دويمانج
روزهايي كه سركار نباشم، معمولا ده برابر بيشتر كار دارم!به قول زهرا، سركار خستگي ادم در مي رود انگار! كار يدي انقدر خسته نمي كند كه استرس از آدم انرژي مي برد...به هر روي، امروز هوس كردم دويمانج يا دوغرامانج كه ما در محاوره " دويماش" مي گوييم، درست كنم. دقيقا به ياد مامان بزرگم...وقتي نان و پنير و گردو را خرد مي كردم خيلي به مامان بزرگ فكر كردم و ديدم اصلا گريه ام نمي گيرد كه ديگر نيست. علتش واضح بود، مامان بزرگ قوي زندگي كرد. تا اخرين لحظه زندگي كه عضلاتش هم تحليل رفته بود راه مي رفت، مي گفت اگر بنشينم ديگر نمي توانم بلند شوم. مامان بزرگ هميشه سالم غذا مي خورد، مراقب وزنش بود، هرروز كلي پياده روي داشت. زياد حرف مي زد و شوخ بود و سوتي زياد مي داد! از اين لحاظ كاملا به آن خدابيامرز رفته ام...در كنار صبر مزمني كه داشت، هول هم مي كرد! يكهو گير مي داد، از معروفترين هول كردنهاي مامان بزرگ در ونيز بوده كه وقتي سوار بر گوندولا در كانالهاي آن شهر سير مي كرده اند، يكهو به بابا مي گويد ددم واي! الان تا ما برگرديم ، گوجه فرنگي لاله تمام مي شود و فصل رُب مي گذرد!
البته به نظرم از اين نظر گير دادن ناگهاني هم به ايشان رفته باشم. ولي دركل گاهي سخت و گاهي آسان، كيفيت زندگي اش در كنار كميتش خوب بود. پس جاي گريه نداشت.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۵ ساعت 23:15 توسط
|