رمضان مبارك

و هر سال همزمان با حلول ماه مبارك رمضان، پزشكان به درجه اجتهاد و اختيار فتوي صادر كردن نائل مي شوند.
و عجبا، اغلب آن مريض ها كه نبايد روزه بگيرند با تهديد و اخم و تكفير به پزشك نگريسته، و آن سالم هاي مريض نما، با توسل به انواع چك آوت، چك آف، تچ آپ و سونغرافي با سوالاتي كه مشهورترينشان " من كه نمي تونم روزه بگيرم، مگه نه؟" مي خواهند ترخيص از مسووليت شرعي شان را از زير زبان پزشك بيرون كشيده و در روز قيامت فايل صوتي ارائه نمايند!

روز عروسي

تو سر و صداي سالن پر از مريض، مادر و دختري داخل اتاق معاينه هستند. دخترك يكبار سنكوپ كرده. بعد از انجام چند تست، استادم به هردو مفصل توضيح مي ده كه علت سنكوپ چيه و چون فقط يكبار اين اتفاق افتاده، بهتره فعلا دارو بخوره و مهمتر از اون هميشه مراقب باشه كه كم آب نشه، جاي خيلي گرم نمونه و دقت كنه كه سرپا و بي حركت ايستادن ( مثلا در صف ايستادن) براش ضرر داره و بهتره عضلات پشت پا و باسن رو منقبض كنه ...همه اينها رو شفاهي و كتبي و با اجراي پانتوميم توضيح داديم.
بعد مادر دختر مكرر مي پرسه خوب چرا اين طوري شده؟ آخه چرا؟ پس چي مي شه؟ چرا باطري قلبي نمي ذارين؟ مي خواين باطري بذارين؟ و هي گريه مي كنه. از استادم توضيح، از مادر گوش ندادن و گريه!
مادر گفت كه اين روز عروسي چيكار كنه؟ مي گين بي تحركي ضرر داره؟ اگه روز عروسي غش كرد چي؟
گفتم اخه عروس كجا بي تحركه؟ همش در حال عكس گرفتن و رقصيدن و سرپاست كه...
گريه كرد و گفت نه روز عروسي تو ارايشگاه از صبح مي خواد بره تا عصر رو صندلي زير دست آرايشگر...
گفتم اخه گوش نمي دي چرا! يكجا ايستادن خوب نيست، رو صندلي كه نشسته با مخ نميان رو زمين!
اشك مي ريزه مي گه تو ارايشگاه بچه م گشنه تشنه بمونه چي؟!
مي گم خوب بالاخره يكي بهش آب مي ده كه!
بدتر گريه مي كنه و مي گه شما نمي فهميد! من از فكر اينكه بچه م روز عروسي بيفته دارم سكته مي كنم.
من و استادم همزمان پرسيديم عروسي كِي هست؟
خانومه اشكاشو با گوشه چادر پاك كرد و يهو گفت عروسي؟ بچه من شونزده سالشه ها! هنوز داره درس مي خونه، عروس نمي شه فعلا!
در ثانيه هاي بعد از يه طرف فقط دست به چونه م مي كشيدم و به زن مي گفتم سن الله تموم كن ديگه! و از طرفي هم به استادم مي گفتم جان من چيزي نگيد! توروخدا عصباني نشين ...دخترك چادر مادرش رو مي كشيد كه مامان بسه آبروم رفت! بيا بريم...استادم شصت و پنج بار بر ثانيه پاهاشو تكون مي داد كه اعصاب مارو بهم ريخت، چيه توام هي هيس هيس مي كني...

 

نايب الزياره

اينترن بوديم. تعطيلات خرداد هم در راه. پسرهاي گروه با هم قرار شمال و كنار دريا گذاشته بودند. ما هم به ريش جمعشان مي خنديديم كه جرات داريد از استاد اجازه بگيريد!
صبح، يكي از پسرها بعد از ويزيت رو كرد به استاد بسيار مذهبي و نه چندان خوش اخلاق و گفت استاد اگه اجازه بدين اين چندروز تعطيلات رو نذر داريم بريم جمكران و قم!
وا رفتيم!
استاد هم تو فكر رفت و گفت پس تكليف كشيك چي مي شه؟ نمي شه كه چندنفر با هم بريد...بعد از دقايقي گفت آخه يه چيزي گفتي كه زبونم بسته شد! كشيك ها رو با خانومها هماهنگ كنيد و بريد.
ما رو مي گين؟ كارد مي زدين خون مون درنمي اومد. ته چشم پسرها مي خنديد. آخر ويزيت استاد دمغ گفت خوش به حالتون... نماينده رو كرد گفت استاد شما هم تشريف بياريد، گفت اي بابا...من از كجا بيام؟ آنكالي ها چي مي شه؟ بريد از طرف منم نائب الزياره باشيد...
فردا هم با حالي گرفته طي شد. يك روز مونده به تعطيلات استاد هيجان زده وارد بخش شد و رو به نماينده گروه گفت دوهتور جان! مژده، مژده بده...آنكالي ها رو دادم به دكتر فلاني، انشالله همه با هم فردا مي ريم زيارت...!
جاي شما خالي، سه چهار روز بعد داشتيم سوهان قم سوغاتي مي خورديم و خاطرات زيارت همگروهها كه محاله يادشون بره گوش مي داديم!
نتيجه مهم: زرنگي بكنيم، حرص بدهيم، ولي تعارف اضافه جهت كامل درآوردن چشم ديگري نكنيم:))

همش تقصير رولينگ استونه!


كوبلن و فرش ماشيني از سوغاتيها و صنايع صادراتي بلژيكه. تو مغازه اي كوبلن فروشي دنبال يك چيزي مي گشتم بين انبوهي از روبالشتي و كيف و تابلو و ...صاحب مغازه كه مرد حدودا شصت ساله اي بود با ريش و سيبيل خاص و عينك گرد دورچوبي و سورمه اي رنگ، اومد پرسيد چي مد نظرته؟ و صحبت از اونجا شروع شد. گفتم ايراني هستم و راجع به فرش دستباف ايران حرف زديم و اينكه الان چين يا پاكستان طرح فرشهاي ايران رو با قيمتي نازل تر وارد بازار مي كنه...صاحب مغازه گفت رولينگ استون تو كوبا كنسرت داره، و چون هزينه ي كنسرت هاش بالاي صد دلاره، گويا دولت به هزينه خودش اين كنسرت رو تو استاديوم فوتبال برگزار مي كنه و مردم بسيار خوشحال هستند. اخه مي دوني كه درآمد مردم كوبا خيلي كمه، ماهانه يه چيزي حدود دوازده دلار، مثل شما ايرانيا!
بعد اون جمله، سعي مي كردم آروم توضيح بدم كه اونچه كه در بيرون از مملكت نشون داده مي شه با اوضاع داخل ايران متفاوته. گفتم درسته كه تحريم هستيم ولي مقايسه هاوانا يا كاراكاس با تهران صحيح نيست و...
آخرش نتيجه گيريش با صدايي نه چندان ملايم اين بود كه به هرحال مي دوني يك بلژيكي ماهي چند برابر بيشتر از تو درآمد داره؟
خوشبختانه مشتري اومد داخل مغازه، منم گفتم ديگه وقت شما رو نگيرم، اونم رفت پيش مشتري و يه چيزي بهم گفت كه اميدوارم به فلميش گفته باشه خدافظ شما!

چه حالي دارن!

انقدر كه انرژي صرف تخريب شخصيت كسي مي شه، انقدر كه انرژي تلف آسمون ريسمون بافتن واسه عدم ابراز دلتنگي مي شه، انقدر كه فسفر واسه مچ گيري از اين و اون سوزونده مي شه اگه به توربين و ژنراتور وصل مي شد، برق يه مملكت تامين مي شد!

قايق؟

خاطره از دوستِ دوستمه:
جريان اين بوده كه يك خانوم جووني تو استراليا، حس مي كنه دچار علائم يائسگي زودرس شده.
اول به پزشك خانواده مراجعه مي كنه و بعد از يك ماه پزشك قانع مي شه كه بايد ايشون رو ارجاع بده به متخصص.
مي گفت رفتم پيش متخصص و خلاصه اول از علائم گفتم و بعد از معاينه و ديدن ازمايشها صحبت از بيماري رسيد به اينكه
دكتر پرسيد اهل كجايي؟
گفتم ايران؟
دكتر چشماشو ريز كرد و گفت قايق؟!
و بعد از چند لحظه دكتر شروع كرده به توضيحات و كشفياتش من باب اينكه به هر حال مهاجرت تصميم پراسترس و بزرگيه، شما ايراني ها با قايق از درياها مي گذريد، تا جون سالم به در ببريد و برسيد به استراليا چه استرسهايي كه نمي كشيد و بالاخره اينها يه جوري تاثير خودشُ تو بدن نشون مي ده و خود يائسگي زودرس مي تونه از علائمش باشه!
خانوم رو به دكتر گفته اخه من كه با قايق نيومدم!
دكتر پرسيده چطوري اومدي؟
گفته با پذيرش تحصيلي!
دكتر گفته جااان؟! تحصيل چي؟
خانوم گفته مهندسي!
دكتر گفته نه بابا! مهندس چي هستي؟!
خانومه گفته مهندس برق قدرت!
مي گن دكتره ديزززززز، ويززززز الان از سيم دكل فشار قوي خودشو آويزون كرده!

 

مادلين

در تالار انديشه، دندانهايم را مسواك مي زدم كه چشمم به خودم افتاد. كمي مكث كردم، مسواك را يك دور جلو عقب كشيدم، دوباره به آينه نگاه كردم. كف خمير دندان را در روشويي تف كردم. سرم را بالا بردم و از نزديك به خودم خيره شدم...
پرت شدم به چهارده پانزده سالگي، روزهايي كه به خودم و پدر و مادرم گفته بودم " اخه يك زني هم مي شه مثل مادلين آلبرايت، يكي هم مي شه مثل من دانش آموز آس و پاس"
در آينه به چهره ام زل زدم، واقعا در پانزده سالگي چه چيزي در وجناتم ديده بودم كه خودم را با اولين وزير امور خارجه ي زن آمريكا مقايسه كرده بودم!
مني كه حتي به جز چند روز در مقطع سوم ابتدايي سابقه مبصري در پرونده تحصيلم ندارم. آن هم احتمالا به خاطر اينكه خودم شلوغي نكنم مبصر انتخاب شده بودم و حقيقت اين بود كه از پس ساكت كردن كلاس برنمي آمدم! زد و دو تا از بچه ها دعوايشان شد و كار به بد و بيراه كشيد، من هم چندتا جيغ زدم كه ساكت باشيد، آنها هم به زانويشان تحويلم نگرفتند، شروع كردم فحشهايشان را روي تخته ثبت كردن!
نوشتم كه ب به ع گفت دروغگوي تنبل، ع به ب گفت به جون مامانم به خانوم معلم مي گم. ب به ع گفت درسته بابات دكتره ولي دهاتي هستين! ع هم به ب گفت زهرمار تو سرت!
خانوم معلم به كلاس آمد و به من گفت برو بشين و من ديگر يادم نمي آيد مبصر شده باشم! دو سه سال بعد كه عقلم بيشتر مي رسيد متوجه شده بودم كه مبصري جز مسووليت چيزي ندارد، و حيفِ زنگ تفريح و لحظات قبل از آمدن معلم به كلاس نيست كه عوض هر و كر كردن و شلوغي، با ساكت كردن بچه ها و تميز كردن تخته سياه و رفت و آمد به دفتر مدرسه تلف شود!
در دهانم آب مي چرخانم، و باز به قيافه ام نگاه مي كنم! من هرگز نمي توانستم سياستمدار باشم!
من اگر رييس مجلس مي شدم صدايم مثل يكي از روساي پيشين مجلس كه وقتي نظم جلسه به هم مي خورد جيغ ويغي مي شد و گلدان راي را مي كوبيدم به سر خودم!
دقت كردم، حالا تنها وجه اشتراكم با مادلين آلبرايت و به قول مادربزرگم خانومْ تاچر و هيلاري كلينتون مدل موهايم است! ولي نه كت و دامن هاي آنها را دارم، نه رشته مرواريدهايشان و نه لبخندهاي از روي حساب كتابشان را...عقل و دانش شان پيشكشم!
من حداكثر سياستم روش " گربه ام گربه ام " است، يا فوقش چندسال صبر مي كنم تا به وقتش حال طرف را خفت كنم، آنهم كه اكثرا موضوع بيات مي شود و بي مزه و مجبور مي شوم از خيرش بگذرم!
دهانم را شستم و دندانهايم را دوبار به هم زدم و گفتم برو كتابت را بخوان و آرزوهاي بزرگت را به گوشه ي آينه ي دستشويي بچسبان!