نوشت كه بميري الناز! رفته بودم روسيه، تمام سنت پطرزبورگ حس مي كردم حرفهاي تو و خاطرات تو جاريست...نوشت رود نِوا را كه ديدم گفتم اين رودخانه النازه...نوشت همان تكه از روحت را كه هميشه مي گويي در سنت پطرزبورگ جا گذاشته اي، در تمام شهر با من بود. اينها را نوشت و مرا بي قرار كرد...راست مي گويد من در آن شهر عاشق بودم، شهر را در و ديوارهايش را، رود پرآبش را مي بلعيدم. من تمام مسير بازگشتم از سنت پطرزبورگ به مسكو را اشك ريختم. نوشت و مرا به يادي برد كه باد با خود خواهد برد...