كاپي !

-ديدي كه رسوا شد دلم؟

                                    Seen-

-غرق تمنا شد دلم؟

                                    Seen-

- خوبه باز حداقل ديدي!

پاييز كه مياد دلها چه ديوونه مي شن

پاييز! تو اگر براي همه فصل برگ ريزان باشي، براي من موسم كِرم ريزاني!
تو كه مي آيي، مي شوم خطرناك ترين دشمن روح و بااحساس ترين رفيقِ جانم!
پاييز! گفته بودم كه چند سالي است از تو مي ترسم و برايت مي ميرم؟!

طناز

به جرات طناز، اسطوره من بود. نگويم از كودكي كه به خانه خانوم معلم مي رفتم، ولي از دوم سوم راهنمايي بسيار دوستش داشتم. قد بلند، چشمهاي قهوه اي روشن، دندانهاي رديف و سفيد، راه رفتني زنانه، صدايي كه گاهي خش دار بود و پرغمزه، رقصي زيبا...همه اينها فاكتورهايي بود براي من كه دلم بخواهد من هم روزي مثل طناز باشم، آن طور برقصم، حرف بزنم، عاشقانه ازدواج كنم! دبيرستان بودم كه يك روز تصميم گرفتم تلفن كه زنگ زد مثل طناز الو بگويم. تلفن زنگ زد، صدايم را كمي خش دار و كش دار كردم و گفتم الو؟ ميشا از آن طرف خط گفت جاااان؟! اين الان يعني چي؟ و آن آخرين تجربه الو گفتن من به تقليد از ديگري بود...وقتي طناز از تخصص جراحي زنان قبول شد گفتم نه...پوستش خراب مي شود، در محيط زنانه و آن شب بيداري ها و استرس ها بي طراوت مي شود.
و هنوز من از ديدن گهگاه طناز لذت مي برم، حتي اگر چند دقيقه در مراسم ختم يا خيابان باشد، از اينكه يك سروگردن از من بلندتر است، ظريف است، مرواريد دندانهايش را كه مي بينم، مردم چشمم سوسو مي زند. از همه قشنگتر اين است كه مريضهايش هم معمولا مي گويند اسم دكترمان، دكتر طناز نمي دونم چي چي است! ولي " طناز" ش ياد مريضها مي ماند، كِرم دارم هميشه مي پرسم كدوم دكتر طناز؟ و مي گويند همون كه قدبلنده ، مي گويم خوشگل هم هست؟ و سرتكان مي دهند كه اره...و من فكر مي كنم كه شايد قسمت اين بود كه طناز جراح زنان بشود تا كودكي كه بدنيا مي آيد، اولين تصويرش از دنياي سخت، زني به طنازيِ طناز باشد...
پ.ن: به گمانم خداوند لطف عظيمي به بشريت كرد كه مرا مرد نيافريد!

دويمانج

روزهايي كه سركار نباشم، معمولا ده برابر بيشتر كار دارم!به قول زهرا، سركار خستگي ادم در مي رود انگار! كار يدي انقدر خسته نمي كند كه استرس از آدم انرژي مي برد...به هر روي، امروز هوس كردم دويمانج يا دوغرامانج كه ما در محاوره " دويماش" مي گوييم، درست كنم. دقيقا به ياد مامان بزرگم...وقتي نان و پنير و گردو را خرد مي كردم خيلي به مامان بزرگ فكر كردم و ديدم اصلا گريه ام نمي گيرد كه ديگر نيست. علتش واضح بود، مامان بزرگ قوي زندگي كرد. تا اخرين لحظه زندگي كه عضلاتش هم تحليل رفته بود راه مي رفت، مي گفت اگر بنشينم ديگر نمي توانم بلند شوم. مامان بزرگ هميشه سالم غذا مي خورد، مراقب وزنش بود، هرروز كلي پياده روي داشت. زياد حرف مي زد و شوخ بود و سوتي زياد مي داد! از اين لحاظ كاملا به آن خدابيامرز رفته ام...در كنار صبر مزمني كه داشت، هول هم مي كرد! يكهو گير مي داد، از معروفترين هول كردنهاي مامان بزرگ در ونيز بوده كه وقتي سوار بر گوندولا در كانالهاي آن شهر سير مي كرده اند، يكهو به بابا مي گويد ددم واي! الان تا ما برگرديم ، گوجه فرنگي لاله تمام مي شود و فصل رُب مي گذرد!

البته به نظرم از اين نظر گير دادن ناگهاني هم به ايشان رفته باشم. ولي دركل گاهي سخت و گاهي آسان، كيفيت زندگي اش در كنار كميتش خوب بود. پس جاي گريه نداشت.

قلم

واژه " قلم" زيباست. خوش تركيب است، در دهان رها مي چرخد. واژه " قلم" مرا ياد ساق  پاهاي خوش تراش زني جوان مي اندازد كه با پيراهني گلدار خود را به دست باد سپرده باشد. هر از گاهي بچرخد و در چشمان رهگذران قلم فرسايي كند...واژه " قلم" در ذهنم مشكي رنگ است. قلمي كه چشمان مشكين مردي ميانسال را در سايه سار موهاي سپيد شقيقه هايش به تصوير كشيده باشد. واژه " قلم" مرا ياد بازي هاي روزگار مي اندازد. بازي هايي كه در سايه قلم رنجه كردن، تبديل به شعر، خاطره و نمايش ها شده باشند...واژه " قلم" حتي در تركي استانبولي پر عشوه تر تلفظ مي شود، آن چنان مي خواند " كالِـم"، كه شكستنش در شعر به اندازه ترك خوردن قلبي، دل آشوبه مي كند...

پخله!

باقله که باقلا یا باقالی یا باقله و یا "باقلی" هم گفته می شود گیاهی است یک ساله از خانواده بقولات. از راسته باقلاسانان از تيره باقلاييان...با اينهمه اصل ونسب ما وقتي صميمي مي شيم به تركي " پخله" صداش مي كنيم.
بعد نوشت: فاويسم بيماري است كه در اثر كمبود نوعي آنزيم ايجاد مي شود و اين بيماران در اثر مصرف باقلا يا برخي داروها دچار حملات هموليز و ...مي شوند. فاويسم از ريشه يوناني Vicia Fava به معناي باقلا گرفته شده است. اگر گذرتان به يونان افتاد، لب ساحلي در جزيره سانتوريني هوس كرديد، به طرف بگوييد داداچ هراكليوس! يه كاسه ويسيا فاوا با گل پريوس رد كن بياد😈

ماه سرخست و مشوش

نوشت كه بميري الناز! رفته بودم روسيه، تمام سنت پطرزبورگ حس مي كردم حرفهاي تو و خاطرات تو جاريست...نوشت رود نِوا را كه ديدم گفتم اين رودخانه النازه...نوشت همان تكه از روحت را كه هميشه مي گويي در سنت پطرزبورگ جا گذاشته اي، در تمام شهر با من بود. اينها را نوشت و مرا بي قرار كرد...راست مي گويد من در آن شهر عاشق بودم، شهر را در و ديوارهايش را، رود پرآبش را مي بلعيدم. من تمام مسير بازگشتم از سنت پطرزبورگ به مسكو را اشك ريختم. نوشت و مرا به يادي برد كه باد با خود خواهد برد...
 

 

اي ساربان آهسته رو كآرام " جانش" مي رود...

داخل كه شد، جا خوردم. مطمئنم چهل روز اگر نبود، دو ماه خانه پرش بود كه ديده بودمش. انقدر لاغر و نزار شده بود كه نمي توانستم زياد به صورتش نگاه كنم، مبادا دلخور شود...
خودش گفت پانزده كيلو لاغر شده ام، تمام بدنم كهير زده است. به دستهايش كه نگاه كردم، ياد ناخن هاي هميشه لاك زده و مرتبش افتادم كه چه جايش را ناخن هايي شكننده و انگشتاني به خشكي پوست سوسمار گرفته است. چشمهاي درشت و از حدقه بيرون زده اي كه به خاطر سالها پركاري تيروييد داشت، در آن صورت تكيده، رنجورتر ديده مي شدند. ديابت و انواع اقسام اختلالات هورموني و بيماري دريچه قلبي و التهاب روده و خدا مي داند چه ها، مثل خوره به جانش افتاده اند...گاهي پزشكي روان آدم را فرسوده مي كند، آنگاه كه مرض مثل آبي از بستري نرم، آرام آرام منزلِ جان انساني را به كام خويش فرو مي برد...

گرگ بيابان

خواندن  كتاب " گرگ بيابان"  چهارصد صفحه اي يك ماهي طول كشيد خير سرم! گرچه فرصت هم چندان مهيا نبود، ولي مطمئنم سي چهل صفحه كتاب را سه چهار بار خواندم و بعد فهميدم كه خوانده بودم! كمي سخت بود، شايد از ترجمه اش بود، شايد از موضوع اصلي كتاب...به هرحال همچنان سيذارتاي هرمان هسه را بيشتر دوست دارم. شايد چون روايتش عرفان شرق است. در هرصورت خودكاوي، آدمي را تكان مي دهد، سخت است ديدن گرگ بيابان درون...
پ.ن: " خيال مي كنم خواندن و نوشتن و حساب را ياد گرفته باشي. هم چنين لاتين و فرانسه و خيلي چيزهاي ديگر را؟ اما باهات شرط مي بندم كه ده دوازده سالي به مدرسه رفته اي و خيلي چيزهاي ديگر را هم آن جا ياد گرفته اي. شايد هم درجه دكترايت را گرفته باشي و چيني و اسپانيايي بداني. راست مي گويم؟ پس بسيار خوب. اما دلت نيامده است مختصر وقت و پولي صرف چند درس رقص بكني. نه، واقعا نه!" از متن كتاب...