شديم، اميد آب زلال فردا ديدن محال نيست، دور شايد باشد ولي شدني هست...
نه، اگر با اولين و دومين طغيان و طوفان، رميديم و رنجيده طور دل وِل كرديم و دنبال رود و درياي ديگري گشتيم آن قصه ي ابدي سرگرداني و آوارگي بيابان هاي جهان است...