زماني كه كتاب " سه شنبه ها با موري" ميچ آلبوم را خواندم، فكر نمي كردم مدتي بعد روايت آن كتاب را در زندگي خودم اجرا كنم.
زماني دوستي به من گفت كه اگر كلاسهاي اسطوره شناسي اميرحسين كاميار در تبريز بود، من در آن كلاسها شركت مي كردم. چندماه بعد كاميار در فيس بوك اعلان زد كه دور جديد كلاسهايش از مرداد ماه شروع خواهد شد. ديدگاهي از اسطوره شناسي نداشتم، ولي جمله دوستم همچون نشانه اي در گوشم زنگ مي زد. از يكي از معلم هاي مجازي نوشتنم كه مي دانستم كاميار را مي شناسد و در روانشناسي تحليلي مطالعات داشته است، پرسيدم كه به نظرت ارزش دارد كه هر هفته به تهران بروم فقط براي اين كلاسها؟ سخت است، آخرش چيزي عايدم مي شود؟ تنها يك كلمه نوشت " برو".
انگار همين " برو" كافي بود تا عزمم را جزم كنم. بالطبع همه اطرافيان فكر مي كردند يكي دو هفته مي روم تا از تب و تاب بيفتم، به اين جهت كسي مانعم نشد.
و از تابستان سال نود و چهار، هر دوشنبه بعدازظهر تهران بودم. شانس بزرگي كه آوردم، جاري من هم مثل هميشه پايه بود و مرا در اين كلاسها همراهي كرد...تا اواخر بهمن ماه مدام رفتم تا بعد سفر خارج از كشور پيش آمد و قسمت نشد ترم پاياني را شركت كنم. گرچه از همكلاسهاي خوش خط و مرتب، جزوه ها را تهيه مي كرديم.
آن زمان، عمدا كاغذ هاي دست نوشته سر كلاسم را پاكنويس نمي كردم. هم بازيگوشي مي كردم و هم تصميم گرفته بودبعدها پاكنويس كنم تا مطالب مجددا برايم مرور شود.
امشب پاكنويس جزوه هايم تمام شد. به اين فكر مي كنم كه چقدر تحليل هاي كارل گوستاو يونگ را دوست دارم و بعضي جملات را چندبار هم كه مشق بنويسم كم است...
گرچه از آن چند ماه تهران رفتن تنها مطالب كلاس دستاوردم نبود. من آن پكيج دوشنبه تهران رفتن، با بچه هاي برادرشوهرم سر و كله زدن و خنديدن، با سعيده كلاس رفتن و ديدن همكلاسها و شنيدن معلمم و چندساعت حرف زدن و بحث كردن راجع به درسها و مثالها، تا صبح نخوابيدن ها، و سه شنبه به تبريز برگشتن و سر كار رفتن هايم را يكي از چالش هاي باحال دهه اخير زندگي ام مي دانم. چه ماجراهاي خوب و بدي كه در آن هفته ها، در طي رفت و آمد ها برايم اتفاق نيفتاد. شديد ذهنم درگير بود، مشغول كند و كاو در روانم بودم، حتي تا ماهها بعد شرطي شده بودم و دوشنبه شبها درست خوابم نمي برد!
مطالعه در باب روانشناسي يونگ را هم چنان آماتوري ادامه مي دهم، سعي مي كنم به حرفهاي عاليجناب یونک گوش فرا دهم! گرچه به هرحال ممارست و صبر مي خواهد و كمي سخت است...
و من نام آن خاطره را گذاشته ام " دوشنبه ها با كامي"