سايه

كتاب " زندگي نزيسته ات را زندگي كن" از رنج هاي دروني سالهاي انتهايي دهه سوم زندگي، از نارضايتي هاي دروني، از انچه كه دوست داشتيم انجام بدهيم هاي كه گذشته و انچه مي خواهيم تجربه كنيم هاي آينده كه جسارتش را نداريم مي گويد...از اندوه و اضطراب زندگي نزيسته مان، علي رغم موفقيت هاي اجتماعي و شغلي و خانوادگي.
از همين كتاب:
" مشغول بودن هم خصوصيت خوبي محسوب مي شود، دستان مشغول دستان شادند. شيطان، حاصل دستان بي كار است. وقتي صبح ها بيدار مي شويم، چقدر خوب است كه فنجاني قهوه بنوشيم و برنامه آن روزمان را تعيين كنيم. به قول پدرم، بيا بريم بيرون و كاري بكنيم، حتي اگه كار اشتباهي باشه".

رها رها رها من

پاكسازي منزل، كمدها، كشوها از وسايل، لباس ها و اشيايي كه كاربرد ندارند يا موارد استفاده شان كم است، يكي از علائق جدي من است كه در طي سالها تبديل به يك فن و در كنارش آيين حال خوب كن برايم شده است. اعتراف مي كنم كه گاهي به مرز متوسل شدن به ديوار مهرباني هم رسيده ام😂 من اينكار را براي اطرافيان و دوستان نزديك هم انجام مي دهم.
البته ميزان پاكسازي و روان بودن ماجرا بستگي شديد به روحيات صاحب وسايل دارد. شايد بارها به وسيله مستعمل يا لباسي از مد افتاده يا كهنه نگاه كرده ام يا در دستم گرفته ام و بلافاصله با جمله " نه با اون اصلا كاري نداشته باش" مواجه شده ام. اكثر اين موارد يك پشتوانه عاطفي يا خاطره اي عزيز و قوي در پشت سر دارند، و اصلا جاي چانه زدن ندارند!
وسايل و لباسهايي هستند كه صاحبش لحن ملايم تري دارد. مي گويد " هااان، اينو چند ساله دارم". مي پرسم زياد مي پوشي؟ مي گويد نه، يكي دو ساله نپوشيدم، مي گويم احتمالا سال بعد هم نمي پوشي ها"، مكث ميكند، نگاهي مي اندازد و پاسخي پنجاه پنجاه مي دهد. يا مي گويد اره، بده بره، نمي خوامش. و يا مي گويد حالا بذار باشه، شايد به درد خورد.
اين " شايد به درد خورد" جاي كار دارد. معمولا ان وسايل و لباسها را كنار مي گذارم و نيم ساعت، يك ساعت بعد دوباره سروقت آن سوال مي روم. مي گويم ببين اين خرت و پرت چقدر خاك به خودش گرفته، اصلا تا من نشون نداده بودم يادت نبود ها.
در مورد لباس معمولا يا خودم به تن مي كنم، يا به صاحبش مي گويم بپوش و خودت را ببين. خيلي وقتها مي گويند باشه اينم بذار كنار. ولي گاهي كه با شك اين حرف را مي گويند، يك پبشنهاد مي دهم. اينكه من اينها را از خانه مي برم، و چند روز در صندوق ماشين مي ذارم، هروقت احساس كردي تحت فشار هستي و دلت نمي خواد اون وسيله را از دست بدهي، برمي گردونم...خلاصه من با اين روش فنگ شويي هاي هيجان انگيزي كرده ام!
منتها به نظرم ظاهر اين قضيه كه منزل از وسايل اضافي خالي مي شود، مرتب تر مي شود و در ان سوي قضيه وسايلي ممكن است به درد افراد ديگري بخورد به كنار...اين مساله تمريني است براي رها شدن، سبك تر شدن. تمرين براي پوست كلفت شدن در مقابل تنها شدن ها، از دست دادن روابط دوست داشتني...
من بارها با حالتي از اندوه يا تفكر و حتي خشم ادمها در از دست دادن اشيا مواجه شده ام. اضطراب گرفته اند. و من وقتي توضيح داده ام كه اينها وقتي چند سال است به دردت نخورده اند، ديگر كارايي نخواهند داشت. ضمن اينكه ما در زمان قحطي و جنگ نيستيم. وقت وسواس احتكار نيست...حقيقت اين است كه اكثرا بازخورد خوبي گرفته ام، درست است كه كمي چانه زدن و بحث و صبوري مي خواهد ولي در نهايت احساس رهاسازي، حس جريان انرژي در گوشه كنار منزل، و حس سبك شدن از هجمه خاطراتي كه گاهي جز ياداوري مدام دلتنگي و اندوه چيزي عايد مان نمي كند، حس خوبي است...

دوشنبه ها با کامی


زماني كه كتاب " سه شنبه ها با موري" ميچ آلبوم را خواندم، فكر نمي كردم مدتي بعد روايت آن كتاب را در زندگي خودم اجرا كنم.
زماني دوستي به من گفت كه اگر كلاسهاي اسطوره شناسي اميرحسين كاميار در تبريز بود، من در آن كلاسها شركت مي كردم. چندماه بعد كاميار در فيس بوك اعلان زد كه دور جديد كلاسهايش از مرداد ماه شروع خواهد شد. ديدگاهي از اسطوره شناسي نداشتم، ولي جمله دوستم همچون نشانه اي در گوشم زنگ مي زد. از يكي از معلم هاي مجازي نوشتنم كه مي دانستم كاميار را مي شناسد و در روانشناسي تحليلي مطالعات داشته است، پرسيدم كه به نظرت ارزش دارد كه هر هفته به تهران بروم فقط براي اين كلاسها؟ سخت است، آخرش چيزي عايدم مي شود؟ تنها يك كلمه نوشت " برو".
انگار همين " برو" كافي بود تا عزمم را جزم كنم. بالطبع همه اطرافيان فكر مي كردند يكي دو هفته مي روم تا از تب و تاب بيفتم، به اين جهت كسي مانعم نشد.
و از تابستان سال نود و چهار، هر دوشنبه بعدازظهر تهران بودم. شانس بزرگي كه آوردم، جاري من هم مثل هميشه پايه بود و مرا در اين كلاسها همراهي كرد...تا اواخر بهمن ماه مدام رفتم تا بعد سفر خارج از كشور پيش آمد و قسمت نشد ترم پاياني را شركت كنم. گرچه از همكلاسهاي خوش خط و مرتب، جزوه ها را تهيه مي كرديم.
آن زمان، عمدا كاغذ هاي دست نوشته سر كلاسم را پاكنويس نمي كردم. هم بازيگوشي مي كردم و هم تصميم گرفته بودبعدها پاكنويس كنم تا مطالب مجددا برايم مرور شود.
امشب پاكنويس جزوه هايم تمام شد. به اين فكر مي كنم كه چقدر تحليل هاي كارل گوستاو يونگ را دوست دارم و بعضي جملات را چندبار هم كه مشق بنويسم كم است...
گرچه از آن چند ماه تهران رفتن تنها مطالب كلاس دستاوردم نبود. من آن پكيج دوشنبه تهران رفتن، با بچه هاي برادرشوهرم سر و كله زدن و خنديدن، با سعيده كلاس رفتن و ديدن همكلاسها و شنيدن معلمم و چندساعت حرف زدن و بحث كردن راجع به درسها و مثالها، تا صبح نخوابيدن ها، و سه شنبه به تبريز برگشتن و سر كار رفتن هايم را يكي از چالش هاي باحال دهه اخير زندگي ام مي دانم. چه ماجراهاي خوب و بدي كه در آن هفته ها، در طي رفت و آمد ها برايم اتفاق نيفتاد. شديد ذهنم درگير بود، مشغول كند و كاو در روانم بودم، حتي تا ماهها بعد شرطي شده بودم و دوشنبه شبها درست خوابم نمي برد!
مطالعه در باب روانشناسي يونگ را هم چنان آماتوري ادامه مي دهم، سعي مي كنم به حرفهاي عاليجناب یونک گوش فرا دهم! گرچه به هرحال ممارست و صبر مي خواهد و كمي سخت است...
و من نام آن خاطره را گذاشته ام " دوشنبه ها با كامي"

سوز چوخ، وقت يوخ

مادر شوهرم مي گويد هروقت مادرشوهرش از خانه اش مي رفته، مي گفته " عروس، من رفتم. حقم را حلال كن".
و مادرشوهرم هروقت از پيش ما مي رود به من مي گويد" الناز، من رفتم. حق منو حلال كن".
و هربار با شنيدن اين جمله بغضي به بزرگي يك توپ را با يك وضعي در گلو فرو مي دهم و انقدر به خودم فشار مياورم تا اشك در چشمانم جمع نشود كه اگر اشكم جاري شود، خودم جمع نشوم!
مخلص كلام، رفتن مهمان دردناك است. ولي خوشحالم به خوشحالي و سلامتي مهمان ها...اميد كه تمامي بيماران از درد رهايي يابند. قربان دست جراح ها از هر تخصصي هم مي روم كه در نهايت چاره برخي از دردها در دست توانمند آنهاست...
در نهايت هنگام بدرقه ياد آن جوك افتادم كه دو زن سي سال در يك بند با هم زنداني بودند كه يكي آزاد شد. موقع خداحافظي به دوستش گفت " باجي سوز چوخ، وقت يوخ" به فرناز گفتم دوهفته شبانه روز حرف زديم، ولي وقت كم آورديم! باقي حرفها به ديدار بعدي...

"پروست چگونه مي تواند زندگي شما را دگرگون كند؟"

آلن دو باتن در اين كتاب، به جزييات خيره كننده اي در باب خواندن رمان " در جستجوي زمان از دست رفته" كه يكي از مهمترين و طولاني ترين رمانهاي قرن بيستم است، اشاره مي كند.
من كه هنوز اين رمان را نخوانده ام، بعيد مي دانم تا زماني كه براي بار چهارم، خواندن " جنگ و صلح" را امتحان كنم سراغ پروست بروم. ولي چند جلد كتاب " در جستجوي زمان از دست رفته" هميشه مرا ياد هديه تولد مادر و زن دايي رويا در مشهد مي اندازد كه در قفسه بالاي تخت خوابش چيده بود و به گمانم آرام آرام آنها را مي خواند... از همين كتاب: "چقدر ساده تر و صميمانه تر بود اگر مي پذيرفتيم، هرچند مايليم رييس جمهور را ملاقات كنيم، او تمايلي به اين كار ندارد، و مسئله اي به اين كوچكي دليل آن نمي شود كه نظرمان را نسبت به او به كلي عوض كنيم. مادام وردورن بايد ساز و كار حذف شدن افراد را از مجامع اجتماعي مي آموخت، بايد ياد مي گرفت سرخوردگي اش را چنان جدي تلقي نكند، روراست به آن اعتراف كند و حتي قدري سر به سر سوان بگذارد و از او بخواهد با يك منوي غذاي امضا شده بيايد، و در اين صورت امكان داشت جذابيتش چنان افزون شود كه چندي بعد دعوتي هم از كاخ اليزه به دست اش برسد."