آلن دو باتن در اين كتاب، به جزييات خيره كننده اي در باب خواندن رمان " در جستجوي زمان از دست رفته" كه يكي از مهمترين و طولاني ترين رمانهاي قرن بيستم است، اشاره مي كند.
من كه هنوز اين رمان را نخوانده ام، بعيد مي دانم تا زماني كه براي بار چهارم، خواندن " جنگ و صلح" را امتحان كنم سراغ پروست بروم. ولي چند جلد كتاب " در جستجوي زمان از دست رفته" هميشه مرا ياد هديه تولد مادر و زن دايي رويا در مشهد مي اندازد كه در قفسه بالاي تخت خوابش چيده بود و به گمانم آرام آرام آنها را مي خواند... از همين كتاب: "چقدر ساده تر و صميمانه تر بود اگر مي پذيرفتيم، هرچند مايليم رييس جمهور را ملاقات كنيم، او تمايلي به اين كار ندارد، و مسئله اي به اين كوچكي دليل آن نمي شود كه نظرمان را نسبت به او به كلي عوض كنيم. مادام وردورن بايد ساز و كار حذف شدن افراد را از مجامع اجتماعي مي آموخت، بايد ياد مي گرفت سرخوردگي اش را چنان جدي تلقي نكند، روراست به آن اعتراف كند و حتي قدري سر به سر سوان بگذارد و از او بخواهد با يك منوي غذاي امضا شده بيايد، و در اين صورت امكان داشت جذابيتش چنان افزون شود كه چندي بعد دعوتي هم از كاخ اليزه به دست اش برسد."