در تالار انديشه، دندانهايم را مسواك مي زدم كه چشمم به خودم افتاد. كمي مكث كردم، مسواك را يك دور جلو عقب كشيدم، دوباره به آينه نگاه كردم. كف خمير دندان را در روشويي تف كردم. سرم را بالا بردم و از نزديك به خودم خيره شدم...
پرت شدم به چهارده پانزده سالگي، روزهايي كه به خودم و پدر و مادرم گفته بودم " اخه يك زني هم مي شه مثل مادلين آلبرايت، يكي هم مي شه مثل من دانش آموز آس و پاس"
در آينه به چهره ام زل زدم، واقعا در پانزده سالگي چه چيزي در وجناتم ديده بودم كه خودم را با اولين وزير امور خارجه ي زن آمريكا مقايسه كرده بودم!
مني كه حتي به جز چند روز در مقطع سوم ابتدايي سابقه مبصري در پرونده تحصيلم ندارم. آن هم احتمالا به خاطر اينكه خودم شلوغي نكنم مبصر انتخاب شده بودم و حقيقت اين بود كه از پس ساكت كردن كلاس برنمي آمدم! زد و دو تا از بچه ها دعوايشان شد و كار به بد و بيراه كشيد، من هم چندتا جيغ زدم كه ساكت باشيد، آنها هم به زانويشان تحويلم نگرفتند، شروع كردم فحشهايشان را روي تخته ثبت كردن!
نوشتم كه ب به ع گفت دروغگوي تنبل، ع به ب گفت به جون مامانم به خانوم معلم مي گم. ب به ع گفت درسته بابات دكتره ولي دهاتي هستين! ع هم به ب گفت زهرمار تو سرت!
خانوم معلم به كلاس آمد و به من گفت برو بشين و من ديگر يادم نمي آيد مبصر شده باشم! دو سه سال بعد كه عقلم بيشتر مي رسيد متوجه شده بودم كه مبصري جز مسووليت چيزي ندارد، و حيفِ زنگ تفريح و لحظات قبل از آمدن معلم به كلاس نيست كه عوض هر و كر كردن و شلوغي، با ساكت كردن بچه ها و تميز كردن تخته سياه و رفت و آمد به دفتر مدرسه تلف شود!
در دهانم آب مي چرخانم، و باز به قيافه ام نگاه مي كنم! من هرگز نمي توانستم سياستمدار باشم!
من اگر رييس مجلس مي شدم صدايم مثل يكي از روساي پيشين مجلس كه وقتي نظم جلسه به هم مي خورد جيغ ويغي مي شد و گلدان راي را مي كوبيدم به سر خودم!
دقت كردم، حالا تنها وجه اشتراكم با مادلين آلبرايت و به قول مادربزرگم خانومْ تاچر و هيلاري كلينتون مدل موهايم است! ولي نه كت و دامن هاي آنها را دارم، نه رشته مرواريدهايشان و نه لبخندهاي از روي حساب كتابشان را...عقل و دانش شان پيشكشم!
من حداكثر سياستم روش " گربه ام گربه ام " است، يا فوقش چندسال صبر مي كنم تا به وقتش حال طرف را خفت كنم، آنهم كه اكثرا موضوع بيات مي شود و بي مزه و مجبور مي شوم از خيرش بگذرم!
دهانم را شستم و دندانهايم را دوبار به هم زدم و گفتم برو كتابت را بخوان و آرزوهاي بزرگت را به گوشه ي آينه ي دستشويي بچسبان!